تبليغاتX
شهر خیالاتِ سبُک
چنانچه مایلید از به روز شدن وبلاگ با خبر شوید، در "خبرنامه"-زیر پیوندها- عضو شوید.
 

جشنواره تابستانی فیلم های شبکه 2، جشنواره نوروزی سونی، جشنواره تابستانی کیش، جشنواره حساب های پس انداز قرض الحسنه بانک ملّت، جشنواره بسم­الله و اسماء متبرّکه، جشنواره پاییزی ایرانسل، جشنواره ...

یه موقعی تو کلّ سال، همه­اش ممکن بود 10 روز، این کلمه (جشنواره) به گوشمون بخوره. اونم مربوط می­شد به جشنواره بین­المللی فیلم فجر. الآن هر روزی به یه منظوری از این واژه استفاده می­کنن. یکی بگه  یعنی وجه مشترک  تمام جشنواره های بالا چی می­تونه باشه؟ بعد هم اینکه آیا اون وجه مشترک ارتباطی به جشن و پایکوبی و اینا داره؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 21:26  توسط مازیار دهقانی  | 

 

زین بیابان گذری نیست سواران را، لیک

دلِ ما خوش به فریبی است، غبارا تو بمان

 

(ه. ا. سایه، سیاه مشق، بعد از نیما)

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:51  توسط مازیار دهقانی  | 

 

- توی آخرین شماره مجلّه شهروند امروز (یکشنبه 8 مهر 86)، امیر قادری و رفقا پرونده نسبتاً مفصّلی برای نقد و تحلیل و بررسی پدیده ای به نام محسن مخملباف تدارک دیدن. حتّی این وسط ها یه ستون هم دادن به مسعود ده نمکی که در باره اون بنده خدا مطلب بنویسه. کاری به این چیزاش ندارم. وقتی از اوّل تا آخر پرونده رو می­خونی، می­بینی که بیشترِ نویسندگان یه همچین وضعیت هایی دارن:

سال های سال شیفته عقاید، فیلم ها، حرف هاو نوشته های مخملباف بودن و از اون اوّل هر چی که می­ساخته همونی بوده که اینا باهاش حال می­کردن. حالا فکر کن تو هر دوره ای به تناسب همون دوره. یه موقع بایکوت و عروسی خوبان، یه موقع نوبت عاشقی و شب­های زاینده رود، یه موقع هنرپیشه و ناصرالدین شاه آکتور سینما و ... امّا! حالا چند سالی هست که آقا محسن دستشون رو گذاشته تو پوست گردو. دیگه ظاهراً بابِ طبع اینا رفتار نمی­کنه. اینا هم شاکی از این که چرا یهو اینجوری کرد با ما. فحش می­دن بهش که تو از اوّلش هم هیچّی نبودی و فقط بلد بودی شعار بدی و از همون موقع که گفتی مهرجویی و بیضایی و اینا رو آدم حساب نمی­کنی معلوم بود که اوضات خرابه و ... عجیب که ما خر شدیم و واسه ات عربده کشیدیم و تو سرما یه روزِ تموم تو صف وایسادیم واسه شب های زاینده رودت و ... ای نامرد! حالا دست تو رو شده واسه مون. قصّه هاتو هم بلد شدیم و برو همون فرانسه پناهنده شو که اینجا رات هم نمی دیم دیگه.

یه سری دیگه شون هم از سرِ دلسوزی افسوس می­خورن که اِ اِ اِ !این که اون موقع یه شبه ره صد ساله می­رفت، این­که 2، 3 ساله از اون فیلم های ضایع رسید به بایکوت و اینا. چرا بیست و سوّمین اثر بلندش شد سکس و فلسفه؟ ای داد بی­داد! حالا قدرِ هوش و ذکاوت خودشو نمی­دونه به دَرَک! چرا یکی یکی داره همه پرده ها رو هم پاره می­کنه می­ره جلو؟

 

- یه زمانی برای سیّد محمّد خاتمی هورا می­کشیدیم. بعد یه کمی بهش فحش دادیم. بعد نزدیک انتخابات ریاست جمهوری شد، التماس کردیم که تو رو خدا چهار سال دیگه هم بمون. بعد فحش رو کشیدیم بهش که برو گم شو ای سوپاپِ اطمینان. حالا هم که باز ظاهراً داریم وارد فاز التماس­می­شیم. فقط دعوا سرِ جایگاه خاتمی یه. این­که بهتره خودش بشه نماینده مجلس و رئیس جمهور و اینا، یا این­که نقش مدیریتی ایفا کنه بین نیرو های دوّم خرداد. (چه خوش گفت شیخ اصلاحات، جناب آقای کرّوبی که : کدوم دوّم خرداد؟ چند نفر آدم شکست خورده ایم که داریم با هم سرِ چیزی که نداریم دعوا می­کنیم. – البتّه نقل به مضمون)

