تبليغاتX
شهر خیالاتِ سبُک
چنانچه مایلید از به روز شدن وبلاگ با خبر شوید، در "خبرنامه"-زیر پیوندها- عضو شوید.
خطّ سفید در آسمانِ آبی

۲۰ سپتامبر ۲۰۰۹، مرکز شهر مونترآل، کانادا

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 7:39  توسط مازیار دهقانی  | 

و نپرسیم کجاییم ...

-          یک:

گمونم سوّم راهنمایی بودم که خواهرم کاست (باران عشق) ناصر چشم آذر رو واسه ام خرید. اون موقع ها خیلی معروف شده بود بین ملّت. واسه همین جلد کاست رو عوض کرده بودن. کاور قبلی ساده بود با زمینه آبی کمرنگ و سفید. و کاور جدید یه چیزِ جواد بود. آب بود که گلِ رُز روش شناور بود! قطعاتش انصافاً خیلی قوی بود. بعدها که این تریپ ریلکسیشن و اینا مُد شده بود، دکترا اینو توصیه می کردن به مردم. کامپیوترمون رو که عوض کردیم، اوّلین سی دی آودیوکه خریدم، همین بود. از پایتخت گرفتم. بعدها هم که رادیوپیام تو بخشِ گزارش ترافیک، کلّ آلبوم رو به قولِ میرحسین لجن مال کرد. اخبارِ هواشناسی سیما هم ایضاً. سی دی ما هم خش پیدا کرد و دیگه نمی خوند. تلاشی هم نکردم واسه خریدنِ دوباره اش. گفتم دیگه حالِ سابق رو نداره لابد. با اون همه لجن مال شدن! مثِ بوی پیراهنِ یوسف مجید انتظامی که تو محرّم و ارتحال و غیره، وقت و بی وقت پخش شد. مثِ ای ایران ایرانِ محمّد نوری.

امروز داشتم تو اینترنت دنبال یه آهنگ احسان خواجه امیری می گشتم که داونلودش کنم. بارانِ عشق چشم آذر رو پیدا کردم یه جا. آلبوم رو دانلود کردم. اینترنتِ مفتی و آلبوم مفتی. باران عشق رو که گوش دادم، دیدم به همون خوبیِ همون موقعشه بنده خدا! خوشحال شدم.

-          دو:

دیروز با کسرا رفتیم جیمِ مک گیل. (جیم همون ورزشگاه و ایناس. اسمِ آدم نیست!) رفتیم پینگ پونگ بازی کردیم یه ساعت. خیلی حال داد. قدّ پارسال که تو دانشگاه کیش، بعد از کلاس، غروبِ جمعه با رضا بازی می کردیم. قرار شد بازم بریم بازی کنیم. بازی هم تنگاتنگ بود. فعلاً یه ست مالِ منه، یه ست مالِ کسرا. ستِ سرنوشت ساز موکول شد به بعد.

-          سه:

هوا اینجا سرد شد دوباره. می گن دیگه گرم نمی شه. همینجوری هی سرد می شه الی ما شاءالله. یه دستکش با خودم آوردم که فعلاً زوده هنوز. به دردِ همون الی ما شاءالله می خوره. این یکی دو روز غصّه می خوردم که چرا یادم رفته اون دستکش های معمولی بافتنی رو با خودم بیارم. امروز کاپشنم رو در آوردم که بپوشم. دستمو که کردم تو جیبش، دیدم دستکش ها اونجاس. از زمستونِ پارسال مونده بود توش. انقد ذوق کردم. انقد ذوق کردم. گفتم کاش یه چیز دیگه می خواستم از خدا.

-          چهار:

چند شب پیش نشستم و یه سیاه مشق آماتور نوشتم. طبیعتاً اینو نوشتم: روشنیِ خانه تویی. خانه بمگذار و مرو. فردا صبحش بردمش دانشگاه و با سوزن زدم رو بُردِ بالایِ میزم تو آتلیه ی تحصیلات تکمیلی. باید یه کاری می کردم که به اونجا یه احساس تعلّقی پیدا کنم. چنگ ژنگ (همکلاسیِ چینی) اومده بود وایساده بود دمِ سیاه مشق. با تحیّر. (مرو) رو یه ده باری نوشته بودم کنارِ هم. پرسید اینا همه اش یه کلمه اس؟! گفتم نه. اینا تکرارِ همین یه دونه اس.

-          پنج:

سه چهار شب پیش با علی رفتیم چلوکباب خوردیم. تو یکی از معدود رستوران های ایرانیِ مونترآل. جایِ همه خالی بود. آش رشته هم آورد قبلش. بعد از یه مدّت، یه غذای درست و حسابی خوردیم. غذاهای اینا که غذا نیس. این عرب ها زرت و زرت همه جا رستوران زدن و کوفته کباب می دن، اون وقت یه نفر کباب برگ و کوبیده ی ما رو نمی شناسه. خداوکیلی انصاف نیس. واسه خودشون می گم. من نمی دونم این همه ایرانی که ریخته ان همه جای دنیا، کلاً انگیزه ای نداره واسه صادر کردنِ فرهنگ. این که خیلی بده.

-          شش:

تو این هفته هر بار که رفتم بیرون، گذاشتم کلّی سریال ایرانی داونلود شه. این سریال (خورشید پنجم) رو تا قسمت یازدهم که ایران بودم دیده بودم. همه ی قسمت های باقی مونده رو داونلود کردم و هر شب 5، 6 قسمتش رو دیدم. البتّه هر جاش کش پیدا می کرد می زدم جلو. دیشب هم تا 6 صبح همین کارم بود! صبح که می خواستم بخوابم، حس می کردم تو اتاق خودم تو تهرونم. یعنی جدّی جدّی توهّم ورم داشته بودا. کلّی هم خوابم می اومد. وقتی کارایی رو می کنی که اونجا هم می کردی، واقعاً خیال می کنی اینجا همون جاس. پا شدم رفتم بیرون که مسواک بزنم. دوباره برگشتم به اینجا.

-          هفت:

یه قالیچه و یه گلیم انداختم تو اتاقم. از ایران آوردم با خودم. گمونم همین دو تا به این اتاق گرما داده. اون هفته ازمون خواسته بودن یه چیزی بنویسیم در باره جایِ دوست داشتنی مون تو مونترآل. منم که جایی رو نمی شناختم. از طرفی اینجا رو، اتاقم رو، خیلی دوست دارم. وقتی یکِ نصفِ شب از دانشگاه به اینجا می رسم و در رو باز می کنم، یه جورایی همون حسّی رو دارم که وقتی از دانشگاه تهران دیروقت بر می گشتم خونه. همون، نه که همون! شبیهِ همون آرامش رو پیدا می کنم. خیلی خوبه. حسّ خونه، از بهترین حسّ های دنیاس. خلاصه در باره همین دو وجب اتاقم نوشتم. هیچ امیدی نداشتم که نمره خوبی بگیرم. امّا نمره ام خوب شد. J

-          هشت:

تو این یه هفته، فیس بوک دو بار رو اعصاب بوده. مسأله اینه که اقلّاً دو سوّمِ آدم های لیستِ دوستای من، کسانی هستن که سال هاست حتّی یه بار هم ندیدم شون. بعضی ها رو هم که کلاً ندیدم. این که هیچ اولویّتی بین همه ی اعضای لیستت وجود نداره، خیلی بده. یه چیزی می نویسی اون بالا. که تازه منم اونقدی شخصی نمی نویسم. بعد یه آدمی که هیچ وقت باهاش هیچ دیالوگی نداشتی، می آد و خیلی شیک (یادِ مهدی بخشیان افتادم یهو! آقا! خوش باشی اون یکی سرِ دنیا.) تو رو به گند می کشه. خوب ننویس برادرِ من. مجبور که نیستی. اونی که می نویسی شاید واسه تو نقل و نبات باشه، واسه من فحشه. نوشتم از فیس بوک خسته شدم. مجتبی نوشت اگه مردی، بکش کنار! دیدم راس می گه. وقتی می ری اون تو، نه راهِ پس داری، نه راهِ پیش! با این پدیده جدّاً باید چه جوری تا کرد؟ فیس بوک معلولِ دوریِ ماست از همدیگه. بدبختی اینه که نزدیک هم نمی کنه عمراً. به چه دردی می خوره پس؟

-          نه:

پُست قبلی رو که گذاشتم، گمونم خیلیا خیال کردن من اینجا خیلی ناراحتم و دارم با نوستالژی های سابق زندگی می کنم. این که با نوستالژی زندگی می کنم، البتّه یه حرفِ دیگه اس. من اصولاً آدمِ خاطره بازی هستم. مالِ امروز و دیروز و اینجا و اون جا نیست. جهت ایجاد انبساط خاطر و راحتیِ خیالِ همه ی دوستان، باید بگم که حالِ من خوبه. عموماً خوبه. و حتّی از اون چیزی که پیش بینی می کردم قبل از اومدن، خیلی بهتره شکرِ خدا. نگران نباشید. دعام کنید ولی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 12:4  توسط مازیار دهقانی  | 

