سنگینی ِ تحمّل ناپذیر ِ بارِ معماری
- با مَچِک س.۱ داریم لی آوت ِ آپارتمان های ساختمانی را طرّاحی می کنیم که قرار است کنار کانال لَشین ِ مونترآل ساخته شود. الگوهای فاز یک برای دو خوابه ها و بعضی از یک خوابه های طبقات سه تا هشت تقریباً نهایی شده. رسیده ایم به استودیو۲ ها. تقسیم بندی ِ واحدهای کوچک و بزرگ قبل تر به تناسب اولویت های دید و نورگیری کمابیش معلوم شده و دیوارهای بین واحدها را بر اساس مساحت کلّی هرکدام، خود ِ مچک ترسیم کرده. امّا این یکی فاجعه است. بیشتر به سلّول می ماند تا «خانه». زمینش یک چیزی است شبیه اتوبوس که تازه جعبهی پلّه هم افتاده تنگ ِ دهنهی ورودی اش. واحد مجاور که آن هم هنوز طرّاحی نشده، قرار است یک خوابه باشد. پیش خودم می گویم صددرصد دیوار را همین طوری یک جایی کشیده. توی این پهنا که نمی شود خانه طرّاحی کرد. دیوار را برمی دارم و کمی هُلش می دهم به طرف آن یک خوابهی بغلی. مساحت بغلی کم می شود و مساحت این یکی کمی بیشتر از قبل. انقدری که بشود به زور دستشویی و آشپزخانه را توی عرضش جا داد. شروع می کنم به طرّاحی...
- دوساعتی گذشته و من خوشحال تر از قبل هستم. نگاه آخری می اندازم به هردوتا. فکر میکنم برای کرکسیون۳ اوّل خوب باشد. می فرستم برای پرینت ۱۱ در ۱۷. می برم پیش مچِک. با غرور و البته با بدبختی توضیح می دهم دیواری که شما کشیده بودید، فضای این یکی را خیلی تنگ کرده بود. من تشخیص دادم که دیوار را کمی جا به جا کنیم که اوضاع بهتر شود، و حالا به نظرم می رسد که اینها نسبتاً دارند با هم خوب کار می کنند. برافروخته و شاکی نگاهم می کند. «فضاش تنگ بوده؟ خودم میدونم. اینایی که طرّاحی کردی، می دونی مساحت هرکدوم چقدره؟»۴ نمی دانم. برمی گردم سر کامپیوتر. مساحت را به میلی متر مربّع۵ حساب میکنم. عدد گندهای میشود. عدد را یادداشت می کنم و برمی گردم پیشش. پوزخندی می زند که مساحت را در آمریکای شمالی براساس فوت مربّع حساب میکنند. دوباره برمیگردم. توی گوگل تایپ می کنم که میلی متر مربّع چه جوری به فوت مربّع تبدیل می شود. گوگل جواب می دهد. تقسیم می کنم و عدد نهایی را می برم پیش مچک. حق به جانب می گوید: «همین دیگه. توی این مساحت که نمی شه یه خوابه طرّاحی کرد. مساحت یه خوابه باید حدّاقل انقد باشه.» محدوده ی مساحت های استودیو و یک خوابه را برایم روی کاغذ می نویسد. خواهش میکند که از این به بعد سر ِخود دیوار جا به جا نکنم. برای این که دوساعت وقت باد ِ هوا می شود.
- برمی گردم سر میزم. دیوار را به جای اوّل برمی گردانم و همه چیز را پاک می کنم. توالت فرنگی، کاسه ی دستشویی، وان، کاناپه، گاز، میز ناهارخوری، سینک ظرفشویی، تخت خواب و ... حالا باید همان استودیو را دوباره طرّاحی کنم. هرکاری می کنم نمی توانم خط بکشم. دستم روی دکمه های صفحه کلید نمی رود. دنیا یک آن جلوی چشم هایم سیاه می شود. به آن بدبختی فکر می کنم که قرار است توی این سلّول انفرادی زندگی کند. همان لحظه، قیافه اش در ذهنم مجسّم می شود. جوان ترکه ای موبور و قدبلند بیست و دو سه سالهی اروپایی. دانشجو است. با او همذات پنداری می کنم. می فهمم اگر پول بیشتر داشت، حتماً جای بهتری زندگی می کرد. امّا با این حال، دانستنش فرقی نمی کند. عذاب وجدان اجازهی ادامه نمی دهد. نمی توانم فکر کنم که دارم «خانه» طرّاحی می کنم. نمی توانم فکر کنم که این باریکه می تواند جایی برای «زندگی» باشد. با بی انگیزگی شروع می کنم به حساب کردن مساحت همهی واحدها. کاری که قبلاً خودشان انجام داده اند. فقط دارم یک کاری میکنم که معلوم نشود بی کار نشستهام. فکر می کنم به این که خاک بر سر ِ دنیایی که نمیفهمد مساحت فقط یک عدد نیست که بگویی هر فوت مربّع اش می شود چند دلار. ممکن است مربع باشد و یا یک مستطیل دراز اتوبوسی و این دوتا خیلی با هم فرق دارند. خاک بر سر ِما و روزگاری که برای خودمان ساختهایم...
- تا حالا هیچ وقت دربارهی معماری در «شهر خیالات سبک» ننوشته ام، و این شاید برای کسی که حالا ده سال از شروع زندگی ِ معمارانه اش می گذرد، خیلی هم خوب نباشد. امّا حالا دارم می نویسم. یادم می آید ترم سوّم کارشناسی ارشد بودیم. وسط های پاییز هشتاد و شش. بعد از یکی از جلسات طرح سه که تا تاریکی ِ هوا ادامه داشت. بچه ها ایده ی اولیه ام برای «رِباط نمک»۶ را با خاک یکسان کرده بودند و بعد از آن همه بحث طولانی، جانی برایم نمانده بود. دو نفر از بچه ها مانده بودند که کمی دلداری ام بدهند. دلداری هم البته لازم نبود. انقدر ایده ام را دوست داشتم و تا تهش را میدیدم که همه ی این گرد و خاک ها ذرّه ای تردید روی فکرهایم ننشانده بود. داشتند توصیه هایی می کردند برای این که من به فرم بهتر و در نهایت معماری مناسب تری برسم. یادم نمی آید در جواب چه چیزی این را گفتم که: «امّا معماری برای من آنقدرها دغدغه ی بزرگی نیست.» هر دو سکوت کردند. پیدابود که جا خورده اند و انتظار چنین حرفی را نداشته اند. گفتند که برای آنها امّا معماری همه چیز است. و من باز تأکید کردم که برای من «زندگی» دغدغه ی مهم است و معماری هم مثل خیلی چیزهای دیگر جایی در زیر همان مجموعه قرار می گیرد. حرفم تاحدودی کلیشه ای به نظر می رسید. امّا دروغ نمی گفتم.
- آن روزها، تازه بعد از حدود دو سال شوق معماری و طرّاحی به من برگشته بود. بعد از مدّت ها رنج، از یکی دیگر از چاله های معمول ِ راه ِ معماری بیرون آمده بودم. حال ِ دوباره ای پیدا کرده بودم برای خط کشیدن. هر روز کاغذ های بزرگ ۱۰۰ در ۷۰ از رو به روی دانشگاه می خریدم و با خودم به خانه می بردم. کاغذها را یکی یکی روی میز نقشه کشی ام میچسباندم و با ماژیک های کیوکالِر و تاچ و مدادهای 1B، 3B، و 5B روی آن ها خط می کشیدم. حوصلهی گوش دادن به حرف های شان را نداشتم. شاید زبانِ هم را نمی فهمیدیم یا من دلم نمی خواست مبادا آن شوقی که مدّت ها انتظارش را کشیده بودم کمرنگ شود. آن روزهای طرح سه تمام شد. طرحم دوست داشتنی ترین طرح همه ی آن سال هایم شده بود. به «رباط نمک» ام می نازیدم، و برای اولین بار بعد از همه ی سال های لیسانس و فوق لیسانس به من حالی داده بود برای صرف وقت و حوصله روی ارائه ی نهایی اش. قرار شده بود برای آن طرح مقاله ای هم بنویسیم.