 

- یه موقعی یه علیرضا دبیر کشتی گیری بود (شکرِ خدا هم دانشگاهشو رفت، هم الآن نماینده شورای شهره)، چند تا مدال آورده بود واسه مون. امّا دیگه رو فرم نبود، اوضاع و احوال بدنی اش هم تعریفی نداشت، خودشم می­گفت باید دست و پامو عمل کنم، به درد کشتی گرفتنِ تو المپیک نمی­خوره. کلّی دوباره شیرش کردن که نه بابا! تو همینجوری هم همه رو حریفی. فرستادنش المپیک، افتضاحی به بار اومد که این بنده خدا تا مدّت ها از انظار محو شده بود. کم کم زندگی خصوصی این بنده خدا اومد تو روزنامه ها و مجلّه ها که بابا!این علیرضا با اون علیرضا بچّه با مرامِ شهر ری تومنی 9 زار فرق کرده بود. خیلی وقته. آقا دیگه به جای زورخونه و اینا می­رفت اسکی. اصلاً رفقای سابقو از دم گذاشته بود کنار. با یه سری آدم ناجور قرتی سوسول حشر و نشر داشت. تابلو بود که چیزی نمی­شه. آدم باید اوّل پهلوونی رو استاد کنه بعد پاشه بره المپیک و ...

 

- داستان های مشهور دیگه ای هم به ذهنم می­رسه که خیلی نیازی به ذکرش نیست انگار. فقط بگم که دمِ دستی ترینش همین علی دایی یه که حسابِ تعداد دوره های فحش خوردن و هورا کشیدن واسه اش از دستِ همه در رفته.

 

- حرفِ تازه ای نیست. به هزار جای این مثال ها هم می­شه گیر داد که معلوم بشه اینا به هم ربطی ندارن. خیلی هم اهمّیتی نداره.

 ما به هر حال از سرِ جای خودمون تکون نمی­خوریم. همه آرمان های ما در آدم های دیگه خلاصه می­شه. تمام آرزوهای ما. حتّی اگر سیّد محمّد خاتمی از اوّل با همه طی کرده باشد که: من قرار نیست که انقلاب کنم و بزنم زیر و رو کنم همه چی رو ها ... از اوّل مدام می­گفت قانون اساسی، فصل الخطاب همه ماست. امّا ملّت دلشان نمی­خواست که باور کنند.بعد از مصاحبه با CNN، توی تاکسی، پیر و جوون با ولع به یه همدیگه مژده می­دادن که آقا! این با آمریکا دوباره رابطه بر قرار می­کنه ها. همه چی ارزون می­شه. آزادی و ...بعد هم که نه ارزون شد نه ... الآن هم هنوز خیلی ها می­گن که 8 سال سرِ همه مونو گول مالید. خداوکیلی خاتمی سرِ کی رو گول مالید؟

 

- ما طاقت هم نداریم. هر کس که از در بیاد تو باید تمام آرمان های ما رو هم بذاره روی دوش خودش. مثل ساندویچی که نوشابه روشه. اگه حتّی علی دایی باشه که کلّی وقت هم باشه که بخاری ازش بلند نشده باشه، باز هم توی جام جهانی حتما برای ما گل خواهد زد. یعنی باید بزنه. دوباره می­گیم این آقای گل جهانه. به چلسی و میلان گل زده. آنگولا و مکزیک و اینا که... اگه هم نزنه، خوب! فحش می­دیم. شوخی که نیست. همه احساساتِ مارو به بازی گرفته. این آقا نماینده تمام آرمان های یک ملّت بوده. نه؟ حالا ما همه هیچّی. اون چند تایی که تو بازی ایران – ژاپن زیرِ دست و پا له شدن چی؟

 

- همه این حرف ها رو زدم، نه واسه این­که یه نتیجه کلان بگیرم در راستای چگونگی غلبه بر مشکلات با اتّکا به نیروی فردی. نه اینکه بگم همه ما باید علی دایی باشیم و سیّد محمّد خاتمی و ...نه! فقط این که... آرمان های هرکس، فقط مالِ خودِ خودِ خودِ اونه1. اگه زور می­زنیم که یه جوری آرمان های خودمونو بچسبونیم به بقیّه، از همون اوّلِ اوّلِ اوّلش داریم به بی­راهه می ریم. تهش هم خیال نمی­کنم از کسی بپرسن که با آرمان های ما چه کار کرده.