قایق از تور تُهی، و دل از آرزوی مروارید

-          یک:

امشب بیستمین شبه که توی یه سرزمین دیگه، زیرِ آسمونی که رنگش خیلی آبی تر از آسمون تهرانه و روی خاکی که غریبه، به معنای واقعی کلمه، سرم رو می ذارم و می خوابم. اقلاً دو هفته اس که دلم می خواد بیام و بنویسم. امّا وقت نمی شه. وقتی قرار باشه تمام آداب و ترتیب های سابق رو بذاری کنار و همه چیز رو جورِ دیگه یاد بگیری، مدام احساس خستگی می کنی. تیکبه تیکّه هایی از اتفاقات این مدّت رو روی یه کاغذ نوشتم و اینجا کنارِ دستمه. امّا همه بیات شدن دیگه. تصمیم گرفتم بی خیالِ همه شون بشم و بدون فکرِ قبلی بنویسم. اینجوری خیالم راحت تره که زود به زود تر خواهم نوشت و شاید کوتاه تر.

-          دو:

امروز اوّل مهر بود و من یادِ هنرهای زیبام و آتلیه­ی پنج معماری که اگه اینجا نبودم، الآن لابد اون جا بودم. احتمالاً طبق معمول 4شنبه هیچ کلاسی شروع نمی شه و شنبه هم که بیان معماریه و ترم هم که با بیان معماری شروع نمی شه. گمونم یکشنبه زودترین وقتی باشه که آتلیه شروع بشه. امّا باز هم انقدی فرق نمی کنه. اگه اینجا نبودم، حتماً همون طرفا بودم. دلم تنگ شده و می شه و خواهد شد و این اصلاً چیز غیر قابل پیش بینیی واسه ام نبود. کاملاً طبیعیه. به قول صالح علاء، زلفِ ما به اون جا و آدم هایی که اونجان گره خورده و به قولِ یکی از دوستان،مگه قرار بوده دلم تنگ نشه؟

-          سه:

فشار کلاس ها بی امانه! با این که به قصد این می اومدم که اقلاً یک سال مثِ چی (چی؟) درس بخونم، امّا خداوکیلی تصوّر همچین اوضاعی رو نداشتم. ظاهراً این دوره، قبلاً یک سال و نیم بوده و از امسال قراره تو یه سال تموم بشه. غیر از همه­ی توجیهاتِ همیشگی که معماری بومیه و مالِ اونجا به دردِ اینجا نمی خوره و مالِ اینجا به دردِ اونجا، به این فکر می­کنم که واقعاً توی این 7،8 سال چیزی بیشتر از خیلی (یعنی همون قدی که همیشه فکرش رو می­کردم) اوقاتم توی دانشکده معماری به بطالت گذشته. بطالت هم مثِ همه­ی چیزهای دیگه، نسبیه و خوب، طبیعیه که من این نتیجه رو در قیاس با اونجا دارم می­گیرم. درمقابل همه­ی بدبختی های اینجا که هر روز اقلاً یه بار تا حوالی نقطه تسلیم آدم رو می بره و برمی گردونه، یه خوبی بزرگ هم داره. قبل تر ها یادمه همیشه به این فکر می کردم که فلانی چقدر استاده. یعنی من چقدر می­تونم بهش به عنوانِ استاد اعتماد کنم. اینجا انقدر فاصله­ی استادت باهات زیاده که اصلاً جرأت عرض اندام رو جلوش پیدا نمی کنی. به هرحال، همه چیز از نقطه صفر، یا حتّی پایین تر از اون شروع شده.

-          چهار:

اینجا(یعنی خارج!) با اون چیزی که خیلی­ها فکر می­کنن، خیلی تفاوت داره. اینجا اصولاً به آدم انقدی خوش نمی­گذره. تمام روز رو که درس بخونی، باز هم کلّی عقبی و مگه می شه این فاصله ها رو به این سرعت پر کرد؟ دیگه بماند که آدم به انواع و اقسام کارهایی که تا حالا طرفش هم نرفته باید تن بده. برای من این دسته از کارها، شست و شو، پخت و پز، خرید و ... بوده.

-          پنج:

یه روز ظهر که از دانشگاه اومده بودم خونه، و از شدّت دلتنگی بغضم گرفته بود، زود خودم رو جمع و جور کردم. پا شدم که برگردم دانشگاه و توی سایبرتک(سالن مطالعه زیرِ کتابخونه) درس بخونم. در رو که باز کردم، داشت نمِ بارون می­زد. و حالم خوب شد. فکر کردم به این که حتّی وقتی خیال می کنی هیچ کدوم از چیزهای سابق رو کنارت نداری، هنوز خیلی چیزها هستن که سرِ جاشون هستن. بارونِ اینجا مثِ بارون همون جا بود. خوب بود. خوبِ خوبِ خوب.

-          شش:

اینجا همه چیز به شدّت مطابق برنامه پیش می­ره. چونه زدن و اینا سرِ تاریخ تحویل و این جور چیزها اصولاً تعریف نشده اس. از همون روزِ اوّل تا تهِ کار معلومه. با این حال، پنج شنبه­ی اون هفته، سرِ کلاس که نشسته یودیم، یه خانومی اومد و گفت آقای لوکا مریض هستن و امروز نمیان. واقعاً فکر نمی کردم که استادای اینجا هم مریض بشن و کلاس بپیچه. خدایی­اش یکی از بهترین خاطرات من تو این مدّت همون نیومدنِ آقای لوکا سرِ کلاس اون روز بود.

-          هفت:

وقتی تو خیابونای مونترآل قدم می­زنم، هنوز یه جورایی احساس تعلیق می­کنم. انگار که پاهام روی زمین نیست. اینا، اینجا، خیلی چیزا دارن که ما نداریم و خیلی وقت ها حسرتش رو می­خوریم. امّا همه­ی چیزهایی که دارن، مالِ خودشونه. مالِ من نیس. و من هم هرجا که باشم، می دونم و باید بدونم که چه چیزهایی دارم و چه چیزهایی ندارم. نمی شه سرِ خودت رو گول بمالی. بالا بری یا پایین بیای، به اون چیزی که مالِ تو نیست، احساسِ تعلّق پیدا نمی کنی. اتّفاق دیگه ای که اینجا می بینم اینه که تقریباً همه­ی اروپایی ها و آمریکایی ها روابطشون مثِ همشهری ها و هموطن ها با همدیگه اس. همه با هم خوبن و هوای هم رو دارن. این در شرایطیه که ایرانی ها بعضاً از دو کیلومتری که همدیگه رو می بینن، راهشون رو کج می کنن. حکایت ملّت ما از اوّل تا آخرش تلخه. هیچ دو تایی از ما تعریف هموطن رو بلد نیستیم و هیچ دو تایی مون انگار در چیزی به نام ملّت با هم اشتراک نداریم. ولی خوب. همه دنبال رأی شون هستن شکرِ خدا. پوووووف!

-          هشت:

موقعی که از ایران می­اومدم، کتاب جدید جعفر مدرّس صادقی رو گذاشتم توی کوله پشتی ام که توی هواپیما یا توی فرودگاه لندن بخونم. الآنم کنارِ تختمه ولی هنوز فرصت نشده اون چند صفحه­ی باقی مونده اش رو بخونم و تمومش کنم. دیگه دارم نا امید می­شم.

-          نه:

دیروز ظهر از دانشگاه اومدم خونه که قسمت اوّل سری جدید برنامه «نود» رو ببینم. خونه (خوابگاه) من خیلی نزدیک دانشگاهه و اینترنت بی­سیمِ دانشگاه رو می­گیره. با این حال سرعت اینترنت مناسبِ دیدنِ زنده­ی نود نبود. همون یه کمی که عادل رو دیدم، کلّی ذوق کردم. علی اینترنت پر سرعت داره خونه اش. قرار گذاشتیم درسامونو یه جوری بخونیم که ساعت سه بعد از ظهر دوشنبه ها (فعلاً 10 و نیم ایران) بریم اونجا و نود ببینم جهت انبساط خاطر.

-          ده:

با وجود قرار اوّلیه، نوشته اوّل کمابیش شبیه یه جور یادداشت خاطرات شد. به هر حال خوشحالم که دوباره شروع کردم به نوشتن. شاید از این به بعد راحت تر و کوتاه تر بنویسم.

