تبليغاتX
شهر خیالاتِ سبُک
چنانچه مایلید از به روز شدن وبلاگ با خبر شوید، در "خبرنامه"-زیر پیوندها- عضو شوید.

مرهم به دست و ما را ...

 

چون است حال بستان ای باد نوبهاری

کز بلبلان برآمد فریاد بی­قراری

 

ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن

مرهم به دست و ما را مجروح می­گذاری

 

یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل

ورنه به شکل شیرین شور از جهان برآری

 

هرساعت از لطیفی رویت عرق برآرد

چون بر شکوفه آید باران نوبهاری

 

عود است زیر دامن یا گل در آستینت

یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری؟

 

گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت

تو در میان گل­ها چون گل میان خاری

 

وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو

این می­کشد به زورم و آن می­کشد به زاری

 

ور قید می­گشایی وحشی نمی­گریزد

دربند خوبرویان خوش­تر که رستگاری

 

زاوّل وفا نمودی چندان که دل ربودی

چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری

 

عمری دگر بباید بعد از فراق ما را

کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری

 

ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت

باطل بود که صورت بر قبله می­نگاری

 

هر درد را که بینی درمان و چاره ای هست

درمان درد سعدی با دوست سازگاری

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:13  توسط مازیار دهقانی  | 

یا چگونگی تولید لذّتِ ناب از هیچ

 

-          اگه با مترو به مقصدِ میرداماد سفر کرده باشین (سفرِ درون شهری!)، قطعاً آدم ها رو دیدین که چند دقیقه مونده به ایستگاه پایانی می­رن و خودشونو می­چسبونن به در و بعدشم با نهایت قدرت و سرعت خودشونو می­رسونن به طرفِ خروجی ها و پلّه های برقی و ...

 

-          همیشه صبر می­کردم این جمعیّتِ پُر شورِ اوّلیه از قطار پیاده شن، بعد خیلی آروم (انگار نه انگار که عمراً ماشین گیرم نمی­یاد با این میزان آرامش!) پیاده می­شدم. یه پوز خندی هم می­زدم به همه که یعنی: خاک بر سرتون! آدم مگه با 2 دقیقه دیر و زود هلاک می­شه؟

 

-          دیروز امّا از همون اوّل، تو ایستگاه دروازه دولت، سعی کردم از همه­ی هوش و ذکاوتم استفاده کنم، جایی از طولِ ایستگاه سوار قطار شدم که جلوی خروجی ایستگاه میرداماد توقّف کنه. خودمو زودتر از بقیه رسوندم جلوی در. تا در باز شد، دویدم به سمت پلّه برقی. 2 نفر دیگه جلوتر از من بودن. روی پلّه ها هم دویدم. رسیدم به سری دوّم پلّه ها. دوّم بودم. پلّه ها که تموم شد، باز دویدم به طرف این دستگاه ها که درشون باز می­شه و آدم ازشون رد می­شه. دیگه اوّل بودم. و بقیّه خیلی عقب تر از من. برای اوّلین بار، نفرِ اوّلی بودم که بعد از رسیدنِ قطار به میرداماد از ایستگاه می­اومدم بیرون. خسته بودم و گشنه. امّا این حسّ لذّت بخشِ اوّل بودن... عالی بود. معرکه.

 

-          امروز که به میرداماد رسیدم، ایستگاه واسه ام مثِ یه قلّه­ی فتح شده بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:12  توسط مازیار دهقانی  | 

از رنجی که می­بریم، از رنجی که می­برند، از رنجی که ...

 

1-      توی مترو، وسط ازدحام کیپ به کیپ ملّت، چشام افتاد به یه پسر جوونِ افغانی. یه تی­شرت ساده نارنجی پوشیده بود و روش احتمالاً خودش با سوزن و نخ با حروف انگلیسی کج و کوله نوشته بود:

EN HAM MEGOZRAD

I LOVE YOOU AFGANISTAN

 

2-      توی کتاب­فروشی، صاحب مغازه داشت با یه نفر دیگه در باره نمایشگاه کتاب که امسال هم قراره تو مصلّی باشه، حرف می­زد. دو تا کارگر مغازه هم داشتن کتابا رو جا­به­جا می­کردن و حواسشون هم به حرفای اوستاشون بود.

-          هه هه! همه کارمون برعکسه. تو دانشگاه نماز می­خونن، تو مصلّی نمایشگاه کتاب می­ذارن. هه هه هه هه!

اون دو تا هم یه کم نگاه کردن، بعدِ خنده اوستاشون اونا هم زدن زیرِ خنده. منم نگاه کردم.

