
۲۰ سپتامبر ۲۰۰۹، مرکز شهر مونترآل، کانادا
و نپرسیم کجاییم ...
- یک:
گمونم سوّم راهنمایی بودم که خواهرم کاست (باران عشق) ناصر چشم آذر رو واسه ام خرید. اون موقع ها خیلی معروف شده بود بین ملّت. واسه همین جلد کاست رو عوض کرده بودن. کاور قبلی ساده بود با زمینه آبی کمرنگ و سفید. و کاور جدید یه چیزِ جواد بود. آب بود که گلِ رُز روش شناور بود! قطعاتش انصافاً خیلی قوی بود. بعدها که این تریپ ریلکسیشن و اینا مُد شده بود، دکترا اینو توصیه می کردن به مردم. کامپیوترمون رو که عوض کردیم، اوّلین سی دی آودیوکه خریدم، همین بود. از پایتخت گرفتم. بعدها هم که رادیوپیام تو بخشِ گزارش ترافیک، کلّ آلبوم رو به قولِ میرحسین لجن مال کرد. اخبارِ هواشناسی سیما هم ایضاً. سی دی ما هم خش پیدا کرد و دیگه نمی خوند. تلاشی هم نکردم واسه خریدنِ دوباره اش. گفتم دیگه حالِ سابق رو نداره لابد. با اون همه لجن مال شدن! مثِ بوی پیراهنِ یوسف مجید انتظامی که تو محرّم و ارتحال و غیره، وقت و بی وقت پخش شد. مثِ ای ایران ایرانِ محمّد نوری.
امروز داشتم تو اینترنت دنبال یه آهنگ احسان خواجه امیری می گشتم که داونلودش کنم. بارانِ عشق چشم آذر رو پیدا کردم یه جا. آلبوم رو دانلود کردم. اینترنتِ مفتی و آلبوم مفتی. باران عشق رو که گوش دادم، دیدم به همون خوبیِ همون موقعشه بنده خدا! خوشحال شدم.
- دو:
دیروز با کسرا رفتیم جیمِ مک گیل. (جیم همون ورزشگاه و ایناس. اسمِ آدم نیست!) رفتیم پینگ پونگ بازی کردیم یه ساعت. خیلی حال داد. قدّ پارسال که تو دانشگاه کیش، بعد از کلاس، غروبِ جمعه با رضا بازی می کردیم. قرار شد بازم بریم بازی کنیم. بازی هم تنگاتنگ بود. فعلاً یه ست مالِ منه، یه ست مالِ کسرا. ستِ سرنوشت ساز موکول شد به بعد.
- سه:
هوا اینجا سرد شد دوباره. می گن دیگه گرم نمی شه. همینجوری هی سرد می شه الی ما شاءالله. یه دستکش با خودم آوردم که فعلاً زوده هنوز. به دردِ همون الی ما شاءالله می خوره. این یکی دو روز غصّه می خوردم که چرا یادم رفته اون دستکش های معمولی بافتنی رو با خودم بیارم. امروز کاپشنم رو در آوردم که بپوشم. دستمو که کردم تو جیبش، دیدم دستکش ها اونجاس. از زمستونِ پارسال مونده بود توش. انقد ذوق کردم. انقد ذوق کردم. گفتم کاش یه چیز دیگه می خواستم از خدا.
- چهار:
چند شب پیش نشستم و یه سیاه مشق آماتور نوشتم. طبیعتاً اینو نوشتم: روشنیِ خانه تویی. خانه بمگذار و مرو. فردا صبحش بردمش دانشگاه و با سوزن زدم رو بُردِ بالایِ میزم تو آتلیه ی تحصیلات تکمیلی. باید یه کاری می کردم که به اونجا یه احساس تعلّقی پیدا کنم. چنگ ژنگ (همکلاسیِ چینی) اومده بود وایساده بود دمِ سیاه مشق. با تحیّر. (مرو) رو یه ده باری نوشته بودم کنارِ هم. پرسید اینا همه اش یه کلمه اس؟! گفتم نه. اینا تکرارِ همین یه دونه اس.
- پنج:
سه چهار شب پیش با علی رفتیم چلوکباب خوردیم. تو یکی از معدود رستوران های ایرانیِ مونترآل. جایِ همه خالی بود. آش رشته هم آورد قبلش. بعد از یه مدّت، یه غذای درست و حسابی خوردیم. غذاهای اینا که غذا نیس. این عرب ها زرت و زرت همه جا رستوران زدن و کوفته کباب می دن، اون وقت یه نفر کباب برگ و کوبیده ی ما رو نمی شناسه. خداوکیلی انصاف نیس. واسه خودشون می گم. من نمی دونم این همه ایرانی که ریخته ان همه جای دنیا، کلاً انگیزه ای نداره واسه صادر کردنِ فرهنگ. این که خیلی بده.
- شش:
تو این هفته هر بار که رفتم بیرون، گذاشتم کلّی سریال ایرانی داونلود شه. این سریال (خورشید پنجم) رو تا قسمت یازدهم که ایران بودم دیده بودم. همه ی قسمت های باقی مونده رو داونلود کردم و هر شب 5، 6 قسمتش رو دیدم. البتّه هر جاش کش پیدا می کرد می زدم جلو. دیشب هم تا 6 صبح همین کارم بود! صبح که می خواستم بخوابم، حس می کردم تو اتاق خودم تو تهرونم. یعنی جدّی جدّی توهّم ورم داشته بودا. کلّی هم خوابم می اومد. وقتی کارایی رو می کنی که اونجا هم می کردی، واقعاً خیال می کنی اینجا همون جاس. پا شدم رفتم بیرون که مسواک بزنم. دوباره برگشتم به اینجا.
- هفت:
یه قالیچه و یه گلیم انداختم تو اتاقم. از ایران آوردم با خودم. گمونم همین دو تا به این اتاق گرما داده. اون هفته ازمون خواسته بودن یه چیزی بنویسیم در باره جایِ دوست داشتنی مون تو مونترآل. منم که جایی رو نمی شناختم. از طرفی اینجا رو، اتاقم رو، خیلی دوست دارم. وقتی یکِ نصفِ شب از دانشگاه به اینجا می رسم و در رو باز می کنم، یه جورایی همون حسّی رو دارم که وقتی از دانشگاه تهران دیروقت بر می گشتم خونه. همون، نه که همون! شبیهِ همون آرامش رو پیدا می کنم. خیلی خوبه. حسّ خونه، از بهترین حسّ های دنیاس. خلاصه در باره همین دو وجب اتاقم نوشتم. هیچ امیدی نداشتم که نمره خوبی بگیرم. امّا نمره ام خوب شد. J
- هشت:
تو این یه هفته، فیس بوک دو بار رو اعصاب بوده. مسأله اینه که اقلّاً دو سوّمِ آدم های لیستِ دوستای من، کسانی هستن که سال هاست حتّی یه بار هم ندیدم شون. بعضی ها رو هم که کلاً ندیدم. این که هیچ اولویّتی بین همه ی اعضای لیستت وجود نداره، خیلی بده. یه چیزی می نویسی اون بالا. که تازه منم اونقدی شخصی نمی نویسم. بعد یه آدمی که هیچ وقت باهاش هیچ دیالوگی نداشتی، می آد و خیلی شیک (یادِ مهدی بخشیان افتادم یهو! آقا! خوش باشی اون یکی سرِ دنیا.) تو رو به گند می کشه. خوب ننویس برادرِ من. مجبور که نیستی. اونی که می نویسی شاید واسه تو نقل و نبات باشه، واسه من فحشه. نوشتم از فیس بوک خسته شدم. مجتبی نوشت اگه مردی، بکش کنار! دیدم راس می گه. وقتی می ری اون تو، نه راهِ پس داری، نه راهِ پیش! با این پدیده جدّاً باید چه جوری تا کرد؟ فیس بوک معلولِ دوریِ ماست از همدیگه. بدبختی اینه که نزدیک هم نمی کنه عمراً. به چه دردی می خوره پس؟
- نه:
پُست قبلی رو که گذاشتم، گمونم خیلیا خیال کردن من اینجا خیلی ناراحتم و دارم با نوستالژی های سابق زندگی می کنم. این که با نوستالژی زندگی می کنم، البتّه یه حرفِ دیگه اس. من اصولاً آدمِ خاطره بازی هستم. مالِ امروز و دیروز و اینجا و اون جا نیست. جهت ایجاد انبساط خاطر و راحتیِ خیالِ همه ی دوستان، باید بگم که حالِ من خوبه. عموماً خوبه. و حتّی از اون چیزی که پیش بینی می کردم قبل از اومدن، خیلی بهتره شکرِ خدا. نگران نباشید. دعام کنید ولی.