 

پی­نوشت 1: فاصله­ی بین ویزا گرفتن و پرواز من انقدر کوتاه بود که نتونستم با خیلی ها خداحافظی کنم. هر چند خیال می­کنم که حتماً برمیگردم به همون خاکِ آشنا، برای همه اس ام اس فرستادم، امّا به خیلی ها نرسید. ممکنه بعضیا که این نوشته رو بخونن، هنوز خبر نداشته باشن که من اومدم این سرِ دنیا. می بخشید منو لابُد. مخلص همه هستم. خوب باشید.

پی­نوشت 2: چهار روز پیش، (شهرِ خیالاتِ سبک) 2 سالش تموم شد. باز هم بی خبر بودم و یکی از دوستان خبرش رو داد. به هر بدبختی که بوده تا حالا بزرگش کردیم. شدیداً از سوء تغذیه رنج می بره ولی خوب، زنده اس. J

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 8:16  توسط مازیار دهقانی  | 

دلِ تنگ

-          یک:

هفته قبل، جمعه، با (...) قرار گذاشتیم تا در باره یه موضوع معیّن، پایان نامه کارشناسی ارشد معماری، حرف بزنیم. با این که من از اوّل بنا داشتم نهایتش تا 8 برگردم، امّا تا نزدیک 10 حرف زدیم و آخرش هم در باره اون موضوع معیّن حرف نزدیم. قرار شد یه موقع دیگه. آخر سر (...) گفت: مازیار! این روزا خیلی تنها شدم. دلم لک زده بود واسه یه ارتباط صمیمی قدیمی. گفت: بعد از این ماجراهای انتخابات، هر کی منو می بینه به احمدی نژاد وصلم می کنه. انگار که من آوردمش. یه قدری درددل کردیم در باره این اوضاع که همه یه جوری با هم نامهربون شدن و این که از بالا تا پایین همه دارن بدترش می­کنن. از خوشبختی خودمون گفتیم که خیلی با هم فرق داریم، اما دو سه ساعت حرف زدیم. گفت و گو کردیم... دست دادیم وخداحافظی کردیم.

-          دو:

چند شبِ پیش، خسته و کلافه بودم. داشتم با (...) تلفنی حرف می زدم. گفتم باید برم باز یه نامه بنویسم. به شوخی گفتم: مازی اومد تو ایوون، نامه نوشت به مادر. گفت: فک کن اگه تو خونه هامون ایوون داشتیم چی می­شد. گفتم آره. مثِ قدیما. آدم غروب می رفت یه آبی می­پاشید تو حیاط، تو ایوون. غم و غصّه دنیا لابد می­رفت از سرش. گفتم فک کن اگه یه حوض داشتیم. آدم می رفت دمِ حوض. دستشو می زد تو آب، خیس می­شد. حالّ آدم خوب می شد حتماً. چی دیگه می خواست واسه خوب شدن؟ می شد حتّی هندونه انداخت توی آب تا خنک بشه. گفت: چیه این اوضاع ما؟ از سرِ شب همه می شینن پای تلویزیون تا شب شه و بخوابن. فک کردم چقد ما بدبختیم که هر چی جیزِ خوب داشتیم، یه جا، یه سره، خودمون زدیم و نابودش کردیم. از اون شب فکرِ ایوون . حیاط و حوض تو سرمه. حسرت می­خورم. دلتنگِ چیزایی هستم که هیچ وقت تجربه اش نکردم.

-          سه:

دیشب، پنجشنبه شب، کانال یک رو که زدم، برنامه (این شب ها) بود. وسطای گفت و گوی کوروش علیانی با محمّدرضا شهیدی فر. اگه می دونستم مهمونش شهیدی فره، زودتر می­اومد سراغش. چه دلتنگش شده بودم. قرار بود از عید فطر پارسال برنامه جدیدش رو ببره رو آنتن، امّا هنوز این اتفاق نیفتاده. اواخر برنامه، از دغدغه های این روزهاش گفت که یه جوری مرتبطه با طرح برنامه آینده اش. از بحران گفت و گو گفت و این که اگه صدا و سیما از مدّت ها قبل، شکل های مختلفی از گفت و گو رو نمایش می داد، الآن با این بحران مواجه نبودیم شاید. به این 2، 3 ماه اخیر یه گریزی زد و از این گفت که در سطوح مختلف ناتوان هستیم از گفت و گو و از اون بالا گفت که حتّی کاندیداهای ریاست جمهوری ما هم بلد نبودن با هم حرف بزنن. حرف ها، حدّ اقل برای من، جدید نبود. دغدغه همیشگی منه. امّا حسابی به دلم نشست. فکر کردم به این که بر خلافِ چیزی که اغلب فکر می­کنیم، شاید اون قدرها هم به حرفِ تازه محتاج نیستیم. شاید بیشتر به یه جور همدلی نیاز داریم. به این که یکی بیاد و حرف های ما رو بزنه.

-          چهار:

امروز ظهر، تو راهِ دکّه­ی روزنامه فروشی، (...) اس ام اس زد و خبر داد که خانومِ یکی از دوستای عزیزمون به رحمتِ خدا رفته. از اون موقع حالم گرفته اس. حالِ همه­ی اونایی که شنیدن، گرفته اس.مُدام دارم فکر می کنم به این که چقدر همه­ی ما معطّلیم. چه قدر تعطیلیم. به این فکر می کنم که زندگی، هیچ چیز و هیچ چیز و هیچ چیزش دستِ ما نیست. دستِ ما هست، اما نه همه اش. به این فکر می­کنم که چقدر نگرانی ها، دغدغه ها و بی­قراری هامون بی اعتباره. امشب پای تلفن به (...) گفتم آدم به جای همه این فکر ها که چی کم و کسر داره تو زندگی، فقط اگه بتونه قانع باشه و راضی، به همه­ی اون چیزهایی که داره، و همه­ی اون چیزهایی که نداره، هر لحظه می تونه مهیّای تموم شدن باشه. با خیالِ راحت.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 4:26  توسط مازیار دهقانی  | 

 ... 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 17:53  توسط مازیار دهقانی  | 

اِستاده ام چو شمع...1

 

-          12 سالِ پیش بود، کلاس سومِ راهنمایی بودم. خُرداد 76 انتخاباتِ هفتمین دوره ریاست جمهوری بود و کاندیداها ناطق نوری، زواره ای، ری­شهری، جاسبی و سیّد محمّدِ خاتمی. (امیدوارم حافظه درست یاری کرده باشه) با 14 سال نمی­شد رأی داد. نمی­دونم چه دلیلِ منطقی می­تونم پیدا کنم برای این که خاتمی رو از همون اوّل دوست داشتم. تابلو بود که همه همه جوره داشتن از ناطق حمایت می­کردن. یادمه یه ساختمون بود نزدیکای هفتِ تیر که کل ارتفاع ساختمون عکسِ ناطق بود و این اون موقع خیلی چیزِ عجیب غریبی به حساب می­اومد. خودش هم رئیس مجلس بود بالاخره. الآن که ناطق رو گاهی توی تلویزیون می­بینم، به نظرم اصلاً آدمِ بدی نمی­آد. خوبه. ولی... خاتمی رو می­شُد دوست داشت. چرا؟ نمی­دونم.

-          تویِ راه برگشت با سرویسِ مدرسه (سرویسِ ما یه تاکسی بود، من و حامد و احسان و ... آهان! بهروز که سال اوّلی بود و حسین که دوّم راهنمایی بود.) تفریحِ دمِ انتخاباتمون این بود که دمّ ستاد های انتخاباتی وایستیم و بریم پوستر بگیریم ازشون. راننده مون اساسی پایه بود. نه غُر می­زد نه بدش می­اومد. یه بار که رفتم تو ستادِ ری­شهری، پُر بود از پوستر و بروشور و اینا. دو نفر توش بودن. کلّی خوشحال شدن. یه عالمه پوستر بزرگ و کوچیک­شو دادن بهم. انقد که تازه بعد از تقسیم کردنشون، تا همین چند وقتِ پیش هم چند تاشو داشتم! پُشتِ پوسترا به دردِ نقاشی کردن و خطاطی با ماژیک می­خورد. ستادهای خاتمی کم بودن و پوستر هم نداشتن زیاد. همونایی هم که بود کارِ کارگزاران بود و کرباسچی (که الآن شده رئیسِ ستاد انتخاباتی کرّوبی). پوستر نمی­دادن به ما. می­فهمیدن که می­خوایم حرومشون کنیم. یه دونه ستاد- ستاد که نه. یه بنگاه املاک بود که تو اون یکی دو هفته شده بود دفتر ستادِ خاتمی- سرِ خیابونِ ما بود. انقد رفتم اونجا تا بالاخره از هر کدوم از پوستراش یکی دو تا گرفتم. چه حرصی می­زدم واسه اون پوسترِ معروفش که "او آمد، پرده و پر بگشایید.". پوستری بود که هنرمندا، سینماگرا و ناشرا واسه اش چاپ کرده بودن. همونایی که از دوران وزارت ارشادش تو دولتِ موسوی می­شناختنش. عکس خاتمی سیاه و سفید بود تو یه کادر که پایینش با گُل و مرغ پوشیده شده بود با یه بک گراندِ سورمه ای که انصافاً اون موقع همچین پوستری بی­نظیر بود. بالاخره یه دونه از اون هم گیرم اومد از یه جایی و هنوز هم دارمش. بعد ها توی انتخابات مجلس 78، دار و دسته­ی مشارکتی ها یه دونه پوستر شبیه اون رو واسه داداشِ خاتمی کار کردن. به جاش نوشتن "همرهِ یار آمد، پرده و پر بگشایید." متأسّفانه اصلاً به محمّدرضا خاتمی نمی­اومد!