 

3-      تو خیابون امیراتابک، یه مغازه هست مالِ کُپی و پرینت و اسکن و پلات و اینا. رو تابلوش نوشته: دفتر فنّی و چاپ دیجیتال  کپی پیست

 

 

4-      جواد خیابانی بعد از اینکه بارسلونا نمی­تونه از موقعیّتش استفاده کنه:

اگه یه بازیکنِ سرزن ویا حدّاقل گلزن داشتن، می­تونست این موقعیّتو تبدیل به گُل کنه.

 

5-      هوا خیلی گرم شده، عین تابستون شده...

ام­م­م­م­م... یعنی واقعاً از همّه­ی همّه­ی کولِرا آب چکّه می­کنه؟ یا فقط این طور به نظر می­رسه؟ یا من زیادی بدبینم؟

 

6-      آقای راننده ( در حالی که از قُرقُر های استاد همراه سفر به اینجاش رسیده!):

-          مرتیکه­ی (...)! خیال می­کنه من واسه این روزی دویست تومنه که دارم این کارو می­کنم. به جونِ تو (یعنی من!) یه ماه پیش فقط 17 ملیون جریمه دادم! یه زانتیا هم زیرِ پامه. یه اتوبوس دو طبقه از این جدیدا هم دارم که خوابیده. 10 روز خوش گذروندم، با زن و بچّه ام رفتم شمال و ... آخرِ سر خسته شدم دیگه. گفتو واسه تنوّع یه سرویس بیام زنجان. به ما گفتن زنجان. اگه می­دونستم می­خوان برن تکاب، عمراً قبول نمی­کردم. مرتیکه (...) یه حرفی زد اوّل سفر به ما... به جونِ تو خواستم جوابشو بدم، دیدم در شأن من نیس باش دهن به دهن شم. این دکترِ چی­چی هست حالا؟!

( بد نیس بدونین فردِ موردِ اشاره جناب راننده، جناب دکتر مهدی حجّت می­باشند! )

 

7-      به راهِ بادیه رفتن به از نشستنِ باطل

و گر مراد نیابم به قدرِ وسع بکوشم

هر چند وقت یک بار، این بیت سعدی چن روز تو سرم وول می­خوره.هر بار هم یکی باعث می­شه. اون هفته یه شب تو "دو قدم مانده به صبح" در باره سعدی می­خواستن حرف بزنن. واسه شروع همین رو خوند یارو: هزار جهد بکردم که سرّ عشق بپوشم...فک کردم ببینم تو کدوم نوار شجریان بود. یادم اومد که تو ماهوره. (یا همون سرّ عشق) تمامِ نوارای کُمُدمو ریختم بیرون. 2 ساعت تمام گشتم. همه سری دل­آواز بود ولی این یکی نه. رفتم پایین تو ماشینو گشتم. اونجا هم نبود. فعلاً گُم شده ظاهراً. خودِ بیت هر دفعه حدّاقل 10 روز آدمو support می­کنه.

 

8-      باز هم جناب خیابانی، همین الآن:

-          دویست و نمی­دونم چن تا پاس برای منچستر و چهارصد و نمی­دونم چن تا برای بارسلونا. ولی فایده ای نداره! هزار تا پاس هم اگه بدن، بازی رو تا الآن یک هیچ باختن.

 

9-      به به! بازهم ... چه می­کنه این جواد خیابانی:

-          فاصله بین اولد ترافورد و بارسلونا زیاده، امّا چاره ای نیست. بارسلونایی ها باید این فاصله رو با غم و اندوه طی کنن!

 

10-   باز هم...:

-          هنوز هم تماشاگران بارسلونا با شعارهاشون (فقط یه چیزایی تو مایه های نویز و ایناس ها!) دارن منچستری ها رو تحقیر می­کنن و عنوان می­کنن که اونا قهرمانی ها و افتخارات بیشتری کسب کردن!

 

11-    بازهم...:

-          هر موقع فریادِ شادیِ طرفدارای منچستر رو شنیدین، بدونین که داور سوتِ پایان بازی رو به صدا در آورده!

 

پی نوشت: خدا رو شکر که بازی تموم شد. منم دیگه موقع گزارش خیابانی نباید چیزی بنویسم. دو هفته زور می­زنم چار تا تیکّه لوس و بی­مزّه پیدا می­کنم که UPDATEش کنم که مثلاً از رونق نیفته. این اعجوبه تو 10 دقیقه یه کاری با آدم می­کنه که شعرِ رودکی با امیرِ سامانی!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:10  توسط مازیار دهقانی  |