قایق از تور تُهی، و دل از آرزوی مروارید
- یک:
امشب بیستمین شبه که توی یه سرزمین دیگه، زیرِ آسمونی که رنگش خیلی آبی تر از آسمون تهرانه و روی خاکی که غریبه، به معنای واقعی کلمه، سرم رو می ذارم و می خوابم. اقلاً دو هفته اس که دلم می خواد بیام و بنویسم. امّا وقت نمی شه. وقتی قرار باشه تمام آداب و ترتیب های سابق رو بذاری کنار و همه چیز رو جورِ دیگه یاد بگیری، مدام احساس خستگی می کنی. تیکبه تیکّه هایی از اتفاقات این مدّت رو روی یه کاغذ نوشتم و اینجا کنارِ دستمه. امّا همه بیات شدن دیگه. تصمیم گرفتم بی خیالِ همه شون بشم و بدون فکرِ قبلی بنویسم. اینجوری خیالم راحت تره که زود به زود تر خواهم نوشت و شاید کوتاه تر.
- دو:
امروز اوّل مهر بود و من یادِ هنرهای زیبام و آتلیهی پنج معماری که اگه اینجا نبودم، الآن لابد اون جا بودم. احتمالاً طبق معمول 4شنبه هیچ کلاسی شروع نمی شه و شنبه هم که بیان معماریه و ترم هم که با بیان معماری شروع نمی شه. گمونم یکشنبه زودترین وقتی باشه که آتلیه شروع بشه. امّا باز هم انقدی فرق نمی کنه. اگه اینجا نبودم، حتماً همون طرفا بودم. دلم تنگ شده و می شه و خواهد شد و این اصلاً چیز غیر قابل پیش بینیی واسه ام نبود. کاملاً طبیعیه. به قول صالح علاء، زلفِ ما به اون جا و آدم هایی که اونجان گره خورده و به قولِ یکی از دوستان،مگه قرار بوده دلم تنگ نشه؟
- سه:
فشار کلاس ها بی امانه! با این که به قصد این می اومدم که اقلاً یک سال مثِ چی (چی؟) درس بخونم، امّا خداوکیلی تصوّر همچین اوضاعی رو نداشتم. ظاهراً این دوره، قبلاً یک سال و نیم بوده و از امسال قراره تو یه سال تموم بشه. غیر از همهی توجیهاتِ همیشگی که معماری بومیه و مالِ اونجا به دردِ اینجا نمی خوره و مالِ اینجا به دردِ اونجا، به این فکر میکنم که واقعاً توی این 7،8 سال چیزی بیشتر از خیلی (یعنی همون قدی که همیشه فکرش رو میکردم) اوقاتم توی دانشکده معماری به بطالت گذشته. بطالت هم مثِ همهی چیزهای دیگه، نسبیه و خوب، طبیعیه که من این نتیجه رو در قیاس با اونجا دارم میگیرم. درمقابل همهی بدبختی های اینجا که هر روز اقلاً یه بار تا حوالی نقطه تسلیم آدم رو می بره و برمی گردونه، یه خوبی بزرگ هم داره. قبل تر ها یادمه همیشه به این فکر می کردم که فلانی چقدر استاده. یعنی من چقدر میتونم بهش به عنوانِ استاد اعتماد کنم. اینجا انقدر فاصلهی استادت باهات زیاده که اصلاً جرأت عرض اندام رو جلوش پیدا نمی کنی. به هرحال، همه چیز از نقطه صفر، یا حتّی پایین تر از اون شروع شده.
- چهار:
اینجا(یعنی خارج!) با اون چیزی که خیلیها فکر میکنن، خیلی تفاوت داره. اینجا اصولاً به آدم انقدی خوش نمیگذره. تمام روز رو که درس بخونی، باز هم کلّی عقبی و مگه می شه این فاصله ها رو به این سرعت پر کرد؟ دیگه بماند که آدم به انواع و اقسام کارهایی که تا حالا طرفش هم نرفته باید تن بده. برای من این دسته از کارها، شست و شو، پخت و پز، خرید و ... بوده.
- پنج:
یه روز ظهر که از دانشگاه اومده بودم خونه، و از شدّت دلتنگی بغضم گرفته بود، زود خودم رو جمع و جور کردم. پا شدم که برگردم دانشگاه و توی سایبرتک(سالن مطالعه زیرِ کتابخونه) درس بخونم. در رو که باز کردم، داشت نمِ بارون میزد. و حالم خوب شد. فکر کردم به این که حتّی وقتی خیال می کنی هیچ کدوم از چیزهای سابق رو کنارت نداری، هنوز خیلی چیزها هستن که سرِ جاشون هستن. بارونِ اینجا مثِ بارون همون جا بود. خوب بود. خوبِ خوبِ خوب.
- شش:
اینجا همه چیز به شدّت مطابق برنامه پیش میره. چونه زدن و اینا سرِ تاریخ تحویل و این جور چیزها اصولاً تعریف نشده اس. از همون روزِ اوّل تا تهِ کار معلومه. با این حال، پنج شنبهی اون هفته، سرِ کلاس که نشسته یودیم، یه خانومی اومد و گفت آقای لوکا مریض هستن و امروز نمیان. واقعاً فکر نمی کردم که استادای اینجا هم مریض بشن و کلاس بپیچه. خداییاش یکی از بهترین خاطرات من تو این مدّت همون نیومدنِ آقای لوکا سرِ کلاس اون روز بود.
- هفت:
وقتی تو خیابونای مونترآل قدم میزنم، هنوز یه جورایی احساس تعلیق میکنم. انگار که پاهام روی زمین نیست. اینا، اینجا، خیلی چیزا دارن که ما نداریم و خیلی وقت ها حسرتش رو میخوریم. امّا همهی چیزهایی که دارن، مالِ خودشونه. مالِ من نیس. و من هم هرجا که باشم، می دونم و باید بدونم که چه چیزهایی دارم و چه چیزهایی ندارم. نمی شه سرِ خودت رو گول بمالی. بالا بری یا پایین بیای، به اون چیزی که مالِ تو نیست، احساسِ تعلّق پیدا نمی کنی. اتّفاق دیگه ای که اینجا می بینم اینه که تقریباً همهی اروپایی ها و آمریکایی ها روابطشون مثِ همشهری ها و هموطن ها با همدیگه اس. همه با هم خوبن و هوای هم رو دارن. این در شرایطیه که ایرانی ها بعضاً از دو کیلومتری که همدیگه رو می بینن، راهشون رو کج می کنن. حکایت ملّت ما از اوّل تا آخرش تلخه. هیچ دو تایی از ما تعریف هموطن رو بلد نیستیم و هیچ دو تایی مون انگار در چیزی به نام ملّت با هم اشتراک نداریم. ولی خوب. همه دنبال رأی شون هستن شکرِ خدا. پوووووف!
- هشت:
موقعی که از ایران میاومدم، کتاب جدید جعفر مدرّس صادقی رو گذاشتم توی کوله پشتی ام که توی هواپیما یا توی فرودگاه لندن بخونم. الآنم کنارِ تختمه ولی هنوز فرصت نشده اون چند صفحهی باقی مونده اش رو بخونم و تمومش کنم. دیگه دارم نا امید میشم.
- نه:
دیروز ظهر از دانشگاه اومدم خونه که قسمت اوّل سری جدید برنامه «نود» رو ببینم. خونه (خوابگاه) من خیلی نزدیک دانشگاهه و اینترنت بیسیمِ دانشگاه رو میگیره. با این حال سرعت اینترنت مناسبِ دیدنِ زندهی نود نبود. همون یه کمی که عادل رو دیدم، کلّی ذوق کردم. علی اینترنت پر سرعت داره خونه اش. قرار گذاشتیم درسامونو یه جوری بخونیم که ساعت سه بعد از ظهر دوشنبه ها (فعلاً 10 و نیم ایران) بریم اونجا و نود ببینم جهت انبساط خاطر.