-          اون موقع خبری ازروزنامه نبود به اون صورت. کیهان و اطّلاعات و همشهری و ... سلام هم بود و دو سه تای دیگه مثِ جمهوری اسلامی و جهان اسلام. ایران هم دو سال بود که داشت چاپ می­شد. "سلام" تنها حامیِ خاتمی بود. ما هم که بچّه بودیم. روزنامه نمی­خوندیم که. "کیهان ورزشی" و "دنیای ورزش" و "استقلال جوان" و... گاهی "ابرار ورزشی". البتّه "همشهری" رو مرتّب می­گرفتیم و هنوز هم ­طبقِ عادت می­گیریم. نزدیکای انتخابات، کرباسچی همه زورشو می­زد که یه جورایی توی همشهری از خاتمی حمایت کنه. یه ضمیمه پنجشنبه ها هم داشت. "روز هفتم". توی اون یه کمی راحت تر از خاتمی می­نوشتن. اون موقع یه بساطی بود سرِ حمایت ورزشکارا از کاندیداها. مثلاً حمایتِ استقلالی ها و ناصر حجازی یه مسأله حیثیتی بود!! همه جا می­نوشتن که از ناطق حمایت کردن. خودمو می­کشتم یه جا پیدا می­کردم که نوشته باشه از خاتمی حمایت کردن!! همینجوری. اَلَکیِ اَلَکی!!

-          اینجوری باهاش دوست شدم. دوّم خرداد وقتی می­شنیدم که توی حوزه های رأی گیری همه به خاتمی رأی می­دادن، ذوق می­کردم. هنوز هم دوستش دارم. همون روزایی که به هرکی می­رسیدی، می­گفت "خاتمی سوپاپِ اطمینانه" هم دوستش داشتم و اون روزهایی هم که می­گفتن "بی عُرضه اس"، باز دوستش داشتم. اون روزایی که خودِ مشارکتی ها طرحِ "عبور از خاتمی" راه انداخته بودن، از همه شون بدم اومد. و هنوز هم بدم می­آد. به نظر من، تابلوئه که "خاتمی" خوبه و این نیاز به هیچ سند و مدرکی نداره.  شاید رئیس جمهور خوبی نباشه (که اونم نسبی اگه حساب کنی­ می­بینی انقدی هم بد نبوده بنده خدا!) امّا خوبه. دروغ نمی­گه و به همین خاطر به دردِ سیاست نمی­خوره شاید.

-          امسال توی فنّی، وقتی ازش پرسیدن می­آی یانه؟ و جواب داد که ترجیح می­دم کسی بیاد که حسّاسیت کمتری روش باشه، با وجودی که دلم نمی­خواست کاندیدا بشه، امّا توی دلم خالی شد. با وجودی که منطق می­گفت نباید بیاد، وقتی خبر اومدنش رو توی سایتش خوندم، بغضم گرفت باز.  و باز وقتی دیدم همه، و بدتر از همه دار و دسته­ی کرّوبی دارن اذیتش می­کنن و دلم خواست که انصراف بده، وقتی تو این 2، 3 روز شایعه انصرافش جدّی تر می­شد هی انگار دلم نمی­خواست این اتّفاق بیفته. دیشب که بیانیه اش رو خوندم، باز توی دلم خالی شد. امّا آدم اگه یکی رو دوست داره، باید واسه خودِ اون آدم دوستش داشته باشه، نه واسه خودش. همه اونایی که گیر دادن که بمون، یه جورایی، کم یا زیاد، خاتمی رو می­خوان واسه خودشون. که بیاد و 4 سال بگذره و بعد باز بهش فحش بدن و بگن "بسّه دروغ".

-          انقدر خاتمی رو دوست دارم که دلم نمی­اومد و دلم نمی­آد که 4 و یا 8 سالِ دیگه پدرش رو در بیارن و انواع و اقسام اتّهام ها رو بهش بزنن و همین 4 تا دونه ریش سیاهش هم مثِ بقیه سفید بشه و دستِ آخر توی همون فنّی، همون حامیاش هم بهش بد و بیراه بگن. خاتمیِ رئیس جمهور رو نمی­خوام. دوست دارم همیشه در حسرتِ اینکه رئیس جمهورم باشه، بمونم امّا دیگه هیچ وقت رئیس جمهورم نشه. دوست دارم همیشه یادِ اون شبی بیفتم که فیلم انتخاباتی اش رو نشون دادن که بغض کرد و گفت: "وقتی هرکس از هر طریقی که به من دسترسی داره، از من می­خواهد که بیایم، من نمی­تونم خواسته خودم رو به اونا ترجیح بدم." امّا اون شب دیگه هیچ وقت تکرار نشه.

-          خوشحالم که انصراف داد. هر چند خیلی ها بگن "تو که 4 ماه نتونستی نامزدی­تو حفظ کنی، چه جوری می­خواستی 4 سال رئیس جمهور باشی؟". چه اهمّیت داره اصلاً؟ خوشحالم. که از این بازی کنار بره و همیشه دوستش داشته باشم. برای آن 8 سال تا ابد ممنون او هستم. هیچ طلبی از او ندارم و هیچ دینی به من نداره که بگم به خاطرش "باید" بیاد. 

پا نوشت:

1.        "در عاشقی گُریز نباشد ز سوز و ساز

اِستاده ام چو شمع مترسان ز آتشم"

شعری از حافظ که خاتمی روز ثبت نام انتخابات 80 توی وزارت کشور و جلوی خبرنگارا خوند.

بعد التحریر:

-          این مطلب رو اوّلین ساعت های 27 اسفند 87، بعد از بیانیه انصراف خاتمی از شرکت توی انتخاباتِ آینده نوشتم.

توضیح تصویر:

-          این طرحیه که من، همون 12 سالِ پیش، دوم خرداد 76، شب، از خاتمی کشیدم. اون موقع هنوز معلوم نشده بود که خاتمی رئیس جمهوره یا نه. تا فردا ظهرش که اخبار، پیام تبریک ناطق نوری به خاتمی رو پخش کرد. هی... یادش به خیر.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 2:17  توسط مازیار دهقانی  | 

شهرِ خاموشِ من

 

شهرِ خاموشِ من! آن روحِ بهارانت کو؟

شور و شیداییِ انبوهِ هَزارانت کو؟

می­خزد در رگِ هر برگِ تو خونابِ خزان،

نکهتِ صبحدم و بویِ بهارانت کو؟

کوی و بازارِ تو میدانِ سپاهِ دشمن،

شیهه­ی اسب و هیاهویِ سوارانت کو؟

زیرِ سرنیزه­ی تاتار چه حالی داری؟

دلِ پولادوَشِ شیر شکارانت کو؟

سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند،

نعره و عربده­ی باده گُسارانت کو؟

چهره ها درهم و دل­ها همه بیگانه زهم،

روزِ پیوند و صفایِ دلِ یارانت کو؟

آسمانت، همه جا، سقفِ یکی زندان است،

روشنایِ سحرِ این شبِ تارانت کو؟

 

«آیینه ای برای صداها»، هفت دفترِ شعر محمّدرضا شفیعی کدکنی

خموشانه، صفحه 296

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 20:26  توسط مازیار دهقانی  | 

من چه دانم؟

 

مرا گویی: «کرایی؟» من چه دانم

«چنین مجنون چرایی؟» من چه دانم

مرا گویی: «بدین زاری که هستی

به عشقم چون برآیی؟» من چه دانم

منم در موج دریاهای عشقت

مرا گویی: «کجایی؟» من چه دانم

مرا گویی: «به قربانگاه جان­ها

نمی­ترسی که آیی؟» من چه دانم

مرا گویی: «اگر کُشته­ی خدایی

چه داری از خدایی؟» من چه دانم

مرا گویی: «چه می­جویی دگر تو؟

ورای روشنایی؟» من چه دانم

مرا گویی: «تو را با این قفس چیست

اگر مرغِ هوایی؟» من چه دانم

مرا راهِ صوابی بود گم شد

از آن تُرکِ خطایی من چه دانم

بلا را از خوشی نشناسم ایرا

به غایت خوش بلایی من چه دانم

شبی بربود ناگه شمسِ تبریز

زمن یک تا دوتایی من چه دانم

 

«شمس پرنده»، 48 غزل از دیوان شمس تبریزی، صفحه 128

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 20:33  توسط مازیار دهقانی  | 

جهتِ در رفتن از زیرِ کار

-          خوبم؛ بارون می­آد. البتّه الآن بند اومده. امّا 2 روزه که باز داره بارون می­آد. دمِ غروب اگه هوا بخواد صاف شه، باز آسمونش رنگی می شه.