از نگاه من معماری پیام ندارد. قرار نیست نماینده «من» باشد در محیط. به بیان دیگر، هرگز دنبال معماری نیستم که حرف بزند. خیال می کنم معماری خوب، مثل آدم خوب است. آدم خوب هم به زعم من، آدمی است که بیشتر ظرفیت شنیدن حرف را داشته باشد، وگرنه توانایی زدن حرف، صرفاً یک توانایی به حساب می آید و نه یک معیار ارزش گذاری روی آدم ها. از این رو، معماری برای من به مفهوم ریاضی، اجتماعی است از خواسته های مخاطب های آن. معماری خوب، من را از کاری منع نمی کند. معماری مطلوب، معماری است که همه جای آن را «من» از قبل تعریف نکرده باشم. معماری خوب، از من توقّع آداب و ترتیب ندارد، به من نمیگوید چه طور «باید» باشم تا در آن جایی داشته باشم. به من می گوید هر طور که باشی، برای تو جایی دارم. از نگاه من، معنا زاییده معماری است و نه بالعکس. در معماری بیشتر دنبال «احساس» و «روحیه» می گردم تا تبلور صیح چیزی به نام «معنا».۷
- این ها چکیده ای از دغدغه های اوقات سرمستی ِ من بود دربارهی معماریِ خوب. امّا حالا، باردیگر تاب نمی آورم. تاب نمی آورم که این حتّی معماری نیست که آدم را مجبور میکند جور ِ خاصی زندگی کند. معماری به شدّت اسیرِ قواعد بازی دنیای سود و سرمایه است. بعد از چندسال، تجربه ی کار کردن درجایی نصیبم شده و این بار، این سر ِ دنیا. داستان امّا، کمابیش همان است که بود. آن چیزی که گاه اسمش را تفاوت معماری آکادمیک و واقعیت حرفه ای معماری می گذارند و بعضی وقت ها با چماقش معماری دانشگاهی را میکوبند. امّا غیرواقعی بودن ِ معماری دانشگاهی، همه اش به بی خبری از اصول اجرا برنمی گردد که نتیجه اش طرح های خیالی و فضایی است. این همه ی داستان نیست. این روزها، خیلی اتفاق می افتد که من فکر کنم طرّاحی خوب تر یک چیزی است و از آن طرف، همه روی بد بودنش اتفاق نظر داشته باشند. تا شروع می کنم به طرّاحی، از در که می روم توی خانه، یادِ آقای دکتر حریری می افتم که ادای کسی را در می آورد که وارد خانه شده و دست هایش کر و کثیف است و ما باید دستشویی را نشانش می دادیم. به خرت و پرت هایی فکر می کنم که خانم یا آقا خریده اند و باید تا ته ِ خانه ببرند تا به آشپزخانه برسند. به بچّه ای فکر می کنم که لابد علیرغم همه ی تفاوت های فرهنگی، به هر حال علاقه ای ندارد موقعی که از اتاق خوابش به دستشویی یا حمّام می رود از جلوی مهمان های احتمالی رد شود. امّا به جای همه ی اینها، باید به این فکر کنم که دید ِ کجا خوب است و هال را همان جا طرّاحی کنم. و اگر این کار را نکنیم، می گویند خانه فروش نمی رود، چون مردم دنبال دید ِ خوب می گردند. یک دیوار درست و حسابی توی این خانه ها نیست. خانه ها انقدر کوچک هستند که باید همه ی دیوار ها را نصفه و نیمه ساخت و به جای در، باید یک اسلایدرهایی توی دیوار ها گذاشت که کشویی باز و بسته شوند. آن وقت دل مان خوش باشد که موقعی که باز هستند، از در که وارد خانه می شویم، احساس می کنیم چه خانه ی دل باز و بزرگی داریم. چون تا ته خانه را می توانیم ببینیم. و من واقعاً هنوز نمیفهمم که این مردم هستند که این طور فکر می کنند، یا این ما هستیم که به آنها نشان می دهیم چگونه باید فکر کنند. نکند که همه مان فقط اسیر یک سوء تفاهم باشیم. هنوز نمی فهمم چه کسی باید به این «مردم» بگوید که یک چیزهایی در زندگی مهم هستند، که ممکن است به اندازه ی همان صرفه جویی در مصرف انرژی و کمتر آمدن قبض آب و برق ماهیانه مهم باشد. عذاب وجدان خیلی وقت ها سنگینی می کند و من هر روز مطمئن تر می شوم که معماری به معنای امروزی اش، کار ِ من نیست و روحم را خراش می دهد.
- معمارها، عموماً آدم های شلختهای هستند. یادم هست همان سالهای فوق لیسانس با رؤیا و لیلا حرف می زدیم دربارهی این که معماری، به خودیِ خود امکان برنامه داشتن را از آدم میگیرد. از بس که خودش بالا و پایین ِ ذاتی دارد. بله! معمارها باید آدم های خوبی باشند. باید آرام باشند. باید انسان باشند، تا بتوانند جای خوب برای زندگی خوب طرّاحی کنند. این ها را می دانم. امّا درواقعیت این شکلی نیستند. آدم های بی قراری هستند که از صبح تا شب با هزار نفر جلسه می گذارند و باید نظر همه شان را جوری تأمین کنند. امروز حال شان خوب است و کیف شان کوک. و فردا که می فهمند کار عقب است، کلافه و سردرگم. امروز آرام هستند و فردا پریشان احوال. و خانه های مردم توی همین پریشانی ها طرّاحی می شود و خوب و بدش معلوم.
- حقیقتش را بخواهید دیگر حالم به هم می خورد از همه ی این تصویرهای سه بعدی، حالا چه با تری دی مکس ساخته باشندشان، چه با اسکچ آپ و یا هر نرم افزار دیگری، که آسمان همه شان همیشه صاف و آبی ِ آبی است و ابرهای سفید، نه کم و نه زیاد، جایی از آن آسمان دارند برای خودشان شنا می کنند. توی این عکس ها هیچ وقت باران سیل آسا نمیآید. پیداست که هیچ وقت دمای هوا منهای بیست و پنج درجه نیست. باد نمی آید بزند توی صورتت و گوش هایت هیچ وقت یخ نمی زنند. بعد، این آدم های توی شان، همه خوشحالِ خوشحال هستند. لباس های شان نه مال ِ تابستان است، نه مال ِ زمستان. هوا معتدل است و آفتابی. آن وقت، مثل این سیاهی لشگرهای «قهوه تلخ» همین جوری الکی دارند از یک طرفی به یک طرف دیگر می روند. یعنی حتّی یک نفرشان هم دلتنگ نیست. حتّی یک نفرشان دیرش نشده. حتّی یک نفرشان مریض نیست. معلول نیست. با زنش، شوهرش، دوست دخترش، دوست پسرش دعوایش نشده. پدر یا مادر هیچ کدام شان مریض نیست. اعصاب دیدن ِ این درخت هایی را ندارم که آن دم ِ آخر با فتوشاپ می چسبانندشان کنار ِ ساختمان و همه هم می دانند که باید سی سال صبر کرد که درخت انقدری بشود. امّا همه هم در عین حال، راضی هستند از این دروغی، از این دروغ هایی که می گویند یا می شنوند. معماریِ ما، لااقل بخش زیادی از آن که بافت های مسکونی را دربر می گیرد، شده شبیه همین پیام های بازرگانی تلویزیون. مثل تبلیغ کِرِم و بستنی و جاروبرقی. توی خانه ها گاهی زهره می برند و بیرون شان دل. و تازه بعدها هم که آن آقا با همسر و بچه اش می آیند و خانه را اجاره می کنند، دل شان خوش است به این که مثلاً دو تا کمد دارد یا این که این ساختمان رو به رویی تا موقعی که تمام بشود، حدود یک سالی طول می کشد و توی این یک سال یک نصفه و نیمه نوری از این پنجره ی تمام قد راه پیدا می کند به داخل خانه. و حالا این که راه رویی که باید از آسانسور تا دمِ خانه بیاوردشان چه قدر تنگ و دراز شده و هربار که می خواهند برسند تا دم ِ در خانه شان قلب شان خواهد گرفت، چیزی است که نه می شود و نه باید خیلی به آن گیر داد. برای هیچ کس صرف نمی کند.
- یاد قدیم ترها می افتم. ترم هفت یا هشت لیسانس معماری. انقدر که سر همهی کلاسها وقت به بیهودگی می گذشت، و همه با هم همه چیز را می پیچاندیم، روزگار به سختی میگذشت. افتاده بودم توی یکی دیگر از چاله های چندماهه. و آن وسط، رابطه های انسانی هم به قول ی شهاب بوی جوراب گرفته بود و همه چیز به هم می آمد. آن موقع ها برای «کاوش» هر ماه باید تصویرسازی می کردم و بیشتر وقت ها یک کمیک استریپ هم کنارش بود. یادم هست فکر می کردم دلم می خواهد کاش سال ها بعد، به جای این که مجبور باشم از صبح تا شب پای کامپیوتر بنشینم و دیواری را از این جا به جای دیگر هُل بدهم، برای بچّه ها نقاشی بکشم. حالا هم وضع همان است. من، نه زورم می رسد، نه حوصله می کنم، و نه روحیه اش را دارم که به ستیز با دنیای سرمایه داری، واقعیت های بی رحم ِ زندگی ِامروز، و یا سلیقه ی عمومی بروم. امّا عذاب می کشم به خدا. نمی دانم. شاید تحقیق و تدریس هم با وجود این همه تیغ که تا دم ِ گلوی معمار و معماری را گرفته اند، بیهوده به نظر برسد. ولی دست کم، می توانند در باره ی حقیقت هایی حرف بزنند که اگرچه قرابتی با واقعیت ندارند، امّا به هرحال، حرف های خوبی هستند. به گمانم باید فکری کرد. باید فکری کنیم تا خانه های مان شبیه «خانه» شوند.
پی نوشت:
۱. معمار لهستانی که این روزها زیر دستش کار می کنم.
