مرهم به دست و ما را ...
چون است حال بستان ای باد نوبهاری
کز بلبلان برآمد فریاد بیقراری
ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن
مرهم به دست و ما را مجروح میگذاری
یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل
ورنه به شکل شیرین شور از جهان برآری
هرساعت از لطیفی رویت عرق برآرد
چون بر شکوفه آید باران نوبهاری
عود است زیر دامن یا گل در آستینت
یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری؟
گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت
تو در میان گلها چون گل میان خاری
وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو
این میکشد به زورم و آن میکشد به زاری
ور قید میگشایی وحشی نمیگریزد
دربند خوبرویان خوشتر که رستگاری
زاوّل وفا نمودی چندان که دل ربودی
چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری
عمری دگر بباید بعد از فراق ما را
کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری
ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت
باطل بود که صورت بر قبله مینگاری
هر درد را که بینی درمان و چاره ای هست
درمان درد سعدی با دوست سازگاری
یا چگونگی تولید لذّتِ ناب از هیچ
- اگه با مترو به مقصدِ میرداماد سفر کرده باشین (سفرِ درون شهری!)، قطعاً آدم ها رو دیدین که چند دقیقه مونده به ایستگاه پایانی میرن و خودشونو میچسبونن به در و بعدشم با نهایت قدرت و سرعت خودشونو میرسونن به طرفِ خروجی ها و پلّه های برقی و ...
- همیشه صبر میکردم این جمعیّتِ پُر شورِ اوّلیه از قطار پیاده شن، بعد خیلی آروم (انگار نه انگار که عمراً ماشین گیرم نمییاد با این میزان آرامش!) پیاده میشدم. یه پوز خندی هم میزدم به همه که یعنی: خاک بر سرتون! آدم مگه با 2 دقیقه دیر و زود هلاک میشه؟
- دیروز امّا از همون اوّل، تو ایستگاه دروازه دولت، سعی کردم از همهی هوش و ذکاوتم استفاده کنم، جایی از طولِ ایستگاه سوار قطار شدم که جلوی خروجی ایستگاه میرداماد توقّف کنه. خودمو زودتر از بقیه رسوندم جلوی در. تا در باز شد، دویدم به سمت پلّه برقی. 2 نفر دیگه جلوتر از من بودن. روی پلّه ها هم دویدم. رسیدم به سری دوّم پلّه ها. دوّم بودم. پلّه ها که تموم شد، باز دویدم به طرف این دستگاه ها که درشون باز میشه و آدم ازشون رد میشه. دیگه اوّل بودم. و بقیّه خیلی عقب تر از من. برای اوّلین بار، نفرِ اوّلی بودم که بعد از رسیدنِ قطار به میرداماد از ایستگاه میاومدم بیرون. خسته بودم و گشنه. امّا این حسّ لذّت بخشِ اوّل بودن... عالی بود. معرکه.
- امروز که به میرداماد رسیدم، ایستگاه واسه ام مثِ یه قلّهی فتح شده بود.
1- توی مترو، وسط ازدحام کیپ به کیپ ملّت، چشام افتاد به یه پسر جوونِ افغانی. یه تیشرت ساده نارنجی پوشیده بود و روش احتمالاً خودش با سوزن و نخ با حروف انگلیسی کج و کوله نوشته بود:
EN HAM MEGOZRAD
I LOVE YOOU AFGANISTAN
2- توی کتابفروشی، صاحب مغازه داشت با یه نفر دیگه در باره نمایشگاه کتاب که امسال هم قراره تو مصلّی باشه، حرف میزد. دو تا کارگر مغازه هم داشتن کتابا رو جابهجا میکردن و حواسشون هم به حرفای اوستاشون بود.
- هه هه! همه کارمون برعکسه. تو دانشگاه نماز میخونن، تو مصلّی نمایشگاه کتاب میذارن. هه هه هه هه!
اون دو تا هم یه کم نگاه کردن، بعدِ خنده اوستاشون اونا هم زدن زیرِ خنده. منم نگاه کردم.