- ده:
با وجود قرار اوّلیه، نوشته اوّل کمابیش شبیه یه جور یادداشت خاطرات شد. به هر حال خوشحالم که دوباره شروع کردم به نوشتن. شاید از این به بعد راحت تر و کوتاه تر بنویسم.
پینوشت 1: فاصلهی بین ویزا گرفتن و پرواز من انقدر کوتاه بود که نتونستم با خیلی ها خداحافظی کنم. هر چند خیال میکنم که حتماً برمیگردم به همون خاکِ آشنا، برای همه اس ام اس فرستادم، امّا به خیلی ها نرسید. ممکنه بعضیا که این نوشته رو بخونن، هنوز خبر نداشته باشن که من اومدم این سرِ دنیا. می بخشید منو لابُد. مخلص همه هستم. خوب باشید.
پینوشت 2: چهار روز پیش، (شهرِ خیالاتِ سبک) 2 سالش تموم شد. باز هم بی خبر بودم و یکی از دوستان خبرش رو داد. به هر بدبختی که بوده تا حالا بزرگش کردیم. شدیداً از سوء تغذیه رنج می بره ولی خوب، زنده اس. J
دلِ تنگ
- یک:
هفته قبل، جمعه، با (...) قرار گذاشتیم تا در باره یه موضوع معیّن، پایان نامه کارشناسی ارشد معماری، حرف بزنیم. با این که من از اوّل بنا داشتم نهایتش تا 8 برگردم، امّا تا نزدیک 10 حرف زدیم و آخرش هم در باره اون موضوع معیّن حرف نزدیم. قرار شد یه موقع دیگه. آخر سر (...) گفت: مازیار! این روزا خیلی تنها شدم. دلم لک زده بود واسه یه ارتباط صمیمی قدیمی. گفت: بعد از این ماجراهای انتخابات، هر کی منو می بینه به احمدی نژاد وصلم می کنه. انگار که من آوردمش. یه قدری درددل کردیم در باره این اوضاع که همه یه جوری با هم نامهربون شدن و این که از بالا تا پایین همه دارن بدترش میکنن. از خوشبختی خودمون گفتیم که خیلی با هم فرق داریم، اما دو سه ساعت حرف زدیم. گفت و گو کردیم... دست دادیم وخداحافظی کردیم.
- دو:
چند شبِ پیش، خسته و کلافه بودم. داشتم با (...) تلفنی حرف می زدم. گفتم باید برم باز یه نامه بنویسم. به شوخی گفتم: مازی اومد تو ایوون، نامه نوشت به مادر. گفت: فک کن اگه تو خونه هامون ایوون داشتیم چی میشد. گفتم آره. مثِ قدیما. آدم غروب می رفت یه آبی میپاشید تو حیاط، تو ایوون. غم و غصّه دنیا لابد میرفت از سرش. گفتم فک کن اگه یه حوض داشتیم. آدم می رفت دمِ حوض. دستشو می زد تو آب، خیس میشد. حالّ آدم خوب می شد حتماً. چی دیگه می خواست واسه خوب شدن؟ می شد حتّی هندونه انداخت توی آب تا خنک بشه. گفت: چیه این اوضاع ما؟ از سرِ شب همه می شینن پای تلویزیون تا شب شه و بخوابن. فک کردم چقد ما بدبختیم که هر چی جیزِ خوب داشتیم، یه جا، یه سره، خودمون زدیم و نابودش کردیم. از اون شب فکرِ ایوون . حیاط و حوض تو سرمه. حسرت میخورم. دلتنگِ چیزایی هستم که هیچ وقت تجربه اش نکردم.
- سه:
دیشب، پنجشنبه شب، کانال یک رو که زدم، برنامه (این شب ها) بود. وسطای گفت و گوی کوروش علیانی با محمّدرضا شهیدی فر. اگه می دونستم مهمونش شهیدی فره، زودتر میاومد سراغش. چه دلتنگش شده بودم. قرار بود از عید فطر پارسال برنامه جدیدش رو ببره رو آنتن، امّا هنوز این اتفاق نیفتاده. اواخر برنامه، از دغدغه های این روزهاش گفت که یه جوری مرتبطه با طرح برنامه آینده اش. از بحران گفت و گو گفت و این که اگه صدا و سیما از مدّت ها قبل، شکل های مختلفی از گفت و گو رو نمایش می داد، الآن با این بحران مواجه نبودیم شاید. به این 2، 3 ماه اخیر یه گریزی زد و از این گفت که در سطوح مختلف ناتوان هستیم از گفت و گو و از اون بالا گفت که حتّی کاندیداهای ریاست جمهوری ما هم بلد نبودن با هم حرف بزنن. حرف ها، حدّ اقل برای من، جدید نبود. دغدغه همیشگی منه. امّا حسابی به دلم نشست. فکر کردم به این که بر خلافِ چیزی که اغلب فکر میکنیم، شاید اون قدرها هم به حرفِ تازه محتاج نیستیم. شاید بیشتر به یه جور همدلی نیاز داریم. به این که یکی بیاد و حرف های ما رو بزنه.
- چهار:
امروز ظهر، تو راهِ دکّهی روزنامه فروشی، (...) اس ام اس زد و خبر داد که خانومِ یکی از دوستای عزیزمون به رحمتِ خدا رفته. از اون موقع حالم گرفته اس. حالِ همهی اونایی که شنیدن، گرفته اس.مُدام دارم فکر می کنم به این که چقدر همهی ما معطّلیم. چه قدر تعطیلیم. به این فکر می کنم که زندگی، هیچ چیز و هیچ چیز و هیچ چیزش دستِ ما نیست. دستِ ما هست، اما نه همه اش. به این فکر میکنم که چقدر نگرانی ها، دغدغه ها و بیقراری هامون بی اعتباره. امشب پای تلفن به (...) گفتم آدم به جای همه این فکر ها که چی کم و کسر داره تو زندگی، فقط اگه بتونه قانع باشه و راضی، به همهی اون چیزهایی که داره، و همهی اون چیزهایی که نداره، هر لحظه می تونه مهیّای تموم شدن باشه. با خیالِ راحت.
اِستاده ام چو شمع...1
- 12 سالِ پیش بود، کلاس سومِ راهنمایی بودم. خُرداد 76 انتخاباتِ هفتمین دوره ریاست جمهوری بود و کاندیداها ناطق نوری، زواره ای، ریشهری، جاسبی و سیّد محمّدِ خاتمی. (امیدوارم حافظه درست یاری کرده باشه) با 14 سال نمیشد رأی داد. نمیدونم چه دلیلِ منطقی میتونم پیدا کنم برای این که خاتمی رو از همون اوّل دوست داشتم. تابلو بود که همه همه جوره داشتن از ناطق حمایت میکردن. یادمه یه ساختمون بود نزدیکای هفتِ تیر که کل ارتفاع ساختمون عکسِ ناطق بود و این اون موقع خیلی چیزِ عجیب غریبی به حساب میاومد. خودش هم رئیس مجلس بود بالاخره. الآن که ناطق رو گاهی توی تلویزیون میبینم، به نظرم اصلاً آدمِ بدی نمیآد. خوبه. ولی... خاتمی رو میشُد دوست داشت. چرا؟ نمیدونم.