۲. احتمالاً معادل فارسی اش همان سوئیت می شود. آپارتمان های کوچکی که هال و اتاق خواب و آشپزخانه اش همه یکجا و کنار هم است.
۳. کرکسیون، اصطلاحی است که ظاهراً در مدرسه ی معماری بوزار فرانسه استفاده می شده و بعدها به مدرسه ی معماری هنرهای زیبای دانشگاه تهران هم وارد شده. برای ما به معنی این بود که طرحی را پیش استاد ببریم و او بدی هایش را پیدا کرده و راه بهتر را نشان مان دهد. شاید همان مشاوره بشود در معنی ِ عام.
۴. احتمالاً باید واضح باشه که اینا رو به فارسی نگفته! من سعی کردم با توجه به لحنِ صحبتش به فارسی محاوره ای برگردونم.
۵. برخلاف آنچه که در ایران رواج داشت و طرّاحی ها را بر اساس واحد متر انجام می دادیم، اینجا در کانادا با میلی متر کار می کنند.
۶. موضوع طرح آن ترم ما بود. قرار بود اقامتگاهی برای کسانی طرّاحی کنیم که برای کویرنوردی و یا رصد به کویر مرنجاب، نردیک آران و بیدگل و دریاچه ی نمک می آیند.
۷. از سرآغاز نوشته ام برای طرح معماری سه کارسناسی ارشد با عنوان:
«رباطِ نمک: جایی برای درنگ» یا «... وگاه از سر ِ یک شاخه، توت باید خورد.»
یادِ من باشد
یک – ونکوور، اوت ۲۰۱۱
توی اتوبوس نشسته ام. دارم از دانشگاه سایمون فریزر به مرکز خرید متروتاون می رم. تابستونه و دانشگاه خلوت. اتوبوس هم شلوغ نیست. دختر و پسر جوونی روی دو تا صندلی جلویی من نشستن. گه گاه چیزی به هم می گن. اتوبوس یه جا توقف می کنه. یه دختر جوون با کوله پشتی و کلّی بار و بندیل سوار می شه. خیلی لاغر و ریزه اس. به قیافه اش می خوره که دانشجو باشه. شاید دانشجوی لیسانس. یه کارتن پر از کتاب و جزوه رو گذاشته روی یه چیزی که چرخ داره. کارتن تعادل نداره. هی این ور و اون ور می شه. دختر حواسش هست. من دست چپ نشسته ام، سمت ِ راننده. دختر روی یکی از صندلی های تکیه داده به دیواره ی سمت راست اتوبوس، نزدیک در جلویی نشسته. این ردیف صندلی ها رو اون وری می ذارن که آدمای پیر، باردار، یا معلول راحت تر بتونن روی اونا بشینن و یا برای پیاده شدن بلند بشن. پسر که جلوی من نشسته، به دختر ِ تازه سوار شده اشاره می کنه. چیزی می گه و بهش می فهمونه که یه چیزی روی کوله پشتی دختره. دختر از همون اول که سوار شده، کوله پشتی اش رو در نیوورده. بندهای کوله پشتی رو آروم آروم از دستاش بیرون می آره. یه عنکبوت بزرگ روی یکی از بندهای کوله پشتی داره وول می خوره. نمی دونم. شایدم عنکبوت نباشه. گنده تر از این حرفاس. دختر بفهمی نفهمی ترسیده یه کمی. کوله پشتی رو آروم آروم توی دستاش جا به جا می کنه. کوله رو از این دست به اون دست می ده و برعکس. عنکبوت با خیال راحت داره راه می ره. دختر یه جوری کوله پشتی رو حرکت می ده که مسیر راه رفتن عنکبوت رو به هم نزنه. تا عنکبوت می رسه به گوشه ی کوله و می خواد دور بزنه و بره اون طرف ِ کوله پشتی، کیف رو آروم برمی گردونه که حواسش به عنکبوت باشه. ده دقیقه ای طول می کشه و بساط همینه. دختر نمی دونه باید چی کار کنه. عنکبوت هم خیال پایین اومدن از کوله پشتی رو نداره. گاهی یه حرفی بین دختر و دونفر جلویی ردّ و بدل می شه. گاهی می خندن. هر سه تا حواس شون به عنکبوته. آقای راننده از توی آینه متوجه ماجرا می شه. یه چیزی به دختر می گه که میخواد نگه داره. دختر یه کاری می کنه که عنکبوت برگرده روی یکی از بندهای کوله پشتی. با دست راست از میون ِ اون کاغذا، با احتیاط یه پاکت کاغذی بیرون می کشه. پاکت رو نگه می داره کنار گیره ی بند ِ کوله پشتی. عنکبوت از روی بند کوله پشتی راه می ره و می آد روی پاکت کاغذی. دختر ذوق می کنه. کوله پشتی رو ول می کنه و با دوتا دست پاکت رو نگه می داره. راننده یه جایی که ایستگاه نیست، نگه می داره. در رو باز می کنه و دختر می پره بیرون. بیرون رو نگاه می کنم. دختر می ره سمت علفای کنار جادّه. خم می شه و پاکت رو کنار ِ علفا نگه می داره. عنکبوت می ره قاطی ِ علفا. دختر با پاکت می دوه سمت اتوبوس. دوباره سوار می شه و اتوبوس حرکت می کنه.
دو – ونکوور، اکتبر ۲۰۱۱
بعد از حدود شش ماه دوباره «جدایی نادر از سیمین» را دیده ام. چند دقیقه اس که فیلم تموم شده ولی فیلم به همون اندازه ی بار اوّل منو توی صندلی فروبرده. نای بلند شدن ندارم انگار. تیتراژ تموم می شه و ما هم دیگه داریم بلند می شیم که بریم بیرون. زن و شوهر میانسال ِ کانادایی ردیف جلو، رو به روی ما نشسته بودن و الآن بلند شدن. بر می گردن و به ما نگاه می کنن. از چهره های ما تشخیص می دن که ایرانی باشیم. نظرشونو می پرسیم. از فیلم خوش شون اومده. زن می گه فیلم واقعی بود. واقعی مثل زندگی. این که هیچ قطعیتی توی زندگی نیست و مرز بین همه چی همین قدر مبهمه. این که نمی شه گفت خوب چیه و بد چی. عجیبه واسه ام. این که انقدر خوب فیلم رو نگاه کردن و یه همچین چیزی می گن. گاهی که با بچه ها حرف می زدیم درباره ی آدمای اینجا، ادعای بعضیا این بود که اینجاییها مثل ما عمیق نیستن و زندگی رو ساده تر برگزار می کنن. خوشی و ناخوشی های سطحی دارن و از این حرفا. حالا دارم تردید می کنم. دارم فکر می کنم که نه! انقدری هم معلوم نیس. شاید خیلی چیزا رو می فهمن، و خیلی چیزا قاطی ِ زندگی هاشون باشه. شاید فقط فرق شون با ما این باشه که ادای عمیق بودن رو در نمی یارن. نظر ما رو هم می پرسن. معلوم میشه بااحتیاط از این گفتن که فیلم رو دوست داشتن. ترسیده بودن که خود ِ ما انقدری از فیلم خوشمون نیومده باشه. می فهمن که فیلم رو دوست داشتیم. خیال شون راحت می شه. خداحافظی می کنیم.
سه – مونترآل، اکتبر ۲۰۱۱
آقای منشی گفت که ده دقیقه ای طول می کشه تا تاکسی برسه. نزدیکای ده دقیقه، می رم پایین. تاکسی منتظره. آدرس مقصد رو میگم. منو نگاه می کنه و می فهمه که ایرانی هستم. راننده هم ایرانیه. پیرمرد خوش برخوردی به نظر می آد. معذرت خواهی می کنم که معطّلش کردم. می گم که تقصیر من نبوده و همکارشون به من اینجوری گفته بوده. میگه که اونا همیشه همین جوری می گن که یه موقع مشتری معطل نشه، منم اتفاقی سر کوچه بودم که بهم زنگ زدن. می پرسه که خودم اینجا زندگی می کنم یا اون جایی که آدرسشو دادم. میگم که تازه برگشتم مونترآل، برای کار. و فعلاً موقتی یه آپارتمان واسه ی یه ماه اوّل اجاره کردم. تبریک میگه. می پرسه که قبلاً همین جا بودی؟ می گم که دانشجو بودم. طبق معمول خودم همهی توضیحات اضافه رو می دم. وقتی میگم لیسانس و فوق لیسانسم رو ایران بودم، سریع می پرسه کدوم دانشگاه. می گم دانشگاه تهران. پیرمرد ذوق می کنه. «منم لیسانسمو دانشگاه تهران گرفتم. قبل از انقلاب. دانشکده ی کشاورزی.» سرشو برمی گردونه عقب، می پرسه که هنوز دانشکده ی کشاورزی سرِ جاشه؟ می گم آره. بهش می گم که هفت هشت سال پیش یه بار رفتم اونجا. اون موقع سال سومی بودیم و بچه های تازه وارد رو برای آشنایی با دانشگاه، اردوی یه روزه برده بودیم کرج، پردیس کشاورزی دانشگاه تهران. «هنوز به همون مفصّلی ِ قدیمه؟ اون موقع یه باغ گیاه شناسی داشتیم پنجاه هکتار بود. بعداً که مجبور شدم بیام اینجا، می خواستم برم مک گیل ادامه بدم. رفتم باغ گیاه شناسی شونو دیدم. همه اش یه هکتار بود. گفتم اینه باغی که این همه تعریفشو می کردین؟ ...» پیرمرد حسابی تعریف می کنه از دانشکدهای که توی اون سال ها داشتن. خیلی از حرفاش با واقعیت جور در نمی آد. لابد تأثیر همه ی این سال های دوریه. ناامیدش نمی کنم. می گم که همه چیِ اون باغ سر ِجاشه هنوز. کم کم می رسیم. می پرسم نمی خواد برگرده ایران. «ای آقا! اگه امروز بگن می تونی برگردی، به جون ِبچّه هام واسهی همین فردا بلیط می گیرم. کجا از وطن آدم بهتر؟ حیف شماها نیس که اینجایین؟ حیف ماها نیس؟» بهش اطمینان میدم که من حتماً برمیگردم. خیالش یه کمی راحت می شه. پیاده میشم. نمیخواد پول رو بگیره. به زور کرایه رو می دم. بهش می گم: «ایشالّا همه مون برمیگردیم یه روز.» می خنده. می گه: «ایشالّا! ایشالّا!»