3- تو خیابون امیراتابک، یه مغازه هست مالِ کُپی و پرینت و اسکن و پلات و اینا. رو تابلوش نوشته: دفتر فنّی و چاپ دیجیتال کپی پیست
4- جواد خیابانی بعد از اینکه بارسلونا نمیتونه از موقعیّتش استفاده کنه:
اگه یه بازیکنِ سرزن ویا حدّاقل گلزن داشتن، میتونست این موقعیّتو تبدیل به گُل کنه.
5- هوا خیلی گرم شده، عین تابستون شده...
اممممم... یعنی واقعاً از همّهی همّهی کولِرا آب چکّه میکنه؟ یا فقط این طور به نظر میرسه؟ یا من زیادی بدبینم؟
6- آقای راننده ( در حالی که از قُرقُر های استاد همراه سفر به اینجاش رسیده!):
- مرتیکهی (...)! خیال میکنه من واسه این روزی دویست تومنه که دارم این کارو میکنم. به جونِ تو (یعنی من!) یه ماه پیش فقط 17 ملیون جریمه دادم! یه زانتیا هم زیرِ پامه. یه اتوبوس دو طبقه از این جدیدا هم دارم که خوابیده. 10 روز خوش گذروندم، با زن و بچّه ام رفتم شمال و ... آخرِ سر خسته شدم دیگه. گفتو واسه تنوّع یه سرویس بیام زنجان. به ما گفتن زنجان. اگه میدونستم میخوان برن تکاب، عمراً قبول نمیکردم. مرتیکه (...) یه حرفی زد اوّل سفر به ما... به جونِ تو خواستم جوابشو بدم، دیدم در شأن من نیس باش دهن به دهن شم. این دکترِ چیچی هست حالا؟!
( بد نیس بدونین فردِ موردِ اشاره جناب راننده، جناب دکتر مهدی حجّت میباشند! )
7- به راهِ بادیه رفتن به از نشستنِ باطل
و گر مراد نیابم به قدرِ وسع بکوشم
هر چند وقت یک بار، این بیت سعدی چن روز تو سرم وول میخوره.هر بار هم یکی باعث میشه. اون هفته یه شب تو "دو قدم مانده به صبح" در باره سعدی میخواستن حرف بزنن. واسه شروع همین رو خوند یارو: هزار جهد بکردم که سرّ عشق بپوشم...فک کردم ببینم تو کدوم نوار شجریان بود. یادم اومد که تو ماهوره. (یا همون سرّ عشق) تمامِ نوارای کُمُدمو ریختم بیرون. 2 ساعت تمام گشتم. همه سری دلآواز بود ولی این یکی نه. رفتم پایین تو ماشینو گشتم. اونجا هم نبود. فعلاً گُم شده ظاهراً. خودِ بیت هر دفعه حدّاقل 10 روز آدمو support میکنه.
8- باز هم جناب خیابانی، همین الآن:
- دویست و نمیدونم چن تا پاس برای منچستر و چهارصد و نمیدونم چن تا برای بارسلونا. ولی فایده ای نداره! هزار تا پاس هم اگه بدن، بازی رو تا الآن یک هیچ باختن.
9- به به! بازهم ... چه میکنه این جواد خیابانی:
- فاصله بین اولد ترافورد و بارسلونا زیاده، امّا چاره ای نیست. بارسلونایی ها باید این فاصله رو با غم و اندوه طی کنن!
10- باز هم...:
- هنوز هم تماشاگران بارسلونا با شعارهاشون (فقط یه چیزایی تو مایه های نویز و ایناس ها!) دارن منچستری ها رو تحقیر میکنن و عنوان میکنن که اونا قهرمانی ها و افتخارات بیشتری کسب کردن!
11- بازهم...:
- هر موقع فریادِ شادیِ طرفدارای منچستر رو شنیدین، بدونین که داور سوتِ پایان بازی رو به صدا در آورده!
پی نوشت: خدا رو شکر که بازی تموم شد. منم دیگه موقع گزارش خیابانی نباید چیزی بنویسم. دو هفته زور میزنم چار تا تیکّه لوس و بیمزّه پیدا میکنم که UPDATEش کنم که مثلاً از رونق نیفته. این اعجوبه تو 10 دقیقه یه کاری با آدم میکنه که شعرِ رودکی با امیرِ سامانی!!