تبليغاتX
شهر خیالاتِ سبُک
چنانچه مایلید از به روز شدن وبلاگ با خبر شوید، در "خبرنامه"-زیر پیوندها- عضو شوید.

بدون دخالتِ بندگانِ خدا

 

زنگ زدم به کتابخونه ملّی که ببینم کارت تمدید شده عضویتم بعد از یه هفته صادر شده یا نه. خودشون گفته بودن که سه شنبه زنگ بزن.

 

-          سلام! خسته نباشین! می خواستم ببینم کارتم آماده شده یا نه...

-          نه. آماده نشده.

-          اِ! پس هنوز آماده نشده... اون وقت... کی آماده می شه؟

-          توکّل به خدا.

-          ام م م م... یعنی ... دوباره زنگ بزنم؟

-          خدا حافظ!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 15:59  توسط مازیار دهقانی  | 

 

1)     از قبل تر ها کشف کرده بودم که دوشنبه ها نصف شب، مثلاً حول و حوش 11، 12، شبکه جام جم2 (IRIB2) یه برنامه داره به اسم (شبهای روشن) با اجرای حسین پاکدل و هر دفعه یه مهمون فرهنگی هنری داره و می شینن یه ساعت حرف می زنن و فیلم نشون می دن از کارای اون یارو و ... انقدر این آقای پاکدل رو دوست دارم (احتمالاً باید یادتون باشه که اون موقع ها یکی از مجری های شبکه 1 بود. مجری برنامه نوروز 72 هم بود و این سال ها گاهی اختتامیه جشنواره فجر رو اجرا می کنه و کار های دیگه ای هم می کنه.) و همو ن یه باری که یه ذرّه از آخرای برنامه شو دیدم از صمیمیّت این برنامه خوشم اومد که رو یه تیکّه کاغذ اسم و روزش رو نوشتم که هر هفته یادم باشه ببینمش. امّا متأسفانه زور عادل فردوسی پور ظاهراً می چربه و من دیگخ هیچ وقت یادم نمونده که شبهای روشن رو ببینم. امروز صبح که خونه بودم و نشستم پای تلویزیون و طبق معمول این کانال و اون کانال زدن، اتّفاقی دیدم که تکرار برنامه دیشبشه و مهمونش رضا کیانیان بود و من هم خوشبختانه اوّلاش رسیدم. حول و حوش 10:30 اینا بود. خلاصه اگه دسترسی به ماهواره دارید و حالشو هم دارید و یادتون هم می مونه، دوشنبه شب ها بزنید رو جام جم، حدّاقل ببینید که مهمونش کیه.

 

2)     توی عید، 3 بار رفتم سینما آزادی، و یه بار از اون سه بار (دایره زنگی) رو دیدم. دایره زنگی اوّلین فیلم پریسا بخت آور، همسر اصغر فرهادی ( کارگردان داستان یک شهر، رقص در غبار، شهر زیبا و چهارشنبه سوری) یه که تو جشنواره امسال هم قرار بود باشه. امّا بعد از چند بار سانسور فیلم، فرهادی (نویسنده فیلمنامه شه) شاکی شد و از جشنواره کشیدش بیرون. با کمال تعجّب خیلی ساده تر از اونی که تصوّر می شد برای اکران عمومی بهش مجوّز دادن و تو برنامه اکران نوروزی سینما ها قرار گرفت. توصیه می کنم اگه ندیدین، برین و ببینین که حدّاقل ارزش دیدن رو حتماً داره. اگه سینما ازادیِ تازه ساخته شده رو هم هنوز تجربه نکردین، برین اونجا ببینینش که با یه تیر دو تا نشون زده باشین. راستی شماره رزرو سینما آزادی هم اینه: 9-84480 (چون مالِ شهرداریه، شماره اش 5 رقمی یه. خیلی تعجّب نکنید.)