حرف منطقیه دیگه؟
یک.
راننده بعد از پیاده شدن خانوم مسافر عقبی احساس راحتی بیشتر می کند. دنبال بهانه ای می گردد برای زدن ِ حرف رکیکِ مردانه. اشاره می کند به مردی که کنار خیابان دارد شیشه ی ماشینش را تمیز می کند. ماشین سمت چپ پارک شده و مرد برای تمیز کردن نیمه ی نزدیک تر ِ شیشه به خیابان، کاملاً داخل خیابان ایستاده.
آقای راننده: خجالت نمی کشه مرتیکه ی [...]. تو این ترافیک آخه وقتِ ماشین تمیز کردنه؟ (راننده به من نگاه می کند و از من تأیید می خواهد. من هاج و واج نگاهش می کنم که یعنی چرا؟ راننده ادامه می دهد.) آخه مرتیکه! یه باد ِ ماشین بهت بگیره که یه سال ما رو اسیر می کنی. (روزهای اوّلی است که برگشته ام به وطن. خدایی اش نمی فهمم چرا انقدر تعجّب می کنم از همه چی. باید سعی کنم با آقای راننده دوست شوم.)
من: بله بله. درست می گین شما.
آقای راننده: رفیقم تعریف می کرد. می گفت از بغل یه پیرمردِ [...] رد می شده. رفیقم قسم می خورد که بهش نخورده. گفت فقط باد ِ ماشین بهش گرفت. دست یارو شکسته. یه سال هر روز کشونددش دادگاه و کلانتری و بیمارستان. از کار و زندگی انداخت رفیقمونو.
من: بله بله. درست می گین شما. (باید یک چیز دیگری هم اضافه کنم. ادامه می دهم.) خوب ماشینا هم بعضی وقتا خیلی بد می رن. (به آقای راننده نگاه می کنم. یک جور ملتمسانه که یعنی تأیید کنی راه دوری هم نمی رود.)
آقای راننده: ... بله آقا. آدم نیستن که. یه مُشت حیوونِ [...] ...
من: بله بله. درست می گین شما. (اعتماد به نفسم زیاد شده. باید با آقای راننده به صحبت کردن ادامه بدهم.) تو خیابون داری رانندگی می کنی، یهو می بینی طرف یه طرفه رو داره برعکس می آد. با قیافه ی حق به جانب. طلبکارم هست. (شب قبل بعد از یک سال و اندی سوار ماشین شده بودم. با ترس و لرز. از تجربه ی دیشب اقتباس کردم. ادامه می دم.) رعایت نمی کنن که. (دوباره آقای راننده را نگاه می کنم. منتظرم که تأیید کند.)
آقای راننده: بله آقا. (راننده مکث می کند.) البتّه من یه چیزی هم بگم به شما. جسارت نباشه یه موقع.
من: نه آقا. اختیار دارین. بفرمایید.
آقای راننده: من بهتون توصیه می کنم هر موقع اینجوری شد و یکی خلاف می اومد بهش راه بدین شما.
من: (نگاهش می کنم.) چرا آخه؟
آقای راننده: آخه خودِ منم همیشه همین کارو می کنم. تموم یه طرفه ها رو برعکس می رم. تو تهرون اگه بخوای این کارا رو نکنی، هیچ موقع نمی رسی. (به من نگاه می کند. توقّع تأیید دارد. من فقط لبخند می زنم. ادامه می دهد.) هر موقع هم یکی از اون ور بیاد جلوی من بخواد راه نده، یا گیر بده، بهش می گم مرتیکه ی حرومزاده! مگه تو پُلیسی؟ حرفِ منطقی دیگه. اگه پلیس نیست، گُه می خوره می گه چرا یه طرفه رو اومدی. درست می گم؟ حرف منطقیه دیگه؟
من: بله بله. درست می گین شما.
دو.
«... این خانوم مالِ کیه؟ این خانوم مالِ کیه؟ دوپس دوپس دوپس...» از همین آهنگ های جدید این روزهاست. شاید یکی از انواع دم ِ دستی رپ ایرانی. نمی دانم. شاید هم از معروف ها و نمونه های قوی اش باشد. آقای راننده خوشحال است. روزهای آخر اسفند است. چند روزی بیشتر به عید نمانده. هوا هم دارد ابری می شود. یک جوری که به نظر می رسد باران بهاری در راه است. خانمی می گوید سر ِ عبّاس آباد. راننده ترمز می کند و خانمِ چهل پنجاه ساله ای از در عقب سوار می شود. آقای خواننده روی سؤالش تأکید می کند. «... این خانوم مالِ کیه؟ این خانوم مالِ کیه؟ دوپس دوپس دوپس...»
خانم: آقا! می شه آهنگو عوض کنید لطفاً.
آقای راننده: مشکلش چیه خانوم؟
خانم: این چه آهنگیه آخه؟ این خانوم مالِ کیه یعنی چی؟ مگه داره درباره ی گاو و گوسفند می خونه؟
آقای راننده: (درحالی که هنوز خوشحال است.) چی کار کنن دیگه خانوم؟ همه ی آهنگا همین جوریه. شاده دیگه.
خانم: نه آقا! کجا همه آهنگا همین جوریه؟ ساسی مانکن هم می خونه. قشنگم می خونه. اینا می خوان به هر قیمتی خلّاقیت به خرج بدن، توهین می کنن هِی.
آقای راننده: چَشم خانوم. عوضش می کنم. الآن یه آهنگِ قشنگ می ذارم که خوشتون می آد. (راننده همه ی هوش و ذکاوتش را به کار می بندد تا آهنگ مورد علاقه ی خانوم را پیدا کند. چند تراک عقب و جلو می کند تا می رسد به یک آهنگ خیلی در ِ پیت از شماعی زاده. مربوط به اقلاً بیست و پنج سال پیش. خانم امّا کماکان ادامه می دهد.)
خانم: سالِ دوهزار و یازدهه. زن و مرد دارن پا به پای هم درس می خونن، کار می کنن. این حرفا خیلی زشته به خدا. زن و مرد دیگه برابرن...
سه.
آقای راننده به گمانم بالای پنجاه سال دارد. مقدار زیادی از موهای سرش ریخته امّا سبیل قابل توجّهی دارد. به کُردها شبیه است. رادیو دارد اخبار پخش می کند. آقای راننده یک لحظه دقیق می شود. پیچ رادیو را می چرخاند و صدای آن را بلند می کند. حالا صدا را همه می شنویم. «شورای عالیِ ... فلسطین قانونی تصویب کرد که به موجب آن ازدواج دوم مرد منوط به کسب اجازه و رضایت از همسر اوّل وی می باشد. بدین ترتیب از این پس هیچ مرد فلسطینی نمی تواند بدون اجازه ی همسر یا همسران قبلی خود همسر جدیدی اختیار کند. این شورا هدف از تصویب این قانون را تحکیم هرچه بیشتر خانواده ی فلسطینی عنوان کرده است. ...» راننده پیچ رادیو را می چرخاند و آن را به جای اوّل برمی گرداند.
آقای راننده: (درحالی که پوزخندی می زند و به من نگاهی می اندازد.) من خودم اهل تسنّن هستم. کردستان، کسی رو می شناسم که چار تا زن داره، هیچ کدوم جرأت ندارن بهش بگن بالای چشمت ابروئه. همه با هم زندگی می کنن. این حرفا نیست اصلاً. خودِ شرع اجازه داده. اگه توانایی شو داری، اگه وضعت خوبه اصلاً ده تا زن بگیر. زندگی کُن!