-          متحیّرم؛ داشتم از ولی عصر می­اومدم بالا. بارون تندِ بهاری یه کاری کرده بود با خیابون ولی عصر که ... سیل بود رسماً. همه دارن دنده یک آروم آروم می­رن. اینا که ماشیناشون بهتره از این خطِّ کناری با سرعت. سر تا پام خیس شد. خوب که چی؟ مثِ آدم برو خوب.

-          خوشحالم؛ یعنی خوشحال شدم کلّی. استقلال تو روزی که انتظارشو نداشتم قهرمان شد. 20 دقیقه آخرشو تو بوفه هنرهای زیبا دیدم. چه اوضاعی بود. ملّت 5 دقیقه به آخرش که مونده بود، می­خوندن: استقلال قهرمان می­شه، خدا می­دونه که حقّشه... اوّلاش جنتلمن نشستم بازی رو ببینم. بعدش گفتم که چی؟ مگه چند بار پیش می­آد اینجوری؟ انقد جیغ و داد کشیدم که تا فرداش صدام مثِ خروس شده بود.

-          نگرانم؛ خیال می­کنم نسلی که از ما چند سالی کوچیک ترن خیلی معلّقن. هیچّی هم واسه شون دلیل به حساب نمی­آد. یعنی از چیزی، از کسی عمراً حساب نمی­برن. نگرانم. ازاینکه یه روزی بیاد، نه خیلی دور، که دیگه واقعاً هیچ چیزِ مقدّسی وجود نداشته باشه. هیچ چیزِ محترمی.

-          منتظرم؛ امشب 22 و پنجاه دقیقه، «نود» داره. دوشنبه ها هم همینجوریه. اتّفاق خاصی هم نمی­افته ها. ولی آدم منتظرشه. عادل! دستت درد نکنه. همین که یه کاری می­کنی که آدم شوق داشته باشه واسه برنامه ات، خدا خیرت بده. اون «ورزش از نگاه دو» هیچ اتفاق پیش بینی نشده ای نمی­افته توش. جهانگیر می­شینه با 4 تا آدم دیگه. دورِ هم. داورم میارن ازش می­پرسن اینجا دُرُس سوت زدی. می­گه آره. می­گن خوب! باز خدا پدرشونو بیامرزه. یه کاری کرده بودن اوّلای لیگ. چند هفته تماشاگرِ نمونه هفته رو هم می­آوردن. بی­خیالش شدن ظاهراً. یه بار یه تماشاگرِ صبا رو آورده بودن که تو بازی پرسپولیس و صبا تو آزادی بود. بعد یارو گفت من طرفدار استقلالم! بعد جهانگیر گفت بچّه های ما یه سری تصویر گرفتن تو بازی از ایشون. با هم ببینیم. یارو نشسته بود. گاهی پا می­شد با دو تا انگشتاش یه سوت می­زد. بعد می­نشست سرِ جاش. اونوقت بین یه میلیون نفر به عنوان تماشاگر نمونه انتخاب شده بود. ایده عالی بود!

-          ناخوشم؛ دیروز دمِ صبح گمونم سرما خوردم یه کم. پنجره باز بود. صبح بارون گرفته بود و باد و ... سرد شده بود.

-          حال ندارم؛ باید برم بشینم سرِ کارام. امّا حال ندارم. نشستم دارم «شهرِ خیالات سبُک» به روز می­کنم.

-          خوشحالم؛ 2 ماه و خورده ای از تولّدم گذشته. امّا امروز کادو گرفتم. این ملّت چرا انقد بی­معرفت شدن؟ واسه خودم نمی­گم. واسه خودشون می­گم خوب. لذّتِ کادو تولّد گرفتن و حتّی کادو تولّد دادن... خوبه به خدا. اونم به جهنّم. چرا تبریک هم یادشون می­ره کم کم؟ خدا کنه سنّتِ کادو تولّد وَر نیفته یه وقت.

-          دلم تنگه؛ چند روزه که دلم تنگ شده واسه ح. چند شب پیش که داشتم واسه پیدا کردنِ یه سری عکس، عکسای 4، 5 سال پیش رو زیر و رو می­کردم، عکساشو دیدم. عکسای قدیما رو. دلم کلّی تنگ شد واسه اش. هنوزم هست. دلم نمی­خواد برم ببینمش انگار. همینجوری تنگ بمونه این دل فک کنم بهتر باشه. آخرش نفهمیدم خوبه یا بد. این که تاریخ یه بار اتّفاق می­افته. مصطفی یه چیزی می­گفت اون وقتا. یکی از این فلاسفه یه چیزی گفته بود. یه سنگی که تو یه رودخونه اس و رودخونه آبش جاریه و یه لحظه بعد نه این رودخونه اون رودخونه اس، نه این سنگه اون سنگه. یه چیزی تو همین مایه ها بود. در مجموع به نظرم خوبه که تکرار نمی­شه. حتّی اگه خیلی هم دلت بخواد.

-          شاکی­ام؛ یه ربع پیش یه شعری از مولانا خوندم. کلّی ذوق کردم. هی دارم فک می­کنم چه جوری به عقلش می­رسیده اینا رو بگه. بعد از دستِ خودم شاکی شدم چه طور تا حالا ندیده بودمش تو گزیده غزلیات شمس شفیعی کدکنی. حالا رفتم گشتم، دیدم اصلاً توش نیس. شاکی­ام فعلاً از دستِ شفیعی کدکنی. خیلی بهش اعتماد داشتم آخه.

-          کلّی خندیدم؛ یه فایل تصویری گذاشته بود سعید تو Facebook. یه یارویی داره ادای الهی قمشه ای رو درمی­آره. خیلی بی­نظیره. یادش هم که می­افتم خنده ام می­گیره. اینه:

http://www.youtube.com/watch?v=dmvdE-nul5c

-          راضی­ام؛ از این حرکتِ خودم راضی­ام که جهتِ در رفتن از زیرِ کار اومدم همینجوری شروع کردم به نوشتن. از این که وبلاگم به روز می­شه باز.

-          اعصابم خورده؛ اینترنت از صبح قاط زده. زنگ زدم، می­گه امروز با کُندیِ سرعت مواجه­ایم. بچّه ها دارن تلاش می­کنن دُرُس شه. گفتم پس دُرُس می­شه؟ گفت صد در صد!

-          قشنگه؛ این مصرع از یه شعرِ هوشنگ ابتهاج سایه اس. به دلم نشست. یه ماه پیش خوندمش حدوداً: هوای روی تو دارم، نمی­گذارندم...

-          امیدوارم؛ بعید به نظر می­آد که موسوی رأی بیاره با این اوضاع. امّا چه می­شه کرد؟ امیدوارم.

-          دیگه چیزی به عقلم نمی­رسه. مثِ بچّه خوب باید برم بشینم سرِ کارام. دیگه بازیگوشی بسّه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 20:30  توسط مازیار دهقانی  | 

میدان تجریش، صُبح یکشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۸۷

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 4:10  توسط مازیار دهقانی  | 

بده آن باده­ی جانی که چنانیم همه

که می از جام و سر از پای ندانیم همه

 

همه سرسبز تر از سوسن و از شاخِ گُلیم

روحِ مطلق شده و تابشِ جانیم همه

 

همه در بندِ هوا اند و هوا بنده­ی ماست

که برون رفته از این دُورِ زمانیم همه

 

مُصحف آریم و به ساقی همه سوُگند خوریم

که جُز از دست و کَفَت می نستانیم همه

 

دلِ ما چون دلِ مُرغ است ز اندیشه برون

که سبُکدل شده زان رطلِ گرانیم همه

 

جانِ ما را به صفِ اوّلِ پیکار طلب

زان که در پیشرَوی تیر و سنانیم همه

 

در پسِ پرده­ی ظُلماتِ بشر ننشینیم

زان که چون نورِ سحر پرده درانیم همه

 

شام بودیم، ز خورشیدِ جهان صبح شدیم

گُرگ بودیم، کنون شهره شبانیم همه

 

مولانا جلال الدین محمّد بلخی، گزیده­ی غزلیاتِ  شمس

به کوششِ محمّدرضا شفیعی کدکنی، غزل شماره 384

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 4:7  توسط مازیار دهقانی  | 

ببریم این همه سُرخ، این همه سبز

 

-          دمِ عیدِ هر سال، یادِ همه­ی عید های قبل می­اُفتم. اینه که سال به سال، حسّش عجیب غریب تر می­شه. دلتنگِ همه­ی عید های قبل می­شم. امشب داشتم فکر می­کردم کاش می­شد آدم دلتنگِ عید های بعد بشه. چرا نمی­شه؟

-          اگه اینجوری می­شُد، اون وقت آدم وقتی به عیدِ سالِ دیگه می­رسید، غصّه اش نمی­گرفت که یه سالِ دیگه ام گذشت. اون وقت آدم تازه دلش وا می­شد. کیف می­کرد.

