- هوس کرده بودیم برویم سینما، از نوع ایرانی اش. رفتیم ببینیم فیلم های در حال اکران چه فیلم هایی هستند آیا. دیدیم که:
مصائب دوشیزه
مادرزن! سلام!
این ترانه عاشقانه نیست.
عاشق
راننده تاکسی (از نوع ایرانی اش)
- اینا فیلمایی هستن که موفّق به کسب تأییدیه های وزارت محترم ارشاد شدن. استاندارد هستن به بیان دیگه.
- یه موقعی که بچّه تر بودم فک می کردم به این که این همه مجلّه زرد (ازدواج لئوناردو دی کاپریو با هدیه تهرانی، محمّدرضا گلزار تولّد آنجلینا جولی را تبریک گفت، شرایط جدید خرید خدمت سربازی برای همه و ...) از کجا مجوّز می گیرن و آیا جایی هست که به اینا هم نظارت کنه یا نه. یا مثلاً نقش مدّعی العموم در مورد این همه روزنامه ورزشی که از صُب شروع می کنن به این و اون فحش دادن و اینا چیه.
- خوب. الآن ظاهراً در راستای پراکُنش رایحه خوش خدمت در همه جا، این اتّفاق به طرز زیبایی در فضای سینمایی کشور عزیزمون هم داره می افته. (افتاده البتّه!) یعنی سینمایی که باب طبع تنها یه طبقه از جامعه اس. یعنی سینمای سطحی. دقّت کنید! این که با تراکم فیلم های توپ روی پرده مواجه هستیم، هیچ ارتباطی نداره با عدم وجود فیلم های دیگه. الآن هنوز نصف فیلم های جشنواره پارسال اکران نشدن. به هر حال در وضعیت فعلی، یا باید از تماشای وجنات جناب پوریا خان پورسرخ و محمّدرضای گلزار لذّت ببریم و یا اینکه بی خیال سینما بشویم تا اطّلاع ثانوی.
- افتضاح این که این داستان در همه سطوح با جدّیت خاصّی در حال پی گیریه. نماد های سینمای دفاع مقدّس می شه (اخراجی ها) و (روز سوّم)، نماد سینمای کمدی می شه (توفیق اجباری)، و نماد های سینمای معنا گرا ..... پووووووووف! این سینمای معنا گرا دیگه چه کوفتی بود آخه؟!
بعد التحریر: گفته بودن که DVD های قاچاقی (سنتوری) رو نخرین. تهیّه کنندگان فیلم فرموده بودن که حرام است و شرعاً و قانوناً کارِ خیلی بدی است. ما نیز می دانیم. امّا خیال می کنیم که حرمتِ امامزاده را باید متولّی اش حفظ کند. از این رو، در راه برگشت به خانه یک عدد DVD قاچاقی سنتوری را ابتیاع نمودیم از برای تماشا. به گمانمان پولش هم نوش جان قاچاقچیان عزیز!

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
زآن دو لب شیرینت صد شور برانگیزم
گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر
ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم
بس توبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شد
مِن بعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزم
سیم دل مسکینم در خاک درت گم شد
خاک سر هر کویی بی فایده می بیزم
در شهر به رسوایی مطرب به دفم بر زد
تا بر دف عشق آمد تیر نظر تیزم
مجنونِ رخ لیلی چون قیس بنی عامر
فرهادِ لب شیرین چون خسرو پرویزم
گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز
فرمان برمت جانا، بنشینم و برخیزم
گر بی تو بود جنّت بر کنگره ننشینم
ور با تو بود دوزخ در سلسله آویزم
با یاد تو گر سعدی در شعر نمی گنجد
چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم
سعدی (طبیعتاً!)

- هنگام دریافت جایزه حساب های پس انداز قرض الحسنه بانک ....
- وقتی برای اوّلین بار روزه گرفتی...
- وقتی باعث شدی پرچم پر افتخار کشور عزیزمون به اهتزاز در بیاد...
- از اینکه با این سنّ کمت تو راه پیمایی روز قدس شرکت کردی...
- وقتی فهمیدی اسمت واسه عمره دانشجویی در اومده...
- از اینکه برای اوّلین بار می تونی توی انتخابات شرکت کنی و توی تعیین سرنوشت کشورت مؤثّر باشی...
- وقتی خرّمشهر آزاد شد...
- از این که تو دانشگاه کلمبیا به رییس جمهورمون توهین کردن ...
- همین الآن که مسابقه ات تموم شده و مسجّل شده که مدال طلا مال توئه...
- از پیروزی غرور آفرین حزب ا... لبنان بر رژیم غاصب صهیونیستی...
- از این که توی جشن نیکوکاری شرکت کردی...
- الآن که به علّت استفاده از مواد منفجره 2 تا چشات در اومده..
- ...
خدا وکیلی از روز ازل تا الآن فکر می کنید چند ساعت برنامه رادیویی و تلویزیونی برای پرسیدن این دو تا سؤال کلیدی ضبط شده؟ کمتر از خیلی یا بیشتر از خیلی؟ دقّت کنید که جایزه رو از دست ندین. سریع! زمان نداریما!
توی تاکسی، بعد اینکه پیامک ها رو فرستادم و دریافت کردم و کارم موقّتاً با این موبایل لعنتی تموم شد، حواسم رفت طرف راننده و آقای جلویی دست راستی...
- آقای دست راستی: آقا! اون ور که اینجوری نیس مث اینجا. تونجا اگه یکی از پنجره ماشین شما تُف کنه بیرون، ماشینو نیگه می دارن، کارت شناسایی اون یارو رو می گیرن و جریمه اش می کنن. اگه جریمه رو نده، بعداً که می خواد از کارتش استفاده کنه، می بینه که نمی شه.
- آقای راننده: خوب بله! ولی این کارشون بد نیست. عوضش کم کم جا میفته، مث کمربند.
- آقای دست راستی: آره. کمربند هم اوّلش کسی استفاده نمی کرد. اصلاً خیلی از ماشینا کمربند درست و حسابی نداشتن...
- آقای راننده: بله! ولی خوب شد جا افتاد. الآن دیگه همه می بندن. می دونن واسه خودشون خوبه.
- آقای دست راستی: خوب این چیزا رو باید فرهنگ سازی کرد. الآن دیگه کمربند ایمنی کاملاً جا افتاده ....
سرمو از تو یقه کاپشنم کشیدم بیرون، یه نگاهی انداختم به جلو، دو تا کمربند درب و داغون آویزون و ... یه پیامک رسید. موبایل رو از جیب کاپشنم در آوردم.