در ستایشِ اصغر فرهادی
و نگاه واقع بینانه اش به همه ی ریزه کاری های دنیا
- من انقدری از سینما نمی دونم. یعنی اصلاً نگاه تخصصی ندارم که بخوام درباره ی فیلمی با اون نگاه حرف بزنم. نگاهم به سینما مثِ نگاهم به زندگیه. با این اوصاف اصلاً قصد ندارم نقدی بنویسم برای جدایی نادر از سیمین. امّا این نوشته رو بیشتر برای احترام به شخصیت اصغر فرهادی و نگاهش به دنیا می نویسم. نگاه واقع بینانه، نه خوشبینانه و نه بدبینانه اش به دنیا. چیزی که اقلاً در روزگار فعلی حکم کیمیا رو داره از بس که همه عجله دارن و با همین عجله هر چیزی رو لجن مال می کنن یا ازش یه چیز مقدس می سازن. طبیعیه که این نگاه فرهادی به طور خاص توی فیلم هاش نمود پیدا می کنه. بنابر این می شه حتّی امیدوار بود که این فیلم ها یه جورایی منجر به تکثیر این نوع نگاه در سطح جامعه بشه.
- یکی از آخرین شب های عید امسال، حول و حوش چهار یا پنج صبح، قبل از خواب، مجلّه ی 24 (شماره ی 70، اسفند 89 و فروردین 90) رو باز کردم. حسین معزّزی نیا مصاحبه ای کرده بود با اصغر فرهادی با تأکید روی شیوه ی فیلمسازی اش (صفحه 48 تا 55). یعنی انقدری قرار نبود این ساخته ی آخرینش موشکافی بشه. با این که روی جلد نوشته بودن (گفت و گوی جذاب با اصغر فرهادی)، خدایی اش انتظار خوندن چیز خارق العاده ای رو نداشتم. قرار بر این بود که یکی دو صفحه اش رو بخونم و بعد بخوابم. امّا حرف های فرهادی معرکه بود. دو صفحه اول رو که خوندم، دیدم اصولاً زشته اینا رو تو همچین وضعیتی بخونم. سرسری از روی بقه اش رد شدم و خوابیدم. در حالی که همون دو صفحه خرواری از دغدغه های خاک گرفته ی قدیمی رو به تکاپو انداخته بود. خوابم نمی برد.
- فردا ظهر که پا شدم، کاغذ و قلم برداشتم و شروع کردم به یادداشت کردن جاهای خوب گفت و گوی فرهادی. این هم کار سختی بود. نت های اون گفتگو شد سه صفحه ی تمام. بخش زیادی از این نوشته ارجاع داره به دو تا از مصاحبه های فرهادی. یکی اش همون مجلّه ی 24 و دیگری مصاحبه ی مسعود مهرابی با فرهادی در مجلّه ی فیلم (شماره 424، فروردین 90، صفحه 94 تا 103).
... بعد از ماجراهای «درباره ی الی ...» دیگران مرتب این نگرانی را به من منتقل می کردند. همه از سر علاقه می پرسیدند می خواهی بعد از این چه کار کنی؟ آن قدر گفتند که کم کم این نگرانی به من منتقل شد. یک روز نشسته بودم و به این فکر می کردم که قطعاً درباره ی الی ... همان قدر که به زعم دیگران فیلم کامل و خوبی است، می تواند برای من خطرناک باشد. همان قدر که دوست من است، می تواند دشمن من باشد. به این فکر می کردم که اگر در این مقطع نتوانم درست فکر کنم، تا سال های سال باید تاوان استباهم را بدهم. ... خیلی ها می گفتند فعلاً تئاتر کار کن و سراغ سینما نرو. عده ای می گفتند رمان بنویس. ... خودم به این نتیجه رسیدم که بهترین کار این است که از موضوع فرار نکنم ... این احتیاط را کنار بگذارم و بعداً هزینه اش را هم بپردازم. یا می شود، یا نمی شود. اگر نشود، اتفاق مهمی نمی افتد. شش ماه، یک سال بعد هم می گویند حیف شد . بعد فراموش می کنند. ولی اگر بشود، خودم را از یک مقطع پرخطر از زندگی ام نجات داده ام. ... اولین تصمیمی که گرفتم این بود که سریع کار کنم ... چون هرچقدر زمان بگذرد، این نگرانی بیشتر می شود. ... به همراه آقای معادی فیلمنامه ای نوشم تا در برلین ساخته شود. رفتیم و اقدام کردیم برای شروع این کار ... ناگهان احساس کردم دلم نمی خواهد این فیلم را بسازم. رفتم سوار مترو شدم تا بروم پیش آقای معادی که در محلّه ی دیگری در برلین بود و به او بگویم که منصرف شده ام ... توصیه کرد کمی صبر کنم، این حس از بین می رود ... تا فردا صبر کردم. اما فردا هم درست نشد. و من بلافاصله بلیت برگشت گرفتم. قرار و مدارمان را با آن تهیه کننده ای که قرار بود با ما همکاری کند به هم زدیم و من برگشتم. روز بعد ساعت ده صبح به دستیارهایم گفتم آمدند در همین دفتر و کار این فیلم را شروع کردیم. ... (مجلّه ی 24)
- آدم که بزرگ تر می شه، هر روز به پیچیده تر شدن زندگی فکر می کنه. به این فکر می کنه که دیگه هیچ چیز مث قبل تر ها نیست. قبل از این که تصمیمی بگیری، اون تصمیم انقدر گنده می شه توی ذهن که خیلی وقت ها لحظه ی تصمیم گیری رو تا حدّ ممکن به تأخیر می اندازی. آدم کم کم عادت می کنه. فکر می کنه این از طبیعت بزرگ تر شدنه. گاهی خیال می کنی رُشد مجالِ ریسک کردن رو ازت گرفته، و باز خیال می کنی این هم طبیعیه. باید باهاش ساخت. اصغر فرهادی الآن دیگه آدم کوچیکی نیست. من انقدری (درباره ی الی ...) رو دوست نداشتم. امّا همه دوستش داشتن. این که یه آدمی بعد از ساختن فیلمی که همه تحسینش کردن، درباره ی بعد بتونه انقدر منطقی تصمیم بگیره (شروع کردن ِ سریع فیلم بعدی)، و بعدتر انقدر برای احساسش ارزش قائل باشه که وقتی حس کنه دلش با یه کاری همراه نیست بی درنگ دست بکشه از اون کار، از اون کارهای بزرگه. انقدر که توی این سال های اخیر به این فکر کردم که همیشه باید بین عقل و احساس یکی اش رو انتخاب کرد (متأسّفانه غالباً عقل)، سخته برام که ببینم یه آدم مهم مث اصغر فرهادی هوای هر دوتا رو با هم داره. این منو امیدوار می کنه به این که بتونم تجدید نظر کنم. توی رفتارم، توی تصمیم گیری هام، و مهم تر از اون توی شیوه ی تصمیم گیری هام.
... همه فکر می کنند اینها یک سری دغدغه است، تعدادی مضمون، یعنی تعدادی صورت مسأله در ذهن من هست که می روم می گردم برای اینها قصّه پیدا می کنم. کاملاً برعکس است ... به هر قصّه ای در دنیا می شود از هزار زاویه نگاه کرد. هر قصّه ای وجوه مختلفی دارد. شما اوّل باید قصّه تان را پیدا کنید، بعد، دغدغه هایتان را با آن قصّه در میان بگذارید. آن وجه از قصّه را که برایتان جذّاب است، با یک سری نشانه گذاری پررنگ کنید. ... بسیاری از فیلمسازان مضمون گرای ما ... دارند از همین نقطه آسیب می بینند. یعنی قصّه برای آنها ابزاری ست ببرای گفتن چیزهایی که مهم می دانند. خودِ قصّه، فی نفسه برایشان زیبا نیست. به نظرم وقتی قصّه ی خوبی پیدا می کنید و شروع می کنید به کارکردن بر روی آن، ناخواسته دغدغه های شما در آن قصّه پررنگ می شود... واقعیّت این است که اصلاً چیزی برای گفتن وجود ندارد. همه چیز آنقدر پیچیده و چندوجهی ست که دیگر هیچ چیزی را نمی شود در دو جمله گفت. بزرگ ترین کاری که می شود کرد این است که تعدادی علامت سؤال بگذارید جلوی موضوعات. اگر صادق باشی، این سؤال ها هم باید سؤال های خودت باشد. ... سؤال همان علامت مقدّسی ست که باعث می شود شما اندیشه کنید. نفس این اندیشیدن با ارزش است. مهم نیست نتیجه اش چیست. لازم نیست تماشاگر هم مثل شما فکر کند. شاید نتیجه ای که او می گیرد کاملاً با چیزی که شما در ذهن داشته اید مغایرت داشته باشد. این عیب ندارد. مهم این است که هردو در فکر کردن به یک موضوع شریک شده ایم. ... آن قدر دنیای شما با من و با کسی که در صندلی کناری نشسته متفاوت است که نمی توانیم درباره ی همه چیز به نتایج مشترک برسیم ... (مجله ی 24)
- با تقریب خوبی همه ی ما اگر مجالی داشته باشیم برای حرف زدن، دوست داریم برای مخاطب خودمون (جواب) داشته باشیم. دوست داریم بگیم که چی درسته و چی غلط. همه ی لحظه ها برای ما فرصت هایی هستن برای ابراز. برای تأکید روی درست بودن همه ی اون چیزی که توی ذهن ما جریان داره. همین نقطه ی آغازه برای معضل گفت و گو در زمانه ی ما. همینه که اصلاً بلد نیستیم با هم حرف بزنیم. همه ی تصمیم ها مون رو از قبل گرفته ایم، و خیالمون هم غالباً راحته که مو لای درز هیچ کدوم نمی ره. فیلم فرهادی رو می شه به یه آدم فهمیده تشبیه کرد. وقتی رو به روی فیلم فرهادی (جدایی نادر از سیمین به طور خاص) می شینی، با فیلم دیالوگ ذهنی برقرار می کنی. اتفاق یکطرفه ای از سمت پرده ی سینما به طرف ذهن تو در جریان نیست. اینه که نمی تونی راحت لم بدی روی صندلی و فقط تماشا کنی. اینه که درگیر فیلم هستی و مدام گیر می کنی که به کی باید حق داد. اینه که وقتی فیلم تموم می شه، انرژی ات تخلیه شده و حال حرف زدن درباره ی فیلم رو نداری. انگار که با چند نفر آدم حرف زده باشی و حرف های هر کدوم باعث شده باشه به یه تیکه از حرفای خودت شک کنی. فیلم فرهادی مث یه آدم باشعوره که تو رو شرمنده می کنه و مجبورت می کنه اقلاً برای دو ساعت ژست یه آدم دموکرات باشعور رو به خودت بگیری، آدمی که جنبه ی گفت و گو رو داره.
