در باره ارزشِ استقلال...
1- 18 سال پیش:
- کلاس اوّل دبستان بودم. یه روز خواهرم که 5 سال بزرگتر از منه، تو راه برگشت از مدرسه واسه من یه مجلّه خریده بود. مجلّه کیهان ورزشی. با همون سواد کلاس اوّل فک کنم همه شو خوندم تقریباً. گمونم اون روز فردای بازی استقلال و پرسپولیس بود و عکسِ روی جلد کیهان ورزشی هم از همون بازی بود. از همون روز، نمیدونم چرا، امّا شدم استقلالی.
2- روزهای دبستان:
- هر هفته روزای شنبه کیهان ورزشی و دنیای ورزش در میاومد. اون موقع روزنامه و مجلّه خصوصی معنی نداشت. 2 تا روزنامه داشتیم، کیهان و اطّلاعات. و دو تا جریده ورزشی، یکی اش مال مؤسسه کیهان بود و اون یکی مال اطّلاعات. دنیای ورزش خوش رنگ و لعاب تر بود و اون موقع کاغذاش شبیه کاغذ گلاسه بود. بنده خدا بابام مجبور بود شنبه ها از کارش بزنه و دنیای ورزش گیر بیاره واسه من. که اگه گیر نمی اومد و من ظهر که می اومدم از مدرسه، میدیدم از دنیای ورزش خبری نیس، اخم هام میرف تو هم. نهایتش به زور به کیهان ورزشی راضی میشدم. خوب تو اون اوضاع که هیچ مجلّه ای نبود، این دو تا سه سوته تموم میشد. یعنی ظهر دیگه عمراً هیچ کدوم گیر نمی اومد. شنبه ها نهایتِ عیشِ من بود. میرسیدم خونه یه دور ورقش میزدم، سرو تهِ تکلیفامو یه جوری هم میآوردم و مینشستم از سر تا تهِشو میخوندم. استقلال، طعمِ زندگی بود.
- یه پوستر استقلال زده بودیم درِ اتاق بعد از قهرمانی استقلال تو جام باشگاه های تهران. بعد تر یادمه تو جام حذفی به ملوان تو پنالتی باختیم و گوشه اون پوستر، یه تیکه چسبِ لنتی مشکی چسبوندم که یعنی عزادارم! یه موقع سرِ یه قضیه ای با پسر عموم شرط بسته بودم. گفتم اگه من بردم، یه دونه عکس عابدزاده و صمد مرفاوی برام بخره. مثِ اینکه بردم و واسه ام خرید. عکس 9 در 13 سانتی متری عابدزاده با یه کاپشنِ گمونم طوسی و عکس مرفاوی با لباس استقلال، قبل از بازی. اون موقع از این چیزا بود دیگه. مث الآن که نبود. پوستر استقلال همه زندگی بود. همه چی صفا داشت. اونا رو قاب کردیم و گذاشتیم رو میز. دلمون به عبدالصمد مرفاوی خوش