- تویِ راه برگشت با سرویسِ مدرسه (سرویسِ ما یه تاکسی بود، من و حامد و احسان و ... آهان! بهروز که سال اوّلی بود و حسین که دوّم راهنمایی بود.) تفریحِ دمِ انتخاباتمون این بود که دمّ ستاد های انتخاباتی وایستیم و بریم پوستر بگیریم ازشون. راننده مون اساسی پایه بود. نه غُر میزد نه بدش میاومد. یه بار که رفتم تو ستادِ ریشهری، پُر بود از پوستر و بروشور و اینا. دو نفر توش بودن. کلّی خوشحال شدن. یه عالمه پوستر بزرگ و کوچیکشو دادن بهم. انقد که تازه بعد از تقسیم کردنشون، تا همین چند وقتِ پیش هم چند تاشو داشتم! پُشتِ پوسترا به دردِ نقاشی کردن و خطاطی با ماژیک میخورد. ستادهای خاتمی کم بودن و پوستر هم نداشتن زیاد. همونایی هم که بود کارِ کارگزاران بود و کرباسچی (که الآن شده رئیسِ ستاد انتخاباتی کرّوبی). پوستر نمیدادن به ما. میفهمیدن که میخوایم حرومشون کنیم. یه دونه ستاد- ستاد که نه. یه بنگاه املاک بود که تو اون یکی دو هفته شده بود دفتر ستادِ خاتمی- سرِ خیابونِ ما بود. انقد رفتم اونجا تا بالاخره از هر کدوم از پوستراش یکی دو تا گرفتم. چه حرصی میزدم واسه اون پوسترِ معروفش که "او آمد، پرده و پر بگشایید.". پوستری بود که هنرمندا، سینماگرا و ناشرا واسه اش چاپ کرده بودن. همونایی که از دوران وزارت ارشادش تو دولتِ موسوی میشناختنش. عکس خاتمی سیاه و سفید بود تو یه کادر که پایینش با گُل و مرغ پوشیده شده بود با یه بک گراندِ سورمه ای که انصافاً اون موقع همچین پوستری بینظیر بود. بالاخره یه دونه از اون هم گیرم اومد از یه جایی و هنوز هم دارمش. بعد ها توی انتخابات مجلس 78، دار و دستهی مشارکتی ها یه دونه پوستر شبیه اون رو واسه داداشِ خاتمی کار کردن. به جاش نوشتن "همرهِ یار آمد، پرده و پر بگشایید." متأسّفانه اصلاً به محمّدرضا خاتمی نمیاومد!
- اون موقع خبری ازروزنامه نبود به اون صورت. کیهان و اطّلاعات و همشهری و ... سلام هم بود و دو سه تای دیگه مثِ جمهوری اسلامی و جهان اسلام. ایران هم دو سال بود که داشت چاپ میشد. "سلام" تنها حامیِ خاتمی بود. ما هم که بچّه بودیم. روزنامه نمیخوندیم که. "کیهان ورزشی" و "دنیای ورزش" و "استقلال جوان" و... گاهی "ابرار ورزشی". البتّه "همشهری" رو مرتّب میگرفتیم و هنوز هم طبقِ عادت میگیریم. نزدیکای انتخابات، کرباسچی همه زورشو میزد که یه جورایی توی همشهری از خاتمی حمایت کنه. یه ضمیمه پنجشنبه ها هم داشت. "روز هفتم". توی اون یه کمی راحت تر از خاتمی مینوشتن. اون موقع یه بساطی بود سرِ حمایت ورزشکارا از کاندیداها. مثلاً حمایتِ استقلالی ها و ناصر حجازی یه مسأله حیثیتی بود!! همه جا مینوشتن که از ناطق حمایت کردن. خودمو میکشتم یه جا پیدا میکردم که نوشته باشه از خاتمی حمایت کردن!! همینجوری. اَلَکیِ اَلَکی!!
- اینجوری باهاش دوست شدم. دوّم خرداد وقتی میشنیدم که توی حوزه های رأی گیری همه به خاتمی رأی میدادن، ذوق میکردم. هنوز هم دوستش دارم. همون روزایی که به هرکی میرسیدی، میگفت "خاتمی سوپاپِ اطمینانه" هم دوستش داشتم و اون روزهایی هم که میگفتن "بی عُرضه اس"، باز دوستش داشتم. اون روزایی که خودِ مشارکتی ها طرحِ "عبور از خاتمی" راه انداخته بودن، از همه شون بدم اومد. و هنوز هم بدم میآد. به نظر من، تابلوئه که "خاتمی" خوبه و این نیاز به هیچ سند و مدرکی نداره. شاید رئیس جمهور خوبی نباشه (که اونم نسبی اگه حساب کنی میبینی انقدی هم بد نبوده بنده خدا!) امّا خوبه. دروغ نمیگه و به همین خاطر به دردِ سیاست نمیخوره شاید.
- امسال توی فنّی، وقتی ازش پرسیدن میآی یانه؟ و جواب داد که ترجیح میدم کسی بیاد که حسّاسیت کمتری روش باشه، با وجودی که دلم نمیخواست کاندیدا بشه، امّا توی دلم خالی شد. با وجودی که منطق میگفت نباید بیاد، وقتی خبر اومدنش رو توی سایتش خوندم، بغضم گرفت باز. و باز وقتی دیدم همه، و بدتر از همه دار و دستهی کرّوبی دارن اذیتش میکنن و دلم خواست که انصراف بده، وقتی تو این 2، 3 روز شایعه انصرافش جدّی تر میشد هی انگار دلم نمیخواست این اتّفاق بیفته. دیشب که بیانیه اش رو خوندم، باز توی دلم خالی شد. امّا آدم اگه یکی رو دوست داره، باید واسه خودِ اون آدم دوستش داشته باشه، نه واسه خودش. همه اونایی که گیر دادن که بمون، یه جورایی، کم یا زیاد، خاتمی رو میخوان واسه خودشون. که بیاد و 4 سال بگذره و بعد باز بهش فحش بدن و بگن "بسّه دروغ".
- انقدر خاتمی رو دوست دارم که دلم نمیاومد و دلم نمیآد که 4 و یا 8 سالِ دیگه پدرش رو در بیارن و انواع و اقسام اتّهام ها رو بهش بزنن و همین 4 تا دونه ریش سیاهش هم مثِ بقیه سفید بشه و دستِ آخر توی همون فنّی، همون حامیاش هم بهش بد و بیراه بگن. خاتمیِ رئیس جمهور رو نمیخوام. دوست دارم همیشه در حسرتِ اینکه رئیس جمهورم باشه، بمونم امّا دیگه هیچ وقت رئیس جمهورم نشه. دوست دارم همیشه یادِ اون شبی بیفتم که فیلم انتخاباتی اش رو نشون دادن که بغض کرد و گفت: "وقتی هرکس از هر طریقی که به من دسترسی داره، از من میخواهد که بیایم، من نمیتونم خواسته خودم رو به اونا ترجیح بدم." امّا اون شب دیگه هیچ وقت تکرار نشه.
- خوشحالم که انصراف داد. هر چند خیلی ها بگن "تو که 4 ماه نتونستی نامزدیتو حفظ کنی، چه جوری میخواستی 4 سال رئیس جمهور باشی؟". چه اهمّیت داره اصلاً؟ خوشحالم. که از این بازی کنار بره و همیشه دوستش داشته باشم. برای آن 8 سال تا ابد ممنون او هستم. هیچ طلبی از او ندارم و هیچ دینی به من نداره که بگم به خاطرش "باید" بیاد.
پا نوشت:
1. "در عاشقی گُریز نباشد ز سوز و ساز
اِستاده ام چو شمع مترسان ز آتشم"
شعری از حافظ که خاتمی روز ثبت نام انتخابات 80 توی وزارت کشور و جلوی خبرنگارا خوند.
بعد التحریر:
- این مطلب رو اوّلین ساعت های 27 اسفند 87، بعد از بیانیه انصراف خاتمی از شرکت توی انتخاباتِ آینده نوشتم.
توضیح تصویر:
- این طرحیه که من، همون 12 سالِ پیش، دوم خرداد 76، شب، از خاتمی کشیدم. اون موقع هنوز معلوم نشده بود که خاتمی رئیس جمهوره یا نه. تا فردا ظهرش که اخبار، پیام تبریک ناطق نوری به خاتمی رو پخش کرد. هی... یادش به خیر.