... از شهر زیبا به بعد این دغدغه را پیدا کردم. به نظرم رسید تراژدی مدرن، دیگر دعوای بین خیر و شر نیست. ... در دنیای پیچیده ی امروز گاهی اوقات تراژدی، دعوای خیر با خیر است. شما به عنوان تماشاگر دچار بحرانی عمیق تر از خود آن آدم ها می شوید. چون نمی دانید باید آرزو کنید چه کسی پیروز شود ... (مجله ی 24)
... امّا چیزی که طیّ این چند فیلم در من رشد کرد و به دغدغه ی بزرگ تری تبدیل شد، این است که اساساً تعریفم راجع به اخلاق دارد تغییر می کند. یعنی نمی توانم رفتاری را که به اصطلاح دروغ می نامیم، ارزش گذاری مخلاقی کنم و بگویم این یک عمل غیر اخلاقی است و این یک کار اخلاقی. به این دلیل که وقتی موقعیّتی را که به دروغ گفتن یک آدم منجر می شود می بینید، و می فهمید و فکر می کنید که راهی جز این نداشت، یا اگر من هم بودم این کار را می کردم، دیگر نمی توانید از آن آدم بدتان بیاید و بگویید کارش غیر اخلاقی است. به نظر می آید در مناسبات امروز و با پیچیدگی هایی که بشر امروز در زندگی اش دارد، بخشی از این ارزش گذاری ها و تعریف ها دیگر کارآمد نیستند. ... به نظر می آید تعریفی که در مناسبات جدید از اخلاق به وجود آمده دیگر براساس متر و معیارهای سنّتی و عرفی نیست. آن قراردادها دیگر کارآمد نیستند. این نکته ای است که در طول این چند فیلم، از خود فیلم ها و بازخوردشان آموختم. ... (مجله ی فیلم)
- دارم به این فکر می کنم که اگه این نوع نگاه، خاکستری دیدن ِ همه ی آدم ها، به سطح جامعه منتقل بشه، چه قدر دنیا می تونه جای بهتری باشه برای زندگی کردن. فرهادی با این نگاه، فیلم های خوب می سازه. فیلم هایی که مخاطب زیادی دارن. و مهم تر اینه که با وجودی که خودش دنیا رو اینجوری نگاه می کنه (با استناد به حرفاش توی مصاحبه های متعدّد)، حتی این نوع نگاه رو هم به تماشاگر تحمیل نمی کنه. فرهادی به معنی واقعی ما رو آزاد می ذاره تا تصمیم بگیریم. امّا این ما هستیم که از تصمیم گرفتن ناتوان هستیم. و انقدر فیلم و عناصر تشکیل دهنده اش واقعی، ملموس، و شبیه به خود ِ خودِ زندگی هستن که خواه ناخواه روی تعامل ما با زندگی تأثیر می ذارن.
... وقتی در فیلم نشانه می گذارید، موقعی باارزش می شود که از پیش نگوید من یک نشانه ام. ... اگر نشانه را به رُخ بکشید، دیگر جذّابیتش را از دست می دهد. سعی کردم این نشانه ها روزمرّه بشود و جزئی از زندگی عادی. وزن و اهمّیتش حتی از وقایع روزمرّه هم کمتر باشد. ... شستن پلّه، بیرون رفتن پیرمردی که می خواهد روزنامه بخرد. ... زندگی ما همین چیزهای ریز و کوچک است دیگر. در زندگی ما که معمولاً اتّفاقات خیلی بزرگ نمی افتد. آن چیزهای بزرگ انتزاعی اند و از جمع شدن همین چیزهای کوچک ریز در ذهن ما ساخته می شوند. خود زندگی واقعی حاصل همین جزئیات است. (مجله ی 24)
... نکته ای که تماشایش آزاردهنده است احساس مسؤولیتی است که دربارهی کوچک ترین و بی اهمّیت ترین رفتارهای تان به شما دست منتقل می شود. معتقدم گردنه های مهم زندگی در واکنش ها و رفتارهای خیلی بزرگ و مهیب ما نیست.زندگی ما از یک سری جزئیات روزمرّه شکل می گیرد. گاهی بی اهمّیت ترین رفتارها می توانند مثل بازی دومینو که گفتید، ما را به سمتی ببرند که اصلاً باورمان نمی شود. این میزان مسؤول بودن نسبت به جزئی ترین رفتارها برای تماشاگر ترساننده است. ... (مجله ی فیلم)
- چه قدر خوبه که فیلم فرهادی به مای مخاطب نشون می ده که زندگی چیزی جز همین تصمیم گیری های کوچیک ما نیست. به نظر من، انقدری مهم نیس که بدونیم این تصمیم ها سرنوشت زندگی ما رو تغییر می دن. این رو همه مون می دونیم. اصلاً از ترس همین سرنوشت ساز بودن تصمیم هاست که تصمیم گرفتن برای ما سخت می شه و دروغ گفتن راحت. نکته ی مهم همینه که بدونیم همه ی زندگی همین چیزهای کوچیکه. این که بفهمیم لازم نیست دنبال گردنه های بزرگ زندگی بگردیم. این که بفهمیم اساساً گردنه ی بزرگی وجود نداره. ما معمولاً حواس جمع مون رو برای روزهای مبادا کنار می ذاریم. از بقیه ی روزها فقط عبور می کنیم. خوبی و بدی زندگی، طعم تلخ و شیرینش توی همین لحظه ها تعیین می شه. جالبه که ما حتی وقتی در لحظه ای بهمون خوش می گذره، بازم اونو انقدری جدّی نمی گیریم. دنبال یه خوشی ِ بزرگ می گردیم. در حالی که هیچ وقت نمی دونیم اون اتفاق قراره چه شکلی باشه. همینه که لحظه از دست می ره.
... خیلی دلم می خواست شخصیّت ها و قصّه هایی پیدا کنم که لذّت شادی آن ها را هم ببینم. باید چشم به راه آینده بود. امّا مراقبم که این تلخی به عنوان یکی از مؤلّفه های کارهایم، از سمت من به شخصیّت ها تحمیل نشود. تصوّر کنید که پایان این قصّه را می خواستم به شکل دیگری رقم بزنم؛ مثلاً اجازه می دادم راضیه قسم بخورد و نادر این پول را بدهد. بعد آن قصّه، قصّه ی شادی می شد؟ نمی شد ... این رستگاری نبود. این قضیه را تلخ تر می کرد. رستگاری راضیه در این است که آن قسم را نخورد. چه چیزی با ارزش تر از این؟ همین که نادر با همه ی تبعات، پای اصول خودش ایستاد برایم امیدبخش است. ... (مجله ی فیلم)
- چه قدر برای من عجیبه که یعضی ها از فیلمی که همه چیز رو به عهده ی تماشاگرش گذاشته انتظار دارن ته تهش نقطه ی امیدبخش رو خودش به تماشاگر نشون بده. چه قدر عجیبه که ما مقاومت می کنیم، در برابر این که امید رو باید توی همین دنیای واقعی، توی همین لحظه های ظاهراً کم اهمیت جستجو کنیم. جدایی نادر از سیمین، تو رو آزاد می ذاره که از طرف خودت به رفتار هرکدوم از آدمای فیلم چیزی اضافه یا از اونا یه چیزی کم کنی. خیلی ها می گن جدایی نادر از سیمین فیلم تلخیه. در حالی که تلخ نیس. من هنوز طعم شیرین اون صحنه ای رو حس می کنم که نادر، پدر نادر، ترمه، و دختر راضیه داشتن با همدیگه فوتبال دستی بازی می کردن. این منم که باید تصمیم بگیرم توی زندگی از این لحظه ها بیشتر داشته باشم یا کمتر. این که نادر با دخترش توی راه برگشتن از مدرسه با هم حرف می زنن، خودش مگه امیدبخش نیست؟ از همه ی اینا مهم تر اینه که فیلم تو رو درگیر خودش می کنه. تو می تونی بشی نادر، و یه بار دیگه از اوّل فیلم رو بازی کنی. پر امید تر یا سیاه تر.