-          آدم حالش نمی­گرفت از این که روزا تُند تُند می­گذرن. آدم همیشه منتظر بود. منتظرِ اون چیزی که دلش واسه اون تنگه.

-          نمی­دونم همه اینجوری هستن یا نه. ولی انگار آدم همه اش یه جورایی تو روزهای الآنش دنبال گذشته اش می­گرده. خوب که چی؟ انگار همه اش مطمئنیم که روز هایِ پیشِ رو چیزی کم خواهند داشت از روزهای قبل. اینجوری قبل از رسیدن به روزهای بعد، تکلیفِ اونا رو معلوم کردیم. روزها به خودیِ خود هیچ طعمی ندارن. طعمش دستِ خودِ آدمه. اینو این روزا خیلی بهتر از قبل می­فهمم.

 

...ونپرسم که فوّاره­ی اقبال کجاست.

و نپرسیم چرا قلبِ حقیقت آبی است.

و نپرسیم پدرهایِ پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته اند.

پشتِ سر نیست فضایی زنده.

پشتِ سر مرغ نمی­خواند.

پشتِ سر باد نمی­آید.

پشتِ سر پنجره­ی سبزِ صنوبر بسته است.

پشتِ سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است.

پشتِ سر خستگیِ تاریخ است.

پشتِ سر خاطره­ی موج به ساحل صدفِ سردِ سکون می­ریزد.

 

لبِ دریا برویم،

تور در آب بیندازیم

و بگیریم طراوت را از آب...

 

پرده را برداریم:

بگذاریم که احساس هوایی بخورد.

بگذاریم بلوغ، زیرِ هر بوته که می­خواهد بیتوته کند.

بگذاریم غریزه پیِ بازی برود.

کفش ها را بکند، و به دنبالِ فصول از سرِ گل­ها بپرد.

بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.

چیز بنویس.

به خیابان برود...

 

-          کاش همه مون، همیشه منتظرِ روزهایی باشیم که مطمئنیم بهتر از روزهای قبل خواهند بود. گمونم اینجوری حتماً احتمالِ بهتر بودنشون بالاتر می­ره. برای همه اونایی که دوستشون دارم، از تهِ تهِ دلم، سالِ 88 رو پُر از لذّتِ نابِ انتظار آرزو می­کنم. پُر از زندگی. پُر از روزهایی بهتر از روزهایِ قبلِ اون روزها.

 

-          خدایا. تو رو به بزرگی ات قسم می­دم که ما رو اسیرِ چیزهایی نکن که دوست نداری. خدایا. دستِ ما رو سفت بگیر، ببرمون اون جایی که خوب تر از اون جا نیست. خدایا. نگذار که خودمونو به بهای ناچیز بفروشیم. خدایا. از ما زیاد بخواه و قدرِمون رو نشونمون بده.

 

یا مقلّب القلوب والابصار

یا مدبّر اللیل والنهار

یا محوّل الحول و الاحوال

حوّل حالنا الی احسن الحال

 

-          بهارِ همه مبارک. J

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 4:4  توسط مازیار دهقانی  | 

نرم نرمک می­رسد اینک...

-          تا همین 2، 3 روزِ پیش دلِ خوشی نداشتم از اینکه هر روز نزدیک تر می­شه. همیشه از وسطای بهمن منتظر بودم. به تولّدم که می­رسید دیگه اون یه ماه چیزی نبود. امسال اینجوری نبودم. خیال می­کردم خیلی زود داره می­آد. الآنم همین خیال رو دارم. هر جور هم که حساب می­کنم انگار فوقِ فوقش 6، 7 ماه گذشته از عیدِ پارسال.

-          احساسِ دستپاچگی داشتم. مثِ حسّ آدمی که یهو مهمون داره می­آد واسه اش و نه حال و حوصله­ی مهمونو داره و نه یه دونه میوه تو یخچالش پیدا می­شه! (هه! این جمله آخر برگرفته از تمام سریال های تلویزیون بود!!) نمی­دونم این حس از کجا بود. شاید خیال می­کردم یه کارایی رو حتماً تا آخرِ 87 انجام خواهم داد و حالا که می­دیدم بارِشونو مجبورم با خودم ببرم به سالِ جدید، حسّ خوبی نداشتم.

-          یکشنبه شب نشستم کلّی فک کردم. دیدم با این وضعیت اگه صب کنم که بیاد، گند زدم به تنها دلخوشیِ موندگار زندگی. فک کردم اگه امسال منتظر نباشم دیگه سال بعد و سال بعدش واسه منتظر نبودنم عذاب وجدان هم نخواهم داشت. تصمیم گرفتم بی­خیال همه دغدغه هایی که می­دونم و نمی­دونم بشم. تصمیم گرفتم این 10 روز رو منتظر باشم. دوربینمو ور دارم برم تو کوچه دنبال درختی که شکوفه زده باشه. هر روز برم دمِ دکّه­ی روزنامه فروشی، ببینم کدوم مجلّه ویژه نامه عیدش دراومده. پیاده راه بیفتم تو شهر، قاطیِ هیاهویِ دمِ عیدِ ملّت، توی شهرکتاب، توی کتابفروشی های انقلاب. عیدی بخرم واسه خودم. هی برم از اون آقاهه بپرسم سی دی جدید اومده یا نه.

-          حالا دو سه روزه که منتظرم. نمی­دونم مثِ همیشه یا نه. امّا بهاری تر از قبلم، و حالم خوب تره. بهار رو باید جدّی گرفت. دیروز تو مترو داشتم فک می­کردم همه چیزهایی که یه زمانی همه­ی دلخوشی آدم بودن، الآن دیگه نیستن. حتّی تولّدِ آدم هم طعمِ قدیما رو نداره. امّا بهار، همیشه بهاره. همیشه، اگه آدم نخواد مقاومت کنه، بوش از همه جا می­آد. باد می­آد. یه جوری که هیچ وقتِ دیگه­ی سال نمی­آد. باید منتظرش بود. منتظر لحظه­ی تحویل سال. باید بشینی و تخم مرغ رنگ کنی تا این دلخوشی هم از دستت نره. تا بمونه واسه همیشه ات.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 3:55  توسط مازیار دهقانی  | 

زکویِ یار می­آید...

خیابونِ رودبار، نزدیکِ میدونِ مُحسنی، 21 اسفند 1387

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 3:47  توسط مازیار دهقانی  | 

آن نگار کو؟*

 

ای دل، به کوی او ز که پرسم که یار کو

در باغِ پُرشکوفه، که پرسد بهارکو

 

نقش و نگارِ کعبه نه مقصودِ شوقِ ماست

نقشی بلندتر زده ایم، آن نگارکو

 

جانا، نوای عشقِ خموشانه خوش­تر است

آن آشنای ره که بُوَد پرده دار کو

 

ماندم درین نشیب و شب آمد، خدای را

آن راهبر کجا شد و آن راهوار کو

 

چنگی به دل نمی­زند امشب سرودِ ما

آن خوش ترانه چنگیِ شب زنده دار کو

 

یک شب چراغِ روی تو روشن شود، ولی

چشمی کنارِ پنجره­ی انتظار کو

 

هـ. ا. سایه، "سیاه مشق"

-چشمی کنار پنجره انتظار-

صفحه 85

 

*3 بیت از شعر رو به دلخواه خودم حذف کردم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 3:41  توسط مازیار دهقانی  | 

آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود1

-          دو ماه و دوازده روزه که تو اینجا، شهرِ خیالاتِ سبک، خبری نیست. بیشترش مالِ گرفتاری هایِ این 2، 3 ماه اخیره. یکی دو هفته اس که سرم خلوت تر شده. هی هر روز یه گوشه ای می­نویسم : به روز کردنِ "شهرِ خیالاتِ سبُک". امّا هی این کارو نکردم. دنبالِ چیزی می­گشتم واسه نوشتن. رو یه دونه کاغذ هم هی مثلاً واسه خودم کوچولو کوچولو یادداشت کردم هر چی که هر جا دیدم یا به عقلم رسیده، که سرِ فرصت در باره اینا بنویسم. امّا اینا بهونه اس همه اش. اگه نوشتنت بیاد، می­آد. اگه نه، نه.