شهرِ خاموشِ من
شهرِ خاموشِ من! آن روحِ بهارانت کو؟
شور و شیداییِ انبوهِ هَزارانت کو؟
میخزد در رگِ هر برگِ تو خونابِ خزان،
نکهتِ صبحدم و بویِ بهارانت کو؟
کوی و بازارِ تو میدانِ سپاهِ دشمن،
شیههی اسب و هیاهویِ سوارانت کو؟
زیرِ سرنیزهی تاتار چه حالی داری؟
دلِ پولادوَشِ شیر شکارانت کو؟
سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند،
نعره و عربدهی باده گُسارانت کو؟
چهره ها درهم و دلها همه بیگانه زهم،
روزِ پیوند و صفایِ دلِ یارانت کو؟
آسمانت، همه جا، سقفِ یکی زندان است،
روشنایِ سحرِ این شبِ تارانت کو؟
«آیینه ای برای صداها»، هفت دفترِ شعر محمّدرضا شفیعی کدکنی
خموشانه، صفحه 296
من چه دانم؟
مرا گویی: «کرایی؟» من چه دانم
«چنین مجنون چرایی؟» من چه دانم
مرا گویی: «بدین زاری که هستی
به عشقم چون برآیی؟» من چه دانم
منم در موج دریاهای عشقت
مرا گویی: «کجایی؟» من چه دانم
مرا گویی: «به قربانگاه جانها
نمیترسی که آیی؟» من چه دانم
مرا گویی: «اگر کُشتهی خدایی
چه داری از خدایی؟» من چه دانم
مرا گویی: «چه میجویی دگر تو؟
ورای روشنایی؟» من چه دانم
مرا گویی: «تو را با این قفس چیست
اگر مرغِ هوایی؟» من چه دانم
مرا راهِ صوابی بود گم شد
از آن تُرکِ خطایی من چه دانم
بلا را از خوشی نشناسم ایرا
به غایت خوش بلایی من چه دانم
شبی بربود ناگه شمسِ تبریز
زمن یک تا دوتایی من چه دانم
«شمس پرنده»، 48 غزل از دیوان شمس تبریزی، صفحه 128
جهتِ در رفتن از زیرِ کار
- خوبم؛ بارون میآد. البتّه الآن بند اومده. امّا 2 روزه که باز داره بارون میآد. دمِ غروب اگه هوا بخواد صاف شه، باز آسمونش رنگی می شه.
- متحیّرم؛ داشتم از ولی عصر میاومدم بالا. بارون تندِ بهاری یه کاری کرده بود با خیابون ولی عصر که ... سیل بود رسماً. همه دارن دنده یک آروم آروم میرن. اینا که ماشیناشون بهتره از این خطِّ کناری با سرعت. سر تا پام خیس شد. خوب که چی؟ مثِ آدم برو خوب.
- خوشحالم؛ یعنی خوشحال شدم کلّی. استقلال تو روزی که انتظارشو نداشتم قهرمان شد. 20 دقیقه آخرشو تو بوفه هنرهای زیبا دیدم. چه اوضاعی بود. ملّت 5 دقیقه به آخرش که مونده بود، میخوندن: استقلال قهرمان میشه، خدا میدونه که حقّشه... اوّلاش جنتلمن نشستم بازی رو ببینم. بعدش گفتم که چی؟ مگه چند بار پیش میآد اینجوری؟ انقد جیغ و داد کشیدم که تا فرداش صدام مثِ خروس شده بود.
- نگرانم؛ خیال میکنم نسلی که از ما چند سالی کوچیک ترن خیلی معلّقن. هیچّی هم واسه شون دلیل به حساب نمیآد. یعنی از چیزی، از کسی عمراً حساب نمیبرن. نگرانم. ازاینکه یه روزی بیاد، نه خیلی دور، که دیگه واقعاً هیچ چیزِ مقدّسی وجود نداشته باشه. هیچ چیزِ محترمی.
- منتظرم؛ امشب 22 و پنجاه دقیقه، «نود» داره. دوشنبه ها هم همینجوریه. اتّفاق خاصی هم نمیافته ها. ولی آدم منتظرشه. عادل! دستت درد نکنه. همین که یه کاری میکنی که آدم شوق داشته باشه واسه برنامه ات، خدا خیرت بده. اون «ورزش از نگاه دو» هیچ اتفاق پیش بینی نشده ای نمیافته توش. جهانگیر میشینه با 4 تا آدم دیگه. دورِ هم. داورم میارن ازش میپرسن اینجا دُرُس سوت زدی. میگه آره. میگن خوب! باز خدا پدرشونو بیامرزه. یه کاری کرده بودن اوّلای لیگ. چند هفته تماشاگرِ نمونه هفته رو هم میآوردن. بیخیالش شدن ظاهراً. یه بار یه تماشاگرِ صبا رو آورده بودن که تو بازی پرسپولیس و صبا تو آزادی بود. بعد یارو گفت من طرفدار استقلالم! بعد جهانگیر گفت بچّه های ما یه سری تصویر گرفتن تو بازی از ایشون. با هم ببینیم. یارو نشسته بود. گاهی پا میشد با دو تا انگشتاش یه سوت میزد. بعد مینشست سرِ جاش. اونوقت بین یه میلیون نفر به عنوان تماشاگر نمونه انتخاب شده بود. ایده عالی بود!
- ناخوشم؛ دیروز دمِ صبح گمونم سرما خوردم یه کم. پنجره باز بود. صبح بارون گرفته بود و باد و ... سرد شده بود.
- حال ندارم؛ باید برم بشینم سرِ کارام. امّا حال ندارم. نشستم دارم «شهرِ خیالات سبُک» به روز میکنم.
- خوشحالم؛ 2 ماه و خورده ای از تولّدم گذشته. امّا امروز کادو گرفتم. این ملّت چرا انقد بیمعرفت شدن؟ واسه خودم نمیگم. واسه خودشون میگم خوب. لذّتِ کادو تولّد گرفتن و حتّی کادو تولّد دادن... خوبه به خدا. اونم به جهنّم. چرا تبریک هم یادشون میره کم کم؟ خدا کنه سنّتِ کادو تولّد وَر نیفته یه وقت.
- دلم تنگه؛ چند روزه که دلم تنگ شده واسه ح. چند شب پیش که داشتم واسه پیدا کردنِ یه سری عکس، عکسای 4، 5 سال پیش رو زیر و رو میکردم، عکساشو دیدم. عکسای قدیما رو. دلم کلّی تنگ شد واسه اش. هنوزم هست. دلم نمیخواد برم ببینمش انگار. همینجوری تنگ بمونه این دل فک کنم بهتر باشه. آخرش نفهمیدم خوبه یا بد. این که تاریخ یه بار اتّفاق میافته. مصطفی یه چیزی میگفت اون وقتا. یکی از این فلاسفه یه چیزی گفته بود. یه سنگی که تو یه رودخونه اس و رودخونه آبش جاریه و یه لحظه بعد نه این رودخونه اون رودخونه اس، نه این سنگه اون سنگه. یه چیزی تو همین مایه ها بود. در مجموع به نظرم خوبه که تکرار نمیشه. حتّی اگه خیلی هم دلت بخواد.
- شاکیام؛ یه ربع پیش یه شعری از مولانا خوندم. کلّی ذوق کردم. هی دارم فک میکنم چه جوری به عقلش میرسیده اینا رو بگه. بعد از دستِ خودم شاکی شدم چه طور تا حالا ندیده بودمش تو گزیده غزلیات شمس شفیعی کدکنی. حالا رفتم گشتم، دیدم اصلاً توش نیس. شاکیام فعلاً از دستِ شفیعی کدکنی. خیلی بهش اعتماد داشتم آخه.
- کلّی خندیدم؛ یه فایل تصویری گذاشته بود سعید تو Facebook. یه یارویی داره ادای الهی قمشه ای رو درمیآره. خیلی بینظیره. یادش هم که میافتم خنده ام میگیره. اینه:
http://www.youtube.com/watch?v=dmvdE-nul5c
- راضیام؛ از این حرکتِ خودم راضیام که جهتِ در رفتن از زیرِ کار اومدم همینجوری شروع کردم به نوشتن. از این که وبلاگم به روز میشه باز.
- اعصابم خورده؛ اینترنت از صبح قاط زده. زنگ زدم، میگه امروز با کُندیِ سرعت مواجهایم. بچّه ها دارن تلاش میکنن دُرُس شه. گفتم پس دُرُس میشه؟ گفت صد در صد!
- قشنگه؛ این مصرع از یه شعرِ هوشنگ ابتهاج سایه اس. به دلم نشست. یه ماه پیش خوندمش حدوداً: هوای روی تو دارم، نمیگذارندم...
- امیدوارم؛ بعید به نظر میآد که موسوی رأی بیاره با این اوضاع. امّا چه میشه کرد؟ امیدوارم.
- دیگه چیزی به عقلم نمیرسه. مثِ بچّه خوب باید برم بشینم سرِ کارام. دیگه بازیگوشی بسّه.