... یکی از مهم ترین پرسش هایی که برای آنها وجود دارد این است که وضعیت مملکت تان ازبیرون به نظر می آید که چنین و چنان است، چگونه شما می توانید فیلم بسازید و فیلم تان بیرون بیاید. این یکی از سخت ترین سؤال هایی است که می پرسند. شما نمی توانید در یک پاسخ کوتاه به شان بگویید که چگونه این کار را می کنید. من همیشه در پاسخ به این سؤال می گویم که آن قدر وضعیت آنجا (ایران) پیچیده و چندوجهی است که امکان رخ دادن هر اتفاقی وجود دارد. یعنی با وجود مشکلات، می شود هم چنان کار کرد. (مجله ی فیلم)
- بعد از جار و جنجال های جشن خانه ی سینمای پارسال، که منجر به توقیف پروانه ی ساخت فیلم جدایی نادر از سیمین شد، انقدری امیدوار نبودم که ماجرا تغییری بکنه. اتفاقات دیگه ای که توی این سال ها افتاده به علاوه ی شرایط ملتهب فضای فرهنگی، منو نا امید تر می کرد. کافی بود فرهادی عصبیت بیشتری چاشنی ماجرا بکنه و (جدایی نادر از سیمین) برای همه ی ما تبدیل بشه به یه حسرت. امّا فرهادی از همه ی ظرفیت های ممکن استفاده کرد تا خیلی زود دوباره کار فیلم رو شروع کنه. همون موقع ها مصاحبه ای باهاش کرده بودن. از این مصاحبه ها که جون می داد واسه این که فرهادی روی حرف هاش تأکید دوباره ای بکنه و بره توی سیاهه ی کمپین های حمایت از فلانی. ما هم باید یه مدّتی ذوق می کردیم از این که ایول، دیدی چی جواب داده فرهادی؟ امّا اصغر فرهادی بدون این که کوتاه بیاد، گفته بود که مهم ترین چیز براش، فیلمشه و این که ساختنش به سرانجام برسه. فیلمش دوباره اجازه ساخته شدن پیدا کرد. بی سر و صدا فیلم رو تموم کرد و حالا لذّت های متعدّدی رو به ما هدیه کرده که کم ترین شون اینه که می شه رفت سینما و یه فیلم خوب تماشا کرد. اصغر فرهادی می دونه که کارش فیلم ساختنه. می دونه که ابزارش برای (بودن)، اینه که فیلم بسازه. می دونه که با فیلم ساختنه که می تونه بیشترین تأثیر رو روی ما بذاره.
... حتی آنجا که احساس می کنید منتقد منصفانه حرف نمی زند و مشغول تسویه حساب با توست، بازهم اگر زیرک باشی از دل آن می شود حرف به درد بخور پیدا کرد. البته من همیشه فکر می کنم نقد و نظرهای مربوط به یک فیلم در ابتدای روزهای نمایش به درد فیلمساز نمی خورد. اینها را باید آرشیو کرد و آن وقت که تعصّبت را نسبت به فیلم از دست دادی، بخوانی. چون به هرحا در آن روزهایی که فیلم تازه متولّد شده، حاضر نیستی حرف حق را بپذیری. فیلم خودت را حق می دانی. این کاملاً طبیعی است. (مجله ی 24)
- اصغر فرهادی حالا بدون شک با فاصله ی نسبتاً زیاد بالاتر از همه ی کارگردان های ایرانی (اونایی شون که فیلم می سازن. نه اونایی که مدّت هاس منتظریم دوباره فیلم خوب بسازن!) وایساده. جایزه های متعدّد گرفته از برلین. شاید برای اولین بار فیلم هایی ساخته که منتقدهای داخل و خارج و مردم عادی رو تو یه نقطه به هم رسونده. اینا همه نشون می ده که او الآن آدم خاص، ویژه و کمیابیه. قبل از عید عکس فرهادی روی جلد مجلّه های زیادی بود. خودم به شخصه چهار پنج تا مصاحبه شو خوندم. با 24، با فیلم، با نافه، و با یکی دو تا سایت. به این فکر می کردم که خودِ این هم جای تحسین داره. این که فرهادی حال داشته با این همه روزنامه و مجلّه مصاحبه کنه، و وقتی مصاحبه ها رو می خونی، تابلوئه که همه رو جدّی گرفته. این که ادای کاردرست بودن رو درنمی یاره و از اون طرف تریپ تواضع هم نمی ذاره، از ویژگی های انسان متعادله که فرهادی اونو داره. من در هیچ کجای همه ی حرف های فرهادی (ادّعا) پیدا نکردم. اینجور آدم ها لایق بزرگی هستن و تو رو امیدوار می کنن که این داستان همچنان ادامه داره. می شه مطمئن بود که فرهادی بازهم فیلم خوب خواهد ساخت. و خودِ این بزرگترین امید برای همه ی ماست.
برای این غم ِ ناموزون
1
- سوم سپتامبر. سوم سپتامبر 2009. گاهی خیال می کنم چرا سوم سپتامبر؟ چرا اوّل سپتامبر نه؟ که مثلاً خاص باشه؟ دقیقاً یه سالِ پیش، توی همچین شبی، داشتیم با شینا و مریم و سعید، آخرین چیزا رو می ذاشتیم توی چمدون، که من بیام این سر ِ دنیا. اگه بخوام اختلاف زمانی ایران و اینجا رو حساب کنم، حتّی از اینا هم گذشته. یه سال ِ پیش، این موقع، یه ساعت بود که توی هواپیما نشسته بودم. به مقصد هیتروی لندن، و بعد مونترآل. اینجا که الآن هستم. مرور خاطره ی اون شب، هر بار بیشتر از قبل درد داره. و من اومدم. دور شدم از اون همه آدم های خوب، از اون همه خیابونای آشنا. و با تب، و با تاب، یه ساله که دارم زور می زنم، خانه ای در طرف دیگر شب بسازم.
- این روزا بیشتر از هر موقع دیگه ای دلم برای جایِ ایرانی تنگه. برای زمینی که وقتی پاتو روش بذاری، حس کنی تعلّق داری به اون خاک. دلم برای طعم ایرانی، رنگ ایرانی، طرح ایرانی پر می کشه. سریال در ِ پیت ِ "درمسیر زاینده رود" رو شروع کردم به دیدن. برای نماهای تمام صفحه ای که از اصفهان نشون می ده. نمی دونم، قسمت اوّل بود یا دوم. وقتی چهلستون رو نشون داد، بغضم گرفت. و این، شاید قوی ترین حسّی بود که تا به حال، نسبت به یک "جا" داشتم. جایی که انقدری هم ازش خاطره ندارم. بعدش فکر کردم که گیتی اشتباه می کرد شاید. که می گفت ما به آدم ها تعلّق داریم، و به خاطر خاطره هایی که با آدم ها در جاها می سازیم، به اون جاها هم احساس تعلّق می کنیم. فکر کردم من لا اقل اینجوری نیستم. یعنی منی که دلم برای مسجد آقابزرگ همیشه ی خدا تنگه، به خاطر خاطره های من از اونجاس؟ نیست گمونم.
- این که روز به روز، زندگی سخت تر می شه، به خاطر تصمیم هاییه که باید گرفت. دیگه سره از ناسره معلوم نیست. دیگه درست و غلط ها تابلو نیستن. از همون اوّل دوراهی باید با خودت، صادقانه، طی کنی که در هر حال چیزهای عزیزی رو از دست خواهی داد. گیری که خیلی وقتا توی این سال بهش دچار شدم این بوده که خیال کردم این راهی که دارم می رم، این جایی که هستم، این روزایی که دارم می گذرونم، منافات داره با این که "زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی (اکنون) است." هزار بار به خودم گفتم باباجون. مگه تو یه جایی، یه روزی به این نتیجه نرسیدی که توی زندگی ای که به یه تارِ مو بنده، نباید واسه فردا و پس فردات برنامه بریزی؟ مگه قرارمون این نبود بچسبی به حال؟ که دَم رو دریابی؟ خوب، این آخه چه دمی است که داری در می یابی؟ اگه قرار بود فقط دم رو دریابی که اون همه چیز رو، اون همه کس رو، نباید می ذاشتی و می اومدی این سرِ دنیا. دِ آخه اگه می خواستی دَم رو دریابی، که کلّ این روزها نمی ارزید به یه شب راه رفتن توی پارک طالقانی یا پارک ابوذر با شهاب. و همیشه، تهِ تهش فقط گفتم خدا! حالا که اینجام، مگه نه این که الخیرُ فی ما وقع؟ به حضورت توی همه ی این لحظه ها قسمت می دم، یه کاری کن که یه روزی، بعد ها، شاید سال ها بعد، یه موقع شک نکنم به روزهای رفته. و خیالم قدری راحت تر شده.