-          بعضی از دوستان این چند وقت یادداشت می­ذاشتن یا یه جوری سراغ می­گرفتن که بابا یه دستی به سر و روش بکش. ممنونم. شرمنده ام دیگه. اصولاً شاید گیر از منه که نوشتنِ این تو، اولویّتِ چندمِ زندگی ام به حساب می آد. شایدم گیر نباشه. لابُد همه چی همون جوریه که باید باشه. مثلِ همیشه.

-          راستی. داره بارون می­آد اینجا. صدای بارونِ نصف شب، بهترین موسیقیِ دنیاس. خداکنه همیشه همین جور باشه.

-          اتّفاق خاصِ این روزها FACEBOOK ه. نامه دعوتش 3، 4 هفته پیش واسه ام اومد. بعد از فیلتر شدن ORKUT هیچ تلاشی نکردم برای شکستنِ قفلش. بی خیالش شدم. بعد هم انواع و اقسام نامه ها میومد تو این سال ها. در باره سایت های مشابهش. دیگه رغبتی نبود به این کارا. غیر از Yahoo!360 هیچ کدوم رو عضو نشدم. نمی­دونم چرا این دفعه ACCEPT کردم. شاید یه ولعی بود. شایدم یه جور نیاز به بازیگوشی. یه کم Fun!! بعد فهمیدم که فیلتر بوده تا حالا. بازش کردن. اون تو که رفتم، احساس کردم ارتباطم با یه ملّت که قطع شده بود، دوباره وصل شده. همه ی دوستای قدیمی هم مدرسه ای. که هر کدوم یه گوشه دنیان الآن. یا ازدواج کردن. یا بچّه دار شدن. یه جاییه که آدم ها رو توی آکواریوم می­بینی انگار. روح نداره به اون صورت. اوّل قاط زدم. خواستم بیام بیرون. بعد دیدم که چی؟ همینه دیگه. باید پذیرفت شاید. و قدر دونست همین دیدنشون رو از راه دور. از پشتِ شیشه. نوستالژی در روزهای اوّل ویران کننده بود. امّا سعی کردم این بار ازش فرار نکنم.

 

-          FACEBOOK امکان خیلی توپّی برای آپلودِ عکس داره. می­تونی توش nتا آلبوم عکس بسازی. هر کدوم با سقف 60 تا عکس. همین رو تهونه کردم که برم سراغ عکس های قدیمی. عکس های 6، 7 سالِ پیش. مالِ روز های بعد از کنکور، مالِ روزهایِ خوشِ لیسانس، آتلیه5 و 6 و... شاید 2، 3 سالِ پیش... نه. 3، 4 سال دقیق تره! 3، 4  سال پیش تماشای عکس های قدیمم رو واسه خودم ممنوع کردم. دیدنِ عکس ها و هر چیزی که منو ربط می­داد به روزهایی که تموم شده، به خصوص اون موقع که هنوز انقدی ازشون فاصله نداشتم، خیلی اذیِتم می­کرد. من باز می­رفتم سراغِ خاطرات، و نتیجه دِپ زدن های عمیق بود. این دفعه امّا تصمیم گرفتم بشکنم این پُلُمپ رو. حالا راحت ترم. نمی­دونم. شاید علّتش اینه که دیگه فاصله گرفتم از اون روزها. دیگه مطمئنّم که اونا متعلّقن به روزهایی که گذشتن. و مهم تر این که روزهای جدیدی رو جایگزینّ اون روزها کردم. با آدم های جدید. حالا راحت تر می­تونم بچرخم توی اون روزها. انقدری اذیّت نمی­شم. ام م م م ... شایدم به نوستالژی عادت کرده باشم!

 

-          دو تا فیلمِ خوب تو جشنواره امسال دیدم. یادم نمیاد هیچ وقت 2 تا فیلم دیده باشم توی جشنواره. هر دو تا هم خوب بودن. "عیار14" پرویزشهبازی (کارگردانِ نفسِ عمیق) و "تردید" واروژ کریم مسیحی (17، 18 سال بعد از پرده آخر). امروز (یعنی دیروز) هم خیلی زور زدم که "درباره­ی الی..." رو ببینم. امّا نشد. دو بار رفتم دنبالش. یه بار سینما آزادی و یه بار سینما استقلال. امّا شدنی نبود. اقلّاً به دردِ من نمی خورد! همه گردن کلفت بودن تو اون قیامتی که به جای صف بر پا بود. خوشحالم که سالِ دیگه فیلم های خوب خیلی بیشتر از همه­ی این چند سال خواهند بود.

 

-          توی سایت جشنواره فیلم فجر، یه لینک بود واسه دیدنِ مراسم افتتاحیه و اختتامیه. من موقعی به سایت سر زدم که وسطای جشنواره بود. مشخّصاتمو وارد کردم، یه ای­میل اومد واسه ام و شناسه و رمز عبور داد. خیلی امیدی نداشتم که به دردی بخوره. از بچّگی آرزو داشتم که یه بار اختتامیه رو مثِ آدم از تلویزیون نشون بدن. چه حرصی می­خوردم اون موقع ها که راهنمایی و دبیرستان بودم وقتی نصف شب به صورت نصف و نیمه پخشش می­کردن. خلاصه تماشای مراسم اختتامیه فیلم فجر یه جورایی مثِ یه حسرت همیشگی بوده واسه من. امروز نزدیکای 7 و نیم، رفتم تو سایت. دیدم یه لینک جدید هست واسه پخش زنده. شناسه و رمز عبور رو وارد کردم و با کمال تعجب دیدم که می­شه! آقا! برای اوّلین بار توی عمرم کلّ مراسم اختتامیه رو به طور مستقیم تماشا کردم و هی منتظر بودم به اون جای جالبش برسه که حتماً همیشه در حسرتش می­سوختم. امّا خبری نبود. اصولاً آشِ دهن سوزی نبود. سیمرغِ آخر (فیلمِ برگزیده تماشاگران) رو هم دادن و تموم شد. داشتم فکر می­کردم که لابد دیگه هیچ وقت روزِ اختتامیه هیچ ولعی نخواهم داشت برای دیدنش. و خوب. نفهمیدم مثلاً واسه چی همیشه از من دریغش می­کردن.

 

-          خاتمی 2،3 روز پیش رسماً اعلام کرد که نامزد انتخابات ریاست جمهوری 4 ماه دیگه می­شه. دلم می­خواست که نامزد نشه. یعنی دل که نه. اگه دلم می­خواست، وقتی دیدم اومدنی شد که قند تو دلم آب نمی­کردم. عقل و منطقم اینو می­گفت. فکر می­کردم اگه میرحسین بیاد بهتره. خودشم ظاهراً همین جوری فک می­کرده. حتّی خیال می­کردم شاید تو این اوضاع، کرّوبی گزینه بهتری باشه برای ریاست جمهوری نسبت به خاتمی. امّا چند وقت پیش فکر می­کردم به این که همه این حرفا کشکه. رییس جمهورت باید کسی باشه که بتونی دوستش داشته باشی. 2 ماه پیش که برای سخترانی اش رفتم فنّی، فهمیدم که قدّ همون 11 سال پیش دوستش دارم. الهی که سال دیگه این موقع کسی رییس جمهورم باشه که برای تماشای سخنرانی اش ولع داشته باشم با وجودی که بدونم حرفِ جدیدی هم نخواهد بود.

 

-          با ورق زدنِ روزهای رفته، به این فکر می­کنم که تنها دلخوشی واقعی و تنها لذّتِ نابِ زندگی، وجود و حضورِ آدم هاییه که از تهِ تهِ دلت دوستشون داری.

 

-          ... و به این فکر می­کنم که چقدر سخته تنها زندگی کردن. تنها زندگی کردن یعنی این که زیرّ دینِ هیچ کس جُز خودت و خدا و آدم هایی که لطفشون بی­دریغه نباشی. و به این فکر می­کنم که چقدر باید ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به کار باشن تا آدم بنده­ی آدم نشه و عاقبتش به خیر بشه.

 

-          چیزهایی موند برای بعد. ایشا ا... زود به زود تر بنویسم و نذارم که خاک بگیره این شهر. فعلاً تا بعد.