میدان تجریش، صُبح یکشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۸۷
بده آن بادهی جانی که چنانیم همه
که می از جام و سر از پای ندانیم همه
همه سرسبز تر از سوسن و از شاخِ گُلیم
روحِ مطلق شده و تابشِ جانیم همه
همه در بندِ هوا اند و هوا بندهی ماست
که برون رفته از این دُورِ زمانیم همه
مُصحف آریم و به ساقی همه سوُگند خوریم
که جُز از دست و کَفَت می نستانیم همه
دلِ ما چون دلِ مُرغ است ز اندیشه برون
که سبُکدل شده زان رطلِ گرانیم همه
جانِ ما را به صفِ اوّلِ پیکار طلب
زان که در پیشرَوی تیر و سنانیم همه
در پسِ پردهی ظُلماتِ بشر ننشینیم
زان که چون نورِ سحر پرده درانیم همه
شام بودیم، ز خورشیدِ جهان صبح شدیم
گُرگ بودیم، کنون شهره شبانیم همه
مولانا جلال الدین محمّد بلخی، گزیدهی غزلیاتِ شمس
به کوششِ محمّدرضا شفیعی کدکنی، غزل شماره 384
ببریم این همه سُرخ، این همه سبز

- دمِ عیدِ هر سال، یادِ همهی عید های قبل میاُفتم. اینه که سال به سال، حسّش عجیب غریب تر میشه. دلتنگِ همهی عید های قبل میشم. امشب داشتم فکر میکردم کاش میشد آدم دلتنگِ عید های بعد بشه. چرا نمیشه؟
- اگه اینجوری میشُد، اون وقت آدم وقتی به عیدِ سالِ دیگه میرسید، غصّه اش نمیگرفت که یه سالِ دیگه ام گذشت. اون وقت آدم تازه دلش وا میشد. کیف میکرد.
- آدم حالش نمیگرفت از این که روزا تُند تُند میگذرن. آدم همیشه منتظر بود. منتظرِ اون چیزی که دلش واسه اون تنگه.
- نمیدونم همه اینجوری هستن یا نه. ولی انگار آدم همه اش یه جورایی تو روزهای الآنش دنبال گذشته اش میگرده. خوب که چی؟ انگار همه اش مطمئنیم که روز هایِ پیشِ رو چیزی کم خواهند داشت از روزهای قبل. اینجوری قبل از رسیدن به روزهای بعد، تکلیفِ اونا رو معلوم کردیم. روزها به خودیِ خود هیچ طعمی ندارن. طعمش دستِ خودِ آدمه. اینو این روزا خیلی بهتر از قبل میفهمم.
...ونپرسم که فوّارهی اقبال کجاست.
و نپرسیم چرا قلبِ حقیقت آبی است.
و نپرسیم پدرهایِ پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته اند.
پشتِ سر نیست فضایی زنده.
پشتِ سر مرغ نمیخواند.
پشتِ سر باد نمیآید.
پشتِ سر پنجرهی سبزِ صنوبر بسته است.
پشتِ سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است.
پشتِ سر خستگیِ تاریخ است.
پشتِ سر خاطرهی موج به ساحل صدفِ سردِ سکون میریزد.
لبِ دریا برویم،
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب...
پرده را برداریم:
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ، زیرِ هر بوته که میخواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پیِ بازی برود.
کفش ها را بکند، و به دنبالِ فصول از سرِ گلها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویس.
به خیابان برود...
- کاش همه مون، همیشه منتظرِ روزهایی باشیم که مطمئنیم بهتر از روزهای قبل خواهند بود. گمونم اینجوری حتماً احتمالِ بهتر بودنشون بالاتر میره. برای همه اونایی که دوستشون دارم، از تهِ تهِ دلم، سالِ 88 رو پُر از لذّتِ نابِ انتظار آرزو میکنم. پُر از زندگی. پُر از روزهایی بهتر از روزهایِ قبلِ اون روزها.
- خدایا. تو رو به بزرگی ات قسم میدم که ما رو اسیرِ چیزهایی نکن که دوست نداری. خدایا. دستِ ما رو سفت بگیر، ببرمون اون جایی که خوب تر از اون جا نیست. خدایا. نگذار که خودمونو به بهای ناچیز بفروشیم. خدایا. از ما زیاد بخواه و قدرِمون رو نشونمون بده.
یا مقلّب القلوب والابصار
یا مدبّر اللیل والنهار
یا محوّل الحول و الاحوال
حوّل حالنا الی احسن الحال
- بهارِ همه مبارک. J
نرم نرمک میرسد اینک...
- تا همین 2، 3 روزِ پیش دلِ خوشی نداشتم از اینکه هر روز نزدیک تر میشه. همیشه از وسطای بهمن منتظر بودم. به تولّدم که میرسید دیگه اون یه ماه چیزی نبود. امسال اینجوری نبودم. خیال میکردم خیلی زود داره میآد. الآنم همین خیال رو دارم. هر جور هم که حساب میکنم انگار فوقِ فوقش 6، 7 ماه گذشته از عیدِ پارسال.
- احساسِ دستپاچگی داشتم. مثِ حسّ آدمی که یهو مهمون داره میآد واسه اش و نه حال و حوصلهی مهمونو داره و نه یه دونه میوه تو یخچالش پیدا میشه! (هه! این جمله آخر برگرفته از تمام سریال های تلویزیون بود!!) نمیدونم این حس از کجا بود. شاید خیال میکردم یه کارایی رو حتماً تا آخرِ 87 انجام خواهم داد و حالا که میدیدم بارِشونو مجبورم با خودم ببرم به سالِ جدید، حسّ خوبی نداشتم.
- یکشنبه شب نشستم کلّی فک کردم. دیدم با این وضعیت اگه صب کنم که بیاد، گند زدم به تنها دلخوشیِ موندگار زندگی. فک کردم اگه امسال منتظر نباشم دیگه سال بعد و سال بعدش واسه منتظر نبودنم عذاب وجدان هم نخواهم داشت. تصمیم گرفتم بیخیال همه دغدغه هایی که میدونم و نمیدونم بشم. تصمیم گرفتم این 10 روز رو منتظر باشم. دوربینمو ور دارم برم تو کوچه دنبال درختی که شکوفه زده باشه. هر روز برم دمِ دکّهی روزنامه فروشی، ببینم کدوم مجلّه ویژه نامه عیدش دراومده. پیاده راه بیفتم تو شهر، قاطیِ هیاهویِ دمِ عیدِ ملّت، توی شهرکتاب، توی کتابفروشی های انقلاب. عیدی بخرم واسه خودم. هی برم از اون آقاهه بپرسم سی دی جدید اومده یا نه.
- حالا دو سه روزه که منتظرم. نمیدونم مثِ همیشه یا نه. امّا بهاری تر از قبلم، و حالم خوب تره. بهار رو باید جدّی گرفت. دیروز تو مترو داشتم فک میکردم همه چیزهایی که یه زمانی همهی دلخوشی آدم بودن، الآن دیگه نیستن. حتّی تولّدِ آدم هم طعمِ قدیما رو نداره. امّا بهار، همیشه بهاره. همیشه، اگه آدم نخواد مقاومت کنه، بوش از همه جا میآد. باد میآد. یه جوری که هیچ وقتِ دیگهی سال نمیآد. باید منتظرش بود. منتظر لحظهی تحویل سال. باید بشینی و تخم مرغ رنگ کنی تا این دلخوشی هم از دستت نره. تا بمونه واسه همیشه ات.
زکویِ یار میآید...
خیابونِ رودبار، نزدیکِ میدونِ مُحسنی، 21 اسفند 1387
آن نگار کو؟*
ای دل، به کوی او ز که پرسم که یار کو
در باغِ پُرشکوفه، که پرسد بهارکو
نقش و نگارِ کعبه نه مقصودِ شوقِ ماست
نقشی بلندتر زده ایم، آن نگارکو
جانا، نوای عشقِ خموشانه خوشتر است
آن آشنای ره که بُوَد پرده دار کو
ماندم درین نشیب و شب آمد، خدای را
آن راهبر کجا شد و آن راهوار کو
چنگی به دل نمیزند امشب سرودِ ما
آن خوش ترانه چنگیِ شب زنده دار کو
یک شب چراغِ روی تو روشن شود، ولی
چشمی کنارِ پنجرهی انتظار کو
هـ. ا. سایه، "سیاه مشق"
-چشمی کنار پنجره انتظار-
صفحه 85
*3 بیت از شعر رو به دلخواه خودم حذف کردم.
آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود1
- دو ماه و دوازده روزه که تو اینجا، شهرِ خیالاتِ سبک، خبری نیست. بیشترش مالِ گرفتاری هایِ این 2، 3 ماه اخیره. یکی دو هفته اس که سرم خلوت تر شده. هی هر روز یه گوشه ای مینویسم : به روز کردنِ "شهرِ خیالاتِ سبُک". امّا هی این کارو نکردم. دنبالِ چیزی میگشتم واسه نوشتن. رو یه دونه کاغذ هم هی مثلاً واسه خودم کوچولو کوچولو یادداشت کردم هر چی که هر جا دیدم یا به عقلم رسیده، که سرِ فرصت در باره اینا بنویسم. امّا اینا بهونه اس همه اش. اگه نوشتنت بیاد، میآد. اگه نه، نه.
- بعضی از دوستان این چند وقت یادداشت میذاشتن یا یه جوری سراغ میگرفتن که بابا یه دستی به سر و روش بکش. ممنونم. شرمنده ام دیگه. اصولاً شاید گیر از منه که نوشتنِ این تو، اولویّتِ چندمِ زندگی ام به حساب می آد. شایدم گیر نباشه. لابُد همه چی همون جوریه که باید باشه. مثلِ همیشه.
- راستی. داره بارون میآد اینجا. صدای بارونِ نصف شب، بهترین موسیقیِ دنیاس. خداکنه همیشه همین جور باشه.
- اتّفاق خاصِ این روزها FACEBOOK ه. نامه دعوتش 3، 4 هفته پیش واسه ام اومد. بعد از فیلتر شدن ORKUT هیچ تلاشی نکردم برای شکستنِ قفلش. بی خیالش شدم. بعد هم انواع و اقسام نامه ها میومد تو این سال ها. در باره سایت های مشابهش. دیگه رغبتی نبود به این کارا. غیر از Yahoo!360 هیچ کدوم رو عضو نشدم. نمیدونم چرا این دفعه ACCEPT کردم. شاید یه ولعی بود. شایدم یه جور نیاز به بازیگوشی. یه کم Fun!! بعد فهمیدم که فیلتر بوده تا حالا. بازش کردن. اون تو که رفتم، احساس کردم ارتباطم با یه ملّت که قطع شده بود، دوباره وصل شده. همه ی دوستای قدیمی هم مدرسه ای. که هر کدوم یه گوشه دنیان الآن. یا ازدواج کردن. یا بچّه دار شدن. یه جاییه که آدم ها رو توی آکواریوم میبینی انگار. روح نداره به اون صورت. اوّل قاط زدم. خواستم بیام بیرون. بعد دیدم که چی؟ همینه دیگه. باید پذیرفت شاید. و قدر دونست همین دیدنشون رو از راه دور. از پشتِ شیشه. نوستالژی در روزهای اوّل ویران کننده بود. امّا سعی کردم این بار ازش فرار نکنم.
- FACEBOOK امکان خیلی توپّی برای آپلودِ عکس داره. میتونی توش nتا آلبوم عکس بسازی. هر کدوم با سقف 60 تا عکس. همین رو تهونه کردم که برم سراغ عکس های قدیمی. عکس های 6، 7 سالِ پیش. مالِ روز های بعد از کنکور، مالِ روزهایِ خوشِ لیسانس، آتلیه5 و 6 و... شاید 2، 3 سالِ پیش... نه. 3، 4 سال دقیق تره! 3، 4 سال پیش تماشای عکس های قدیمم رو واسه خودم ممنوع کردم. دیدنِ عکس ها و هر چیزی که منو ربط میداد به روزهایی که تموم شده، به خصوص اون موقع که هنوز انقدی ازشون فاصله نداشتم، خیلی اذیِتم میکرد. من باز میرفتم سراغِ خاطرات، و نتیجه دِپ زدن های عمیق بود. این دفعه امّا تصمیم گرفتم بشکنم این پُلُمپ رو. حالا راحت ترم. نمیدونم. شاید علّتش اینه که دیگه فاصله گرفتم از اون روزها. دیگه مطمئنّم که اونا متعلّقن به روزهایی که گذشتن. و مهم تر این که روزهای جدیدی رو جایگزینّ اون روزها کردم. با آدم های جدید. حالا راحت تر میتونم بچرخم توی اون روزها. انقدری اذیّت نمیشم. ام م م م ... شایدم به نوستالژی عادت کرده باشم!
- دو تا فیلمِ خوب تو جشنواره امسال دیدم. یادم نمیاد هیچ وقت 2 تا فیلم دیده باشم توی جشنواره. هر دو تا هم خوب بودن. "عیار14" پرویزشهبازی (کارگردانِ نفسِ عمیق) و "تردید" واروژ کریم مسیحی (17، 18 سال بعد از پرده آخر). امروز (یعنی دیروز) هم خیلی زور زدم که "دربارهی الی..." رو ببینم. امّا نشد. دو بار رفتم دنبالش. یه بار سینما آزادی و یه بار سینما استقلال. امّا شدنی نبود. اقلّاً به دردِ من نمی خورد! همه گردن کلفت بودن تو اون قیامتی که به جای صف بر پا بود. خوشحالم که سالِ دیگه فیلم های خوب خیلی بیشتر از همهی این چند سال خواهند بود.
- توی سایت جشنواره فیلم فجر، یه لینک بود واسه دیدنِ مراسم افتتاحیه و اختتامیه. من موقعی به سایت سر زدم که وسطای جشنواره بود. مشخّصاتمو وارد کردم، یه ایمیل اومد واسه ام و شناسه و رمز عبور داد. خیلی امیدی نداشتم که به دردی بخوره. از بچّگی آرزو داشتم که یه بار اختتامیه رو مثِ آدم از تلویزیون نشون بدن. چه حرصی میخوردم اون موقع ها که راهنمایی و دبیرستان بودم وقتی نصف شب به صورت نصف و نیمه پخشش میکردن. خلاصه تماشای مراسم اختتامیه فیلم فجر یه جورایی مثِ یه حسرت همیشگی بوده واسه من. امروز نزدیکای 7 و نیم، رفتم تو سایت. دیدم یه لینک جدید هست واسه پخش زنده. شناسه و رمز عبور رو وارد کردم و با کمال تعجب دیدم که میشه! آقا! برای اوّلین بار توی عمرم کلّ مراسم اختتامیه رو به طور مستقیم تماشا کردم و هی منتظر بودم به اون جای جالبش برسه که حتماً همیشه در حسرتش میسوختم. امّا خبری نبود. اصولاً آشِ دهن سوزی نبود. سیمرغِ آخر (فیلمِ برگزیده تماشاگران) رو هم دادن و تموم شد. داشتم فکر میکردم که لابد دیگه هیچ وقت روزِ اختتامیه هیچ ولعی نخواهم داشت برای دیدنش. و خوب. نفهمیدم مثلاً واسه چی همیشه از من دریغش میکردن.
- خاتمی 2،3 روز پیش رسماً اعلام کرد که نامزد انتخابات ریاست جمهوری 4 ماه دیگه میشه. دلم میخواست که نامزد نشه. یعنی دل که نه. اگه دلم میخواست، وقتی دیدم اومدنی شد که قند تو دلم آب نمیکردم. عقل و منطقم اینو میگفت. فکر میکردم اگه میرحسین بیاد بهتره. خودشم ظاهراً همین جوری فک میکرده. حتّی خیال میکردم شاید تو این اوضاع، کرّوبی گزینه بهتری باشه برای ریاست جمهوری نسبت به خاتمی. امّا چند وقت پیش فکر میکردم به این که همه این حرفا کشکه. رییس جمهورت باید کسی باشه که بتونی دوستش داشته باشی. 2 ماه پیش که برای سخترانی اش رفتم فنّی، فهمیدم که قدّ همون 11 سال پیش دوستش دارم. الهی که سال دیگه این موقع کسی رییس جمهورم باشه که برای تماشای سخنرانی اش ولع داشته باشم با وجودی که بدونم حرفِ جدیدی هم نخواهد بود.
- با ورق زدنِ روزهای رفته، به این فکر میکنم که تنها دلخوشی واقعی و تنها لذّتِ نابِ زندگی، وجود و حضورِ آدم هاییه که از تهِ تهِ دلت دوستشون داری.
- ... و به این فکر میکنم که چقدر سخته تنها زندگی کردن. تنها زندگی کردن یعنی این که زیرّ دینِ هیچ کس جُز خودت و خدا و آدم هایی که لطفشون بیدریغه نباشی. و به این فکر میکنم که چقدر باید ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به کار باشن تا آدم بندهی آدم نشه و عاقبتش به خیر بشه.