- اینجا خارجه. جایی که هیچ کس به زبون تو حرف نمی زنه. جایی که وقتی توی ایستگاه مترو، توی خیابون، توی دانشگاه، توی فروشگاه راه می ری، از حرفای بقیه فقط یه چیزی شبیه نویز دستگیرت می شه. جایی که چپ و راست، همه به تو لبخند می زنن. و همه نایس هستن. و من نمیفهمم منظورشون از این همه نایس بودن چیه. اینجا جاییه که یه سال آقای جمشیدی رو نمی بینی و ده بار زنگ می زنی به موبایل اعتباری اش، و هیچ وقت نمی تونی باهاش حرف بزنی. جاییه که دست و دلت نمی ره به خط نوشتن. جاییه کهحس میکنی چیزهایی درونت میخشکه کم کم. محمّد گفت به خودم قول دادم اگه یه چیزی خشکید، سه سوته برگردم. گفتم با اطمینان می گم یه چیزایی می خشکه، و با اطمینان می گم برنمی گردی. بدبختی اینه که یه چیزای دیگه ای هم جوونه میزنه.
- اینجا جاییه که یه سالِ تموم رو توش بیقرار بودم. و بیقراری، کیفیت مشترک همه ی روزهای من توی این یه سال بوده. نمی دونم. شایدم خودِ من بیشتر از این شهر دلم خواسته و سعی کردم بیقرار بمونم. که فکر کنم مسافرم هنوز. که این فکر، در عینِ اون بیقراری، یه آرامشی بهم بده. که اینجا جای موندن نیست. این جا جاییه که گاهی دلم می خواد همیشه توش مسافر بمونم. با وجودی که هیچ نمی دونم این سفر تا کِی قراره طول بکشه.
- اینجا جاییه که هر روزش رو با این فکر تموم کردم که یه روز کم شده از انتظار. انتظار دیدنِ دوست. و مگه می شه روی لحظه ای که با دوست می گذره قیمت گذاشت؟ با این فکرها، اعتراف می کنم خیلی از لحظه ها رو تلف کردم. و خیلی وقت ها که چیزی به دست آوردم، اون قدری که باید قربونِ خودم نرفته ام. و خیلی وقتا خودمو مؤاخذه کردم. برای این ناشُکرانه زندگی کردن در این جا.
- اینجا، فیس بوک همه ی زندگی ِ منه. گاهی انقدر زود به زود کلیک میکنم روی آدرس که توی اون فاصله هیج اتفاق جدیدی در هوم پیجِ فیس بوک نیفتاده. و خداوکیلی، فیس بوک از مواهب روزگاره. چند باری خواستم کلاً پروفایلم رو نابود کنم، یا اقلاً واسه یه مدّت غیرفعّالش کنم. نشد که نشد. مجتبی یه بار، هشت، نه ماه پیش زیر یه کامنت من که غُر زده بودم از دستِ فیس بوک، کامنت گذاشته بود که اگه مردی ترکش کن. نه برادر. مرد نبودم.
- وقتی غُر می زنی از اینجا، از غربت، از دلتنگی، از اون ور با لحنِ شاکی، بهت می گن: اگه ناراحتی برگرد. و این جمله ای که می گن، از بی معنی ترین جملات تاریخه. کسی که بیاد اینجا، می فهمه که به محض این که پات رو بیرون می ذاری از ایران، همه چیز پیچیده تر از قبل می شه حتّی. سپهر می گفت توی یه وبلاگ خونده که ایرانی های مقیم خارج، خیلیاشون، حکایت آدمایی هستن که همیشه بین دو تا صندلی وایسادن و هیچ وقت یکی رو ول نمی کنن که با خیال راحت برن و روی یکی از اون دوتا بشینن. این حکایت ماست. تا قبل از اومدن، فکر می کنی سخت ترین تصمیم زندگی اومدن یا نیومدنه. می گی، فوقش بد می گذره. برمیگردم. بعد که می آی. می بینی نه! سخت ترین تصمیم، تصمیم موندن یا برگشتنه. خلاصه این که یه جوریه که نه راه پس داری، نه راه پیش.
- و بعضی ها دلداری ات میدن. می گن: اینجا همه چی سرِ جاشه. همه ی اینا رو می شه دوباره به دست آورد. چیزی رو که از دست ندادی. ته دلم، یه پوزخند می زنم. نه. چیزی که از دست رفت، از دست رفته. و گاهی تصمصم می گیری که برگردی. بهت می گن: همونجایی رو که هستی، سفت بچسب. اینجا همه چی بهم ریخته اس. روز به روزم داره بدتر می شه. خوب جایی رفتی، حالشو ببر. و باز فکر می کنم که چی به هم ریخته آخه؟ همه چی سرِ جاشه به خدا. همه چی مثل همیشه اس.
- بدتر از همه ی اینا اینه که با این بی قراری، با این غمِ ناموزون، با این فکر شولوغ، با این عدم اطمینان، هر روز باید یه ایمیل جواب بدی در باره ی اَپلای کردن. اگه بگی نیا، فک می کنن خیلی داری کلاس می ذاری. و اگه بگی بیا، خودت عذاب وجدان می گیری که آخه مرد حسابی! تو خودت یه ساله داری فک می کنی که بالاخره آخرِ آخرش، می ارزید یا نه. بعد راهنمایی می کنی که یکی دیگه هم پاشه بیاد؟
- دلم برای روی ماهِ همه تنگه. برای روی کر و کثیف تهران هم تنگه. برای انقلاب و کریمخان و هفت تیر. برای مدرّس و کردستان و همّت. برای میرداماد و شریعتی و ولی عصر. یه روز می آم. همه تونو بغل می کنم. J
- وقتی هنوز خیلی تازه بود که اومده بودم اینجا، شب و روز یاد ِ شاگردام بودم توی آتلیه ی پنج معماری هنرهای زیبا. یه روزی فیس بوک رو باز کردم. دیدم منو توی یه عکس تگ کردن که خودم توش نبودم. رفته بودن کاشان، باغ فین. رفته بودن دمِ نیمکتی که چند ماه قبلش با هم اونجا بودیم و من نشسته بودم و کروکی زده بودم. نمی تونم بگم چقدر خوشحال شدم اون موقع. آدم وقتی انتظار یه چیز خوب رو نداره، اون چیز خوب روحِ آدم رو غافلگیر می کنه. و من انتظار نداشتم اونا هم، که جوونن و دورِ هم، یادِ من باشن. ولی بودن. و شاید دلِ اونا هم واسه ی من تنگ می شه گاهی. این روزها، آرزوی من اینه که تهران و خیابوناش، که این همه توی این یه سال یادِ همه شون بودم، دلتنگ همه شون بودم، اونا هم یه کمی دلشون برای من تنگ باشه. که وقتی دوباره همدیگه رو دیدیم، غریبه نباشیم. و همدیگه رو بغل کنیم. بدونِ اکراه.
- این نوشته رو خیلی بدبینانه نوشتم. حتّی یکی دوتا بندش رو که از خوبی ها و مهربونی های مونترآل نوشته بودم، حذف کردم. حالم خوبه امّا. مرثیه است دیگه. به احترام همه ی این بی قراری ها. همه ی این روزها و شب های انتظار و دلتنگی، چیزهای خوبش رو توی این پُست نمی گم. نگه داشتم برای خودم. برای این که اقلاً تلخ تمومش نکنم، دلم می خواد کلّ نامه ی دیروز سپهر رو بیارم این ته. که حالم رو خوب کرد. و یه چیزایی رو یادم انداخت که انگار توی این یه سال یه جورایی یادم رفته بود:
مازیارِ عزیز شما خوبید؟ من بد نیستم واقعاً. یعنی زنده گی که برایِ همه مان سخت است خیلی. ولی یک وقتی می شود که آدم می بیند قرار نبوده به ش خوش بگذرد در این زنده گی، و وقت هایی هم که خوش می گذرد اضافه بر سازمان است. آن وقت به مسئولیت هایِ اجتماعی ش فکر می کند. و این جور می شود که آدم هایِ دیگر با لطفی که می کنند از این که وجود دارند، به ش کمک می کنند که حالش خوب باشد. ولی باز چون آدم یک کارهایی می کند، و بدی ها و بی عرضه گی هایی دارد، دائم آدم هایِ دیگر را ناراحت می کند. این جور وقت ها دیگر حتا این حرف ها هم فایده ندارد. ولی چاره چیست؟
ما این طور زنده گی را می گذرانیم
و البته دلِ مان هم تنگ است
باید دیگر کریسمس بیایید
و تا آن وقت خوب باشید حتماً
و مواظب
آدم حواس ش که پرت شود حالش بد می شود
:دی
----------
پانوشت:
1. عاریه گرفتم از سهراب، جایی که می گه:
...
ولی مکالمه، یک روز، محو خواهد شد
و شاه راه هوا را
شکوه شاپرک های انتشار حواس
سپید خواهد کرد.
برای این غم موزون چه شعر ها که سرودند! ...