 

 

پی نوشت:

1-       آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

از قیصر امین پور، دفتر شعرِ آینه های ناگهان، "آواز عاشقانه"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 5:31  توسط مازیار دهقانی  | 

رحمی کن، بیا!

 

پرده بردار، ای حیاتِ جان و جان افزایِ من

غمگسار و همنشین و مونسِ شبهای من

 

ای شنیده وقت و بی­وقت از وجودم ناله ها

ای فکنده آتشی در جمله­ی اجزای من

 

در صدای کوه افتد بانگِ من چون بشنوی

جفت گردد بانگ کُه با نعره و هیهای من

 

ای زهر نقشی تو پاک و ای ز جانها پاکتر

صورتت نی، لیک مقناطیس صورتهای من

 

چون ز بی ذوقی دلِ من طالبِ کاری بود

بسته باشم، گرچه باشد دلگشا صحرای من

 

بی تو باشد جیش و عیش و باغ و راغ و نَقل و عقل

هریکی رنجِ دماغ و کُنده ای بر پایِ من

 

تا ز خود افزون گریزم، در خودم محبوستر

تا گشایم بند از پا، بسته بینم پای من

 

ناگهان در نا امیدی یا شبی یا بامداد

گوئیم: «اینک برآ، بر طارم بالای من.»

 

امشب از شبهای تنهایی است، رحمی کن، بیا

تا بخوانم برتو امشب دفترِ سودای من

 

درد و رنجوریّ ما را دارویی غیر تو نیست

ای تو جالینوسِ جان و بوعلی سینای من

 

مولوی، "گزیده­ی عزلیّات شمس"

به کوشش محمّدرضا شفیعی کدکنی

غزل شماره 318

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 5:30  توسط مازیار دهقانی  | 

بگذار باز هم...

 

...آه، ای شباهتِ دور!

ای چشم هایِ مغرور!

 

این روزها که جُرئت دیوانگی کم است

بگذار باز هم به تو برگردم!

بگذار دستِ کم

گاهی تو را به خواب ببینم!

بگذار در خیالِ تو باشم

بگذار...

      بگذریم!

 

قیصر امین پور، "آینه های ناگهان"

جرئت دیوانگی، صفحه 32

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 5:30  توسط مازیار دهقانی  | 

1، 2، 3، 4، 5

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 0:28  توسط مازیار دهقانی  | 

گُم شده، گُم کرده

-          توی مرکز خرید پردیس2 کیش، نمازخونه رو اتّفاقی پیدا می­کنم. فک می­کنم به این که اگه صبر کنم تا برسم تهرون، قضا می­شه. یه راه فرعی که از راسته فروشگاه ها منشعب می­شه منو می­رسونه به یه راهروی دیگه که یه طرفش نمازخونه اس و یه طرفش بخش اداری و از پلّه ها که بری پایین می­رسی به دستشویی­ها. می­رم وضو می­گیرم و برمی­گردم سمت نمازخونه.

-          توی نمازخونه که می­رم. می­بینم که کفش عین بیرونه. همون سنگی که بیرونه. فقط دمِ درش نوشته که لطفاً با کفش وارد نشوید. با مزّه اس که وقتی نود و نمی­دونم چند درصدمون به صورت رسمی مسلمون هستیم، باز باید دمِ درِ یه جایِ تابلویی مثِ نمازخونه نوشت که لطفاً... یه کتابخونه اس که توش یه سری قرآن و کتاب دعاس و قفسه پایین یه چندتایی سجّاده که تا شده و شلخته ریخته روی هم. مُهر ها هم توی یه جعبه که نمی­دونم جعبه چی بوده قبلاً. ولی مارک داره. هیچ کس توی نمازخونه نیس. یه سجّاده ورمی­دارم و یه مُهر و یه گوشه ای پهن می­کنم و می­شینم روش.

-           تویِ اتاق رو نگاه می­کنم. اوّل ذوق می­کنم که دیواراش اقلّاً فرق داره با بیرون. کفِ صیقلی اش بیخودی یادِ حرمِ امام رضا می­اندازدم. از این خیال ذوق می­کنم باز. دیوارها آجُریه. یه چیزی تو مایه های آجر نما که آجر نما نیست. بیشتر مث کاشی می­مونه. کِرِم رنگ و شبیه آجرِ سه سانتی. دیوارها از کمر به پایین از یه چیزای دیگه پوشیده اس مثِ همون بالایی ها امّا با لعاب آبی. از این آبی های معنویت زا! دیوارِ چپ همینجوری هی الکی رفته تو. یعنی عرض اون ورِ اتاق با این ورش کلّی فرق داره. این تورفتگی ها هرکدوم لابُد تحتّ تأثیرِ نیروهاییه که از اون ورِ دیوار، از طرفِ فروشگاه ها وارد شده.

-          دمِ درِ اتاق با یه چیزایی از جنس همون سرامیک ها با همون آبیِ معنویت زا مشبّک درست کردن. یعنی از مشبّک توی اتاق رو می­بینی و سمتِ چپت درِ نمازخونه اس. یادِ ورودی مسجدِ سپهسالار می­افتم که مسجد رو نشونت می­ده امّا بعد می­چرخی و از اون ور واردش می­شی. کی قراره چی رو از این سوراخ ها ببینه مثلاً؟

-          دو تا قابِ بی­ربط روی دیوارها چسبوندن. یکی سوره یاسین و اون یکی یه ساعت دیواری که پایینش نوشته یا علی ابن موسی الرضا. یه گُل منگُلی هایی هم یه جاهایی بین آجرا درست کردن که معنویت رو به حدّ اعلا برسونن توی اتاق 15، 16 متری که هر یه ربع یه نفر به زور میاد توش. یادِ مسجد هایی می­افتم که 2 سالِ پیش تو کُنگ و هنگام و بندر لنگه و لافت دیدم و هیچی تزیین نداشتن. سادگی شون عجیب آدمو می­بردن تو خودش. خیال می­کنم خوبه که هیچّی تزیین نباشه تو کار. امّا یادِ صحنِ گوهرشاد هم می­افتم با اون همه تزیین و انواع و اقسام خط و رنگ که باز می­بردت تو آسمون. فکر می­کنم به طنزی که در همه چیزمان نهفته که نه، آشکار است.

-          یه نفر می­آد تو. سجّاده و مهر برمی­داره و چند قدم جلوتر از من پهن می­کنه. می­آد مشغول خوندن نماز بشه. پشیمون می­شه. سجّاده رو جمع می­کنه و می­ره کنارِ دیوارِ روبه­رو. اونم مثِ همین یکی رفته تو، امّا باز دوباره نرفته تو. اومده بیرون. و این تو رفتگی یه طولِ سجّاده رو توی خودش جا می­ده. اونجا پهن می­کنه و می­خونه. کیف می­کنم از این کارش. فکر می­کنم که چرا واسه من مهم نبود پس؟ مگه باید حتماً تو حرم رضا باشی که بگردی دنبالِ کُنج؟ چه می­دونم.

-          به این فکر می­کنم که این جور گوشه ها لابُد جای خوبی هستن واسه نماز. به پلانِ یه نمازخونه فکر می­کنم پُر از دیوار که تو رفته و اومده بیرون و هیچ دو تا تورفتگی روبه­روی هم نیستن. خیال می­کنم طرحِ بدی نیست برای نماز خوندن. معماری از سه طرف محدودت کنه و تو پناه بگیری توی اون. باز فکر می­کنم که همچین نمازخونه غیرمتعارفی خوبه اصلاً؟

-          همون­جور که نشسته ام، سَرَمو بر میگردونم. پُشتِ سرم یه پنجره گُنده می­بینم. تا حالا ندیده بودمش. شبه و چیزی از بیرون نمی­بینم. فکر می­کنم که خوبه چه منظره ای داشته باشه پنجره نمازخونه؟ اصلاً خوبه پنجره باشه توش یا نه. پا می­شم می­رم دمِ پنجره وامیستم.­ بیرونو نگاه می­کنم. 4،5 تا مخزنِ جمع آوریِ زباله اس. یه حیاطِ خلوت که کلّاً مالِ زباله اس انگار. می­گم خاک تو سرت با این پنجره ات. مجبورت کرده بودن مگه؟

-          نمازمو خوندم. می­گم همین که اینواینجا ساختی، دستت درد نکنه. وصله پینه ای، رفعِ تکلیفی یا هر چیزِ دیگه. بازم خوب بود. نیم ساعتی نشستم و پامو دراز کردم و به کلّی چیز فکر کردم. اصلاً چه خوب که ملّت نماز نمی­خوندن. چه خوب که خلوت بود و دنج. پا می­شم و می­آم بیرون. قاطیِ هیاهوی جمعیت.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 0:23  توسط مازیار دهقانی  |