معاشران ز حریف شبانه1 یاد آرید
حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید
به وقت سرخوشی از آه و ناله عشّاق
به صوت و نغمه و چنگ و چغانه2 یاد آرید
چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی
ز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید
چو در میان مراد آورید دست امید
زعهد صحبت ما در میانه یاد آرید
نمی خورید زمانی غم وفاداران
ز بی وفایی دور زمانه یاد آرید
سمند دولت اگر چند سرکشیده رود
ز همرهان به سر تازیانه3 یاد آرید
به وجه مرحمت ای ساکنان صدر جلال
ز روی حافظ و این آستانه یاد آرید
پینوشت:
1. معاشر، همدم، ندیم و هم پیاله و هم صحبت مجلس انس شبانه و شب زنده داری.
2. سازی از خانواده آلات ضربی. ساختمان نوع ابتدایی آن عبارت بوده است از یک کدوی کوچک خشک که درون آن سنگ ریزه میریختهاند و دسته ای برای ان تعبیه میکرده اند و هنگام پایکوبی متناسب با وزن رقص به حرکت در میآوردهاند؛ چغان، چغنه.
3. گویا رسم بوده است که بزرگی چون سواره از جایی بگذرد و کسی را به راه افتاده بیند، برای تفقد با سر تازیانه اشاره ای به او میکند؛ به معنی کمترین بخشش [و التفات]
توضیح: پُر واضحه که شعر حافظ رو نباید کلمه به کلمه معنی کرد. اصلاً نباید معنی اش کرد. میشه معنی این لغت ها رو ندونست و از شعرش لذّت برد. امّا گفتم شاید بعضیا مثِ خودم معنی بعضی از این کلمات رو ندونن و بدشون نیاد که بدونن.

دیدنِ فراخوانِ "چهارمین جشنواره بسم الله" توی جریده مرحومه "هم میهن"، بهانه ای شد واسه اینکه به (بسم الله) هایی که همیشه رو در و دیوار و شیت ها و اوّل تحقیق های خودم و بروبچّه ها
می نوشتم، یه کمی جدّی تر فکر کنم.
یه دو هفته ای قبل از تحویل طرح(2) ، چند روزی واسه اش اتود زدم. چندتاش خوب از آب در اومد.
بعد ها که می خواستم اجرای نهایی شونو واسه جشنواره آماده کنم ، احساس کردم خیلی جای کار دارن. پرونده شو باز نگه داشتم به عنوان یه کارِ دراز مدّت که هر وقت حال و حوصله و وقتِ آزاد داشتم و حسّش هم بود، بازم اتود بزنم. شاید یه روزی اینا جمع شدن و یه چیزی از تو شون در اومد.
این "(بسم الله) های من (1)" هم فلسفه اش همینه. معنی اش این نیس که همین الآن یه مجموعه (بسم الله) دارم. معنی اش اینه که اگه همّت کنم، شاید یه روزی...
باب نداره که! یهو نمی فهمی از کجا میآد، نمیفهمی چه جوری میره.، کِی میگیره،
کِی ول میکنه. چه میدونم. احتمالاً مزّه اش به همینه.
در باره "زندگی"، تا حالا چیز های نسبتاً زیادی شنیدم، خوندم و دیدم،
ولی به شدّت خیال می کنم هیچ تعریفی از زندگی به اندازه این تیکّه از "صدای پای آب" که میگه:
(...زندگی شستنِ یک بشقاب است، زندکی یافتنِ سکّه ده شاهی در جویِ خیابان است...)
کامل، جامع، مانع و غیره نبوده و نیست.
خدا وکیلی هر بار که با خودم مرورش میکنم، یه جورایی خیالم راحت میشه انگار.
مِدونی؟! آدم، معمولاً انقد توی "زلفِ چون کمند" زندگی میپیچه که یادش میره همه طعم و مزّه زندگی، توی همین چیزای کوچولو، اتّفاق های ساده، آدم های معمولی، برنامه های مزخرف تلویزیون، چرت و پرت های ردّوبدل شده با رفقا و... قایم شده. نه! انقدرا هم قایم نشده. پیداست. معمولاً ما به همون "زلفِ چون کمند"ش گیر میدیم.
روشنی خانه تویی، خانه بمگذار و مرو
عشرت چون شکّرِ ما را تو نگهدار و مرو
عشوه دهد دشمن من، عشوه او را مشنو
جان و دلم را به غم و غصّه بمسپار و مرو
دشمن ما را و تو را بهر خدا شاد مکن
حیله دشمن مشنو، دوست میازار و مرو
هیچ حسود از پی کس نیک نگوید صنما
آنچه سزد از کرمِ دوست، به پیش آر و مرو
همچو خسان هر نفسی خویش به هر باد مده
وسوسه ها را بزن آتش تو به یکبار و مرو
(غزلیات شمس، مولوی)
سلام!
۱. وسوسه داشتنِ یه وبلاگ شاید چند سالی هست که یه جورایی با منه. گاهی می آد، گاهی می ره. آخرین بار (قبل از این دفعه) عید امسال بود که خیلی جدّی داشتم بهش فکر میکردم.
۲. تقریباً همیشه 2 تا دلیل باعث می شد که بی خیال شم. پرونده ماجرا بسته میشد و میرفت تا یه بار دیگه. یکی این که هیچ وقت به نتیجه نمی رسیدم که "حالا فک کن وبلاگ داری. توش می خوای چی بنویسی؟ واسه کی می خوای بنویسی؟ که چی بشه؟"
یکی دیگه ام این که "آخه تو که تو دفتر خاطراتتم ماهی یه بار به زور 2 کلمه می نویسی، چه جوری می خوای وبلاگتو سرِپا نگه داری؟"
۳. خوب. اینا همه واردِ بحث معقولات می شد و معقولات رو چه به محسوسات؟ خلاصه اینکه بالاخره تسلیم وسوسه طولانی مدّت تأسیس وبلاگ شدم و...
۴. در باره اینکه این تو چی می خوام بنویسم و کی می خوام بنویسم و واسه کی می خوام بنویسم و اینا، بعدتر شاید یه چیزایی نوشتم.
۵. فعلاً اینکه ما هم اومدیم. تا ببینیم چی میشه.
تابعد، خداحافظ.