- چیزهایی موند برای بعد. ایشا ا... زود به زود تر بنویسم و نذارم که خاک بگیره این شهر. فعلاً تا بعد.
پی نوشت:
1- آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
از قیصر امین پور، دفتر شعرِ آینه های ناگهان، "آواز عاشقانه"
رحمی کن، بیا!
پرده بردار، ای حیاتِ جان و جان افزایِ من
غمگسار و همنشین و مونسِ شبهای من
ای شنیده وقت و بیوقت از وجودم ناله ها
ای فکنده آتشی در جملهی اجزای من
در صدای کوه افتد بانگِ من چون بشنوی
جفت گردد بانگ کُه با نعره و هیهای من
ای زهر نقشی تو پاک و ای ز جانها پاکتر
صورتت نی، لیک مقناطیس صورتهای من
چون ز بی ذوقی دلِ من طالبِ کاری بود
بسته باشم، گرچه باشد دلگشا صحرای من
بی تو باشد جیش و عیش و باغ و راغ و نَقل و عقل
هریکی رنجِ دماغ و کُنده ای بر پایِ من
تا ز خود افزون گریزم، در خودم محبوستر
تا گشایم بند از پا، بسته بینم پای من
ناگهان در نا امیدی یا شبی یا بامداد
گوئیم: «اینک برآ، بر طارم بالای من.»
امشب از شبهای تنهایی است، رحمی کن، بیا
تا بخوانم برتو امشب دفترِ سودای من
درد و رنجوریّ ما را دارویی غیر تو نیست
ای تو جالینوسِ جان و بوعلی سینای من
مولوی، "گزیدهی عزلیّات شمس"
به کوشش محمّدرضا شفیعی کدکنی
غزل شماره 318
بگذار باز هم...
...آه، ای شباهتِ دور!
ای چشم هایِ مغرور!
این روزها که جُرئت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دستِ کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیالِ تو باشم
بگذار...
بگذریم!
قیصر امین پور، "آینه های ناگهان"
جرئت دیوانگی، صفحه 32
گُم شده، گُم کرده
- توی مرکز خرید پردیس2 کیش، نمازخونه رو اتّفاقی پیدا میکنم. فک میکنم به این که اگه صبر کنم تا برسم تهرون، قضا میشه. یه راه فرعی که از راسته فروشگاه ها منشعب میشه منو میرسونه به یه راهروی دیگه که یه طرفش نمازخونه اس و یه طرفش بخش اداری و از پلّه ها که بری پایین میرسی به دستشوییها. میرم وضو میگیرم و برمیگردم سمت نمازخونه.
- توی نمازخونه که میرم. میبینم که کفش عین بیرونه. همون سنگی که بیرونه. فقط دمِ درش نوشته که لطفاً با کفش وارد نشوید. با مزّه اس که وقتی نود و نمیدونم چند درصدمون به صورت رسمی مسلمون هستیم، باز باید دمِ درِ یه جایِ تابلویی مثِ نمازخونه نوشت که لطفاً... یه کتابخونه اس که توش یه سری قرآن و کتاب دعاس و قفسه پایین یه چندتایی سجّاده که تا شده و شلخته ریخته روی هم. مُهر ها هم توی یه جعبه که نمیدونم جعبه چی بوده قبلاً. ولی مارک داره. هیچ کس توی نمازخونه نیس. یه سجّاده ورمیدارم و یه مُهر و یه گوشه ای پهن میکنم و میشینم روش.
- تویِ اتاق رو نگاه میکنم. اوّل ذوق میکنم که دیواراش اقلّاً فرق داره با بیرون. کفِ صیقلی اش بیخودی یادِ حرمِ امام رضا میاندازدم. از این خیال ذوق میکنم باز. دیوارها آجُریه. یه چیزی تو مایه های آجر نما که آجر نما نیست. بیشتر مث کاشی میمونه. کِرِم رنگ و شبیه آجرِ سه سانتی. دیوارها از کمر به پایین از یه چیزای دیگه پوشیده اس مثِ همون بالایی ها امّا با لعاب آبی. از این آبی های معنویت زا! دیوارِ چپ همینجوری هی الکی رفته تو. یعنی عرض اون ورِ اتاق با این ورش کلّی فرق داره. این تورفتگی ها هرکدوم لابُد تحتّ تأثیرِ نیروهاییه که از اون ورِ دیوار، از طرفِ فروشگاه ها وارد شده.
- دمِ درِ اتاق با یه چیزایی از جنس همون سرامیک ها با همون آبیِ معنویت زا مشبّک درست کردن. یعنی از مشبّک توی اتاق رو میبینی و سمتِ چپت درِ نمازخونه اس. یادِ ورودی مسجدِ سپهسالار میافتم که مسجد رو نشونت میده امّا بعد میچرخی و از اون ور واردش میشی. کی قراره چی رو از این سوراخ ها ببینه مثلاً؟
- دو تا قابِ بیربط روی دیوارها چسبوندن. یکی سوره یاسین و اون یکی یه ساعت دیواری که پایینش نوشته یا علی ابن موسی الرضا. یه گُل منگُلی هایی هم یه جاهایی بین آجرا درست کردن که معنویت رو به حدّ اعلا برسونن توی اتاق 15، 16 متری که هر یه ربع یه نفر به زور میاد توش. یادِ مسجد هایی میافتم که 2 سالِ پیش تو کُنگ و هنگام و بندر لنگه و لافت دیدم و هیچی تزیین نداشتن. سادگی شون عجیب آدمو میبردن تو خودش. خیال میکنم خوبه که هیچّی تزیین نباشه تو کار. امّا یادِ صحنِ گوهرشاد هم میافتم با اون همه تزیین و انواع و اقسام خط و رنگ که باز میبردت تو آسمون. فکر میکنم به طنزی که در همه چیزمان نهفته که نه، آشکار است.
- یه نفر میآد تو. سجّاده و مهر برمیداره و چند قدم جلوتر از من پهن میکنه. میآد مشغول خوندن نماز بشه. پشیمون میشه. سجّاده رو جمع میکنه و میره کنارِ دیوارِ روبهرو. اونم مثِ همین یکی رفته تو، امّا باز دوباره نرفته تو. اومده بیرون. و این تو رفتگی یه طولِ سجّاده رو توی خودش جا میده. اونجا پهن میکنه و میخونه. کیف میکنم از این کارش. فکر میکنم که چرا واسه من مهم نبود پس؟ مگه باید حتماً تو حرم رضا باشی که بگردی دنبالِ کُنج؟ چه میدونم.
- به این فکر میکنم که این جور گوشه ها لابُد جای خوبی هستن واسه نماز. به پلانِ یه نمازخونه فکر میکنم پُر از دیوار که تو رفته و اومده بیرون و هیچ دو تا تورفتگی روبهروی هم نیستن. خیال میکنم طرحِ بدی نیست برای نماز خوندن. معماری از سه طرف محدودت کنه و تو پناه بگیری توی اون. باز فکر میکنم که همچین نمازخونه غیرمتعارفی خوبه اصلاً؟
- همونجور که نشسته ام، سَرَمو بر میگردونم. پُشتِ سرم یه پنجره گُنده میبینم. تا حالا ندیده بودمش. شبه و چیزی از بیرون نمیبینم. فکر میکنم که خوبه چه منظره ای داشته باشه پنجره نمازخونه؟ اصلاً خوبه پنجره باشه توش یا نه. پا میشم میرم دمِ پنجره وامیستم. بیرونو نگاه میکنم. 4،5 تا مخزنِ جمع آوریِ زباله اس. یه حیاطِ خلوت که کلّاً مالِ زباله اس انگار. میگم خاک تو سرت با این پنجره ات. مجبورت کرده بودن مگه؟
- نمازمو خوندم. میگم همین که اینواینجا ساختی، دستت درد نکنه. وصله پینه ای، رفعِ تکلیفی یا هر چیزِ دیگه. بازم خوب بود. نیم ساعتی نشستم و پامو دراز کردم و به کلّی چیز فکر کردم. اصلاً چه خوب که ملّت نماز نمیخوندن. چه خوب که خلوت بود و دنج. پا میشم و میآم بیرون. قاطیِ هیاهوی جمعیت.