 

3)     تا بهاره و هوا زیادی گرم نشده، اگه وقت دارین، یه کم همّت کنین و کوه رو از دست ندین. حیفه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 15:56  توسط مازیار دهقانی  | 

سلام بو! سلام باکتری!

 

 

-          دیروز قرار بود که ساعت 6 بعد از ظهر،  جهت شرکت در جلسه ای، یه جایی پشت دانشگاه شریف حضور داشته باشم. از اونجایی که من همیشه خیلی آدم آرمانگرایی هستم ( به خدا همه اش هم به همین قضیه مربوطه. ربطی نداره به خودخواهی و این که بقیّه آدما پشیزی واسه ام ارزش ندارن و اینا. اینو باید اوّلش می گفتم. به خدا من آدما رو دوس دارم!!!) همیشه خیلی خیلی دیر از خونه راه می افتم و خیال می کنم که حتماً معجزه ای اتّفاق خواهد افتاد و من حتماً سرِ موقع به قرارم خواهم رسید. طبیعتاً حدّاقل همیشه معجزه ها اتفاق نمی افتن و من اکثر اوقات خیلی خیلی دیر، یا خیلی دیر، دیر و یا یه کم دیر می رسم سر قرارام. به هر حال وقتی توی ساعت رؤیایی 5:20 از خونه اومده باشی بیرون و در میدان محسنی قرار داشته باشی و بخواهی (توانستن بحثِ دیگه ای یه!) ظرف مدّت 40 دقیقه به میدون آزادی برسی، یکی از بهترین راه ها می تونه استفاده از مترو باشه. از میرداماد بری تا امام خمینی، اونجا خط رو عوض کنی و بری تا ایستگاه دانشگاه شریف. بعد از اینکه 20 دقیقه دیگه طول کشید تا از خیابون میرداماد به ایستگاه متروی میرداماد رسیدم، در ساعت رؤیایی ترِ 5:40 سوار مترو شدم. (اصولاً هر چی به ساعت 6 نزدیک تر بشی، به لحاظ ترافیک و شلوغی و چگالی آدم و اینا، همه چی رؤیایی تر می شه.) امّا در همین راستا نتایجی حاصل شد که به اطّلاعتون می رسونم:

 

1)      با توجّه به نزدیک تر شدن به فصل گرما، همشهریان عزیز سعی می کنند کم کم از لباس های نازک تر و به خصوص تی شرت استفاده نمایند.

2)      با توجّه به گرم تر شدنِ هوا، میزان تعرّق بدن انسان به طور طبیعی بالا تر می رود.

3)      در ساعت رؤیایی 6 بعد از ظهر، در هر ایستگاهی که سوار مترو بشوید، عمراً صندلی گیرتان نمی آید که با خیال آسوده تا رسیدن به مقصد روی آن بنشینید.

4)      در ساعت رؤیایی 6 بعد از ظهر، تعداد بسیار زیادی از همشهریان عزیزتان هم وضعیتی دارند مشابه وضعیت شما.

5)      در ساعت رؤیایی 6 بعد از ظهر، همین که توانسته اید خودتان را از خطّ قرمز عبور داده و داخلِ واگن بنمایید باید بیایند و به شما تبریک بگویند زیرا نه تنها بسیار هنر کرده اید، بلکه به لحاظ وضعیت جسمانی هم باید گفت که از تن و بدن ساخته و پرداخته ای بهره مند هستید. آفرین بر شما!

6)      بدون اینکه اراده شما دخالتی داشته باشد، در نقطه ای لای جمعیّت ایستانیده می شوید و به احتمال بسیار زیاد نه راه پس خواهید داشت و نه راه پیش. مثلِ همان دوستِ عزیز آذری زبانمان که اگر لطیفه اش را شنیده باشید، خواهید توانست مقایسه جالبی بین وضعیت خودتان و وضعیتی که او در این لطیفه شرح آن را می دهد پیدا کنید.