 

پی­نوشت:

 

1. گاهی هم آرمان ها و آرزوهای یه آدمِ دیگه به طورِ کاملاً اتّفاقی با آرمان ها و آرزوهای یک یا چند تا آدم دیگه روی هم منطبق می­شه. (روی این اتّفاقی بودنش تأکید می­کنم.حتّی اگه اون چند تا آدم 70 میلیون نفر باشن یا حتّی بیشتر)  امّا به نظرم حتّی در چنین حالتی هم قرار نیست از اونجا به بعد اون آدم نماینده تمامِ آرمان ها و آرزو های اون چند نفر باشه. خیال می­کنم ما، همه ما، به شدّت مسؤولیت گریز هستیم. نمی­دونم از اوّل اینجوری بوده یا نبوده ولی به هر حال الآن اینجوری به نظر می­آد.

  

توضیح: این نوشته رو نصف روز بعد از این که گذاشتمش اینجا، اصلاحش کردم. بیشتر هم روی مقدّمه های قضیه که بیشتر در راستای نتیجه گیری فعلی باشن. اگه تفاوتی می­بینین با اون چیزی که قبلاً دیدین، به خاطرِ اینه که این یکی ویرایشِ دوّمشه.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 3:3  توسط مازیار دهقانی  | 

نمی­دونم. شاید خیلی درست نباشه که آدم از این فضای مفت و مسلّم بخواد استفاده شخصی از اموال دولتی بکنه. ولی خوب پیامک هم که نمی­شه واسه همه رفقا فرستاد. اصلاً اقتصادی نیست. خصوصاً این که در دوره ترکِ مصرفِ بی­رویه SMS  هم باشی. به هر حال من این کارِ قبیح رو می­کنم.

 

آگهی از این قراره:

اون ماجرای (بسم­الله) ها که یادتونه؟ یادتون هم نباشه یه ذرّه که برین پایین تر، یکی­اش رو خواهید دید. 2 تا از کارهای من واسه نمایشگاه جشنواره بسم­الله انتخاب شدن. نمایشگاه امروز جمعه 13 مهر 86 تو فرهنگسرای نیاوران افتتاح می­شه. از شنبه چهاردهم تا شنبه بیست و یکم مهر هم بازدید عمومی نمایشگاهه.

تهران، انتهای خیابان نیاوران، مقابل پارک نیاوران، فرهنگسرای نیاوران، هر روز از ساعت 10 تا 19 و روزهای تعطیل از ساعت  14 تا 19.

اگه حال و وقت و انگیزه و اینا داشتین، برین ببینین. من به نوبه خودم خوشحال می­شم، بقیه صاحبان آثار هم احتمالاً باید همین حس رو داشته باشن!

 

                             

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 3:0  توسط مازیار دهقانی  | 

 

بر سرِ آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصّه سرآید

 

خلوتِ دل نیست جایِ صحبتِ اضداد

دیو چو بیرون رود فرشنه درآید

 

صحبتِ حکّام ظلمتِ شبِ یلداست

نور ز خورشید جوی بوکه1 برآید2

 

بر درِ اربابِ بی­مروّتِ دنیا

چند نشینی که خواجه کِی به درآید

 

صبر و ظفر هر دو دوستانِ قدیمند

بر اثرِ صبر نوبتِ ظفر آید

 

بگذرد این روزگارِ تلخ تر از زهر

بارِ دگر روزگار چون شکر آید3

 

ترکِ گدایی مکن که گنج بیابی

از نظرِ رهروی که در گذر آید

 

صالح و طالح4 متاعِ خویش نمودند

تا5 که قبول افتد و چه در نظر آید

 

بلبلِ عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخِ گل به برآید

 

غفلتِ حافظ در این سراچه عجب نیست

هرکه به میخانه رفت بی­خبر آید

 

 

پی­نوشت:

 

1. (بود که)، (باشد که): امید است، انتظار می­رود.

2. ایهام دارد: 1) طالع شود.  2) ممکن شود، حاصل شود.

3. بیت های مشهورِ 5 و 6 در بعضی نسخه ها از جمله نسخه انجوی و قدسی آمده و در بعضی دیگر خیر.

4. نقیض و نقطه مقابلِ (صالح)؛ (طلاح) مصدرِ آن را، نقطه مقابلِ (صلاح) و مترادف با (فساد) معنی کرده اند.

5. یعنی باید منتظر بود تا معلوم شود.

6. اگر حافظدر سراچه جهان غاقل است، عجبی نیست چرا که سرشت جهان غفلت آمیز و غفلت آفرین است، چنان­که میخانه نیز هشیاری را می­برد و مستی و بی­خبری می­آورد.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 2:55  توسط مازیار دهقانی  | 

 

پیاده روی خیابان ولی عصر - کنار پارک ملت - آبان ۱۳۸۳

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 0:22  توسط مازیار دهقانی  | 

...

من در این تاریکی،

امتدادِ ترِ بازوهایم را

زیرِ بارانی می­بینم

که دعاهایِ نخستینِ بشر را تَر کرد...

 

(سهراب سپهری، حجمِ سبز، از سبز به سبز)

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 1:41  توسط مازیار دهقانی  | 

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش

وز شما پنهان نشاید کرد سرّ می­فروش

 

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی ­طبع

سخت می­گیرد1جهان بر مردمان سخت کوش

 

وانگهم درداد جامی کز فروغش2بر فلک

زهره در رقص آمد و بربط زنان می­گفت نوش3

 

گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور

گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت گوش

 

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام

نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش4

 

در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید

زانکه آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش

 

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی

گوش نا محرم نباشد جای پیغام سروش5

 

بر بساطِ نکته­دانان خود فروشی شرط نیست

یا سخن دانسته گو ای مردِ عاقل یا خموش

 

ساقیا می ده که رندی­های حافظ فهم کرد

آصفِ صا­حب قرانِ جرم­بخشِ عیب­پوش

 

 

پی­نوشت:

 

1. در نسخه قزوینی و افشار، (سخت­ می­گردد) آمده و در نسخه های خانلری، جلالی­نائینی، نذیر­احمد، عیوضی، بهروز و سودی (سخت می­گیرد).

2. وصفِ تابناکی و درخششِ شراب از دیرباز در شعرِ فارسی سابقه دارد.

3. رسم بوده است که وقتی به شادی روی کسی یا به سلامتی او می­ بنوشند، او در برابرِ این احترام می­گوید: نوش. یعنی نوشین و گوارا باد.

4. مانند جام باش که هرچند دلش خونین است (یعنی باده خونرنگ که در گودیِ خود دارد)، لبش (کناره دایره وارش که مثل دهانِ انسان است) خندان و گشاده است. نه اینکه متنند چنگ باشی که با کوچکترین زخم (همان زخمه) به خروش در آیی. حافظ، بارها بینِ باده خونرنگ و جام و خونین­دل بودن، رابطه برقرار کرده.

 5. (سروش) در سنّت ایرانی برابر است با (هاتف) در سنّت عربی و به طور کلّی اشاره دارد به فرشته ای که پیغام­ و مژده­ آور باشد.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 1:31  توسط مازیار دهقانی  | 

چندین و چند بار تو این مدِتِ اخیرّ در جاهای مختلف در باره کارِ یکی مونده به آخرِ جناب علیرضا خان افتخاری (که خداوند تعداد آلبوم هایش را لحظه به لحظه افزون کناد)، آلبوم (قلندروار) با موسیقی عماد توحیدی، تعریف و تمجید به انحاء مختلف خونده بودم. آخریش هم مربوط می­شه به شهروندامروز مورّخ یکشنبه 1 مهر 1386؛ امّا خوب، حق داشتم که باورم نشه کارِ خوب از ایشون ساطع شده باشه.

امروز بعدِ دانشگاه، از نوارفروشی کنارِ سینما بهمن، خریدمش و الآن گوشش دادم. آره! خوبه و ارزش گوش دادن رو داره. البته به زعم من.

 

پی نوشت: از قرار معلوم اساتیدی هم کار رو شنیدن و نظر مثبت دادن، از جمله پرویز مشکاتیان، محمّدرضا درویشی، محمّدرضا لطفی و حسین علیزاده.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 1:29  توسط مازیار دهقانی  | 

یکشنبه، اوّلین بار بود که توی عمرم به طور حقیقی خودمو "معلّم"2 حس می­کردم. البتّه پیش اومده که گاهی به دوستی، دوستانی چیزی یاد داده با­شم. ولی خوب توی همه اون موقعیّت ها هم احساس، یه جور احساس دیگه ای بوده. خیال نمی کردم که من در موضع بالاتری قرار دارم نسبت به اونا.

 

امروز امّا (ساعت از 12 گذشته، درستش می­شه دیروز) 2 ساعت و اندی نشسته بودم جایی که 5 سالِ پیش، آقای دکتر امیر سعید محمودی، خانم مقدّم (که خدایش بیامرزاد)، آقای کسرایی، خانم نراقی و... همینجا می­نشستن و توضیح برنامه و ...

 

تمام مدّت، مدام چشمم از سمت چپ می­چرخید روی چهره تک تکِ بچّه های سال اوّلی و به خدا قسم یادِ تمام برو بچه های خودمون می­افتادم. سال اوّل، سال دوّم. اون 2،3 نفری که پچ پچ می­کردن، همون تیم سه نفره بودن شاید. (ط.م ، م.آ ، ا.ق)، پسرهای کم شمار این ورتر به طور شلخته روی چهارپایه های کذایی که به زحمت می­شد یه دونه سالمشو گیر آورد. یادِ حامد و اون یکی حامد و ممّد صرّاف و اشکان و ... پووووووووووووووووووف!

 

چشمم می­چرخید و در سمت چپ، روی دیوار آتلیه (سمتِ خیابونِ انقلاب) قفل می­شد رویِ شیتِ سردرِ مریم که هنوز همونجا روی دیواره. یه کم این طرف تر، دورِ ستون، شیت های اقلیم و فرهنگِ خودم، این­ور شیتِ فن آوریِ حسام (که با وسواس خاص خودش احتمالا راضی نشده بود بنویسه تکنولوژی!) که به مرورِ زمان بعضی از تیکّه هاش وا اومده و افتاده. (کی می­گه: رازی، بهترین چسبِ دنیا؟!!!)

 

عجیب بود آقا! عجیب بود. نوستالژی بر ما فایق اومده بود و وِل نمی­کرد. خواستم بعد از مدّت ها بگم: ای­ی­­ی­ی­ی­ی­ی... یادش­به­خیر. از تهِ دل.

 

تازه وقتی ساعتِ 5 از آتلیه می­اومدم بیرون، دیدم که پشتِ در نوشتن: افطاری ورودی های 85 و 86 ، روزِ .... یادِ آش رشته هایِ تو چمنِ میدونِ دانشکده می­افتم. یادِ همه. ای خداااااااااااا...

بعد از مدّت ها، همین الآن گریه ام گرفت.

 

قبل تر ها به این نتیجه رسیده بودم که نگاه کردن به عکس های سال های دور (خیلی دور نیست، امّا عجیب دور به نظر می­آن.) خیلی به صلاحِ من نیست. نگاه کردن بهشونو ممنوع کردم یه جورایی. خیال نمی­کردم شاید...نمی­دونستم شاید که "خاطرات آتلیه 5، محاله یادم بره..."

 

چیزی به افطار نمونده بود. آرزو می­کردم همین یه بار، همین امروز، برمی­گشتیم به 5 سالِ پیش، به سالِ قمری البتّه! یه بارِ دیگه رویِ همین چمنا، می­نشستیم دورِ هم..... یه نگاهی به چمنا انداختم و اومدم بیرون.

 

پی­نوشت:

1. تیتر رو یه جورایی عاریه گرفتم از یکی از مطالبّ وبلاگِ حسام و البتّه قبل از اون خانومِ حمیرا! دست هر دو درد نکنه!

2. علاقه ای به القابِ "استاد" و"استادیار"و"دستیار"و غیره ندارم. "معلّم"، معلّمه و تکلیفش معلوم.

 

توضیح و پوزش: این مطلب به جمعِ خیلی زیادی شاید هیچ ارتباطی نداشته باشه. بعضی از رفقای هشتادیِ معماریِ تهران شایدبتونن به قولِ محمّد صالح علاء، "باهاش زلف گره بزنن". بقیه اش هم (و البتّه قسمتِ اعظمش) این که واسه دلِ خودم بود. با وجودی که با خودم قرار گذاشته بودم سعی کنم کمتر چیزهای خیلی خیلی شخصی رو اینجا بنویسم. اوّلش هم انقدری نمی­دونستم که چی می­خوام بنویسم و به کجا می­کشه و ... خودش تا اینجا اومد. القصّه اینکه بقیه ببخشن منو! J

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 1:15  توسط مازیار دهقانی  |