7)      در وضعیت مذکور مجبور خواهید بود برای اینکه به خودتان ثابت بنمایید که هنوز هم از خودتان اختیار و اراده دارید، همانند همشهریان عزیزتان، حدباقل یکی از دستانتان را بالا برده و به میله مترو چنگ بزنید.

8)      با توجّه به این که همشهریان عزیزتان هم احساسی مشابه احساس شما داشته اند، آنها هم دستانشان را بالا برده اند.

9)      خیلی اتّفاقی، به دلیل تناسبات رعایت شده در خلقت شما و همشهریان عزیزتان، بینی شما در مجاورت زیرِ بغلِ همشهری عزیزی قرار گرفته خواهد شد.

10)   این همشهری عزیزتان متأسفانه علاوه بر موارد 1و2، علاقه چندانی هم به رفتن حمّام ندارد. بنابر این با توجّه به اراده محدودی که هنوز دارید، سرتان را می چرخانید به چپ و یا به راست.

11)   مجدّداً مراحل 9 و 10 تکرار می شود.

12)   با همین مراحل 9 و 10 اموراتتان می گذرد تا به مقصدتان می رسید.

13)   خیلی به شما خوش گذشته است. به خودتان قول مردانه ای می دهید که حدّاقل در حول و حوش ساعت رؤیایی 6 بعد از ظهر، حتّی اگر شده 4 ساعت زود تر از خانه تان خارج شوید ولی به جای مترو از تاکسی استفاده کنید. هر چند که در تاکسی هم موارد 2،1و10 کماکان صدق می کند، امّا مطمئن هستید همین که موارد 3، 6، 7، 8 و 9 در آنجا محلّی از اعراب ندارد خودش تومنی 9 زار فرقِ معامله می باشد.

 

-          همین دیگه. سعی کردم جاهای بدش رو زیاد توصیف نکنم، امّا به هر حال شرمنده ام. وظیفه داشتم این نتیجه مورد 13 را به اطّلاع شما هم برسونم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 15:53  توسط مازیار دهقانی  | 

فارسی را ...

 

 

-          جمعه ای که گذشت رفته بودیم کوه. از بچّه ها که جدا شدم، همینجوری مث همیشه از پیاده روی ضلع شمالی تجریش راه افتادم تا برسم به میدون قدس و بیام این ورِ خیابون که سوار تاکسی بشم. امّا... آقا! من کلّاً از بچّگی زیادی به تابلو های تو خیابون و بالای مغازه ها دقّت می کنم. واسه همینه که هرگز خودِ خیابونا رو یاد نگرفتم و نمی گیرم. یادمه دبیرستان که می رفتیم، گاهی وقتا پنجشنبه ها کنکور آزمایشی داشتیم. بعدش که از انقلاب سوار اتوبوس می شدم، کلّ راه کلّی با همین تابلو ها تفریح می کردم واسه خودم. این داستان همیشه ادامه داره. هر بار که از گلاب درّه بر می گردم، بابام می پرسه: گلاب درّه کجاست؟ و من شرمنده می شم و می گم: از بالای تجریش ماشین خطّی داره! بعد عزمم رو جزم می کنم که دفعه بعد که سوار شدم، اون 5 دقیقه رو دقّت کنم که یارو از کجا می پیچه تو کجا و می رسه به گلاب. امّا فایده نداره. حقیقتاً فایده نداره. نمی تونم. کلاً به جزئیات دقّت می کنم تا کلّیات. و این روز به روز شدید تر می شه انگار. الآن دیگه تقریباً می شه گفت همه چی رو از همون اوّل تیکّه تیکّه می بینم. قبل تر ها اینجوری نبود. بعد که یه نفرو دیدم، باید سعی می کردم تفکیکش کنم به عوامل اوّل. الآن واقعاً وقتی ازم می پرسن: «از چه فیلمایی خوشت اومده؟» گیر می کنم بد فرم. تو ذهنم می آد که از آهنگ فلان فیلم خوشم اومده، از فیلمنامه اون یکی و از بازی رضا کیانیان تو یکی دیگه. بعد بر عکس قدیما این دفعه باید سعی کنم خیلی سریع تیکّه ها رو به هم وصل کنم تا ببینم نمره کدوم بیشتر می شه و دستِ آخر از روی ناچاری، یه جوابی بدم بهش که یه ذرّه هم بهش مطمئن نیستم. اینا رو نمی خواستم بگم به خدا. امّا تو حرف زدن هم همینه اوضاع. خیال می کنم وظیفه دارم هی پرانتز باز کنم و قبل از اینکه اصلاً طرف مقابل مثلاً بپرسه که این فلانی کی هست؟ یا اصلاً این کنجکاوی واسه اش به وجود بیاد، یه پرانتز باز کردم و شجره نومه اون یارو رو که غالباً هیچ کمکی هم به اصل مطلب نمی کنه، واسه اش تبیین و تشریح کردم. امّا خوب. به هرحال. کجا بودم؟ آهان! تجریش!

 

-          آقا! یه زیر گذر هست حول و حوش میدون قدس، مثِ اینکه مالّ تعمیر کیف و کفش و کمربند و ایناس. بالای ورودی اش در ضلع شمالی، یه تابلو زدن( تازگیا نه! من جمعه واسه اوّلین بار تا تهش رو خوندم.) و با خطّ نستعلیق نوشتن که:

            تعمیرِ انواعِ کیف و کفش و آدیداس پذیرفته می شود.

به اون «و» بین آدیداس و کفش تا حالا دقّت نکرده بودم. دقّت کنین که آدیداس، خودش یک چیزیه، یک شیء، یک ... به هر حال.

 

-          قبل تر از این که برسم به این زیر گذره، چشمم افتاد به یه تابلوی دیگه که بعد فهمیدم ساندویچ آیدا، شعبه تجریشه. (از جزء می رسم به کل دیگه!) . آقا! این تابلو رو جهتِ جلب مشتری هر چه بیشتر چسبوندن سمتِ چپِ ورودی مغازه و روش نوشتن که:

ساندویچ آیدا، مقدمِ محترمِ شما همشهریانِ عزیز را گرامی می دارد.

در واقع دوستان در ساندویچ آیدا، به طور همزمان چند جور نوشابه خانواده مختلف رو برای ملّت باز کردن و خلاصه ترکوندن واسه مون. دستشون درد نکنه.

 

-          قبل تر از این که برسم به آیدا، از بغلِ مرکز خرید تندیس که رد می شدیم (با تاکسی که برسیم به تجریش و جای شما خالی که شهرام کِی هم داشت می خوند که : دلم همه اش بهم می گفت که عاشقِ چشات نشم. امّا ظاهراً این اتّفاق افتاده بود و دامنِ شهرام کِی از دست رفته بود و یکی باید می اومد جمعش کنه.) آقا! در پی این که فارسی رو خیلی باید پاس بداریم و اینا، ظاهراً دست اندر کارانِ مادر مرده(UNITED COLORS OF BENETTON) رو مجبور کردن که گنده تر از برندِ انگلیسی شون، فارسی اش رو هم بنویسن و نتیجه این شده که خیلی شیک، نوشتن:

یونایتد کالرز آو بنتون

باید بگم که اون «آو»ش بیشتر از بقیه جا هاش منو کُشته!

 

-          خوش گذشت خلاصه. جاتون خالی!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 15:43  توسط مازیار دهقانی  | 

 

رب

اشرح لی صدری  

و یسّرلی امری

واحلل عقده من لسانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 1:33  توسط مازیار دهقانی  | 

 

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را

می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

 

محو تو ام چنانکه ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

 

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره تاب را

 

بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل

یا آنچنانکه بالِ پریدن عقاب را

 

حتّی اگر نباشی، می آفرینمت

چونانکه التهابِ بیابان سراب را

 

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

 

                                     قیصر امین پور

                              

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 3:25  توسط مازیار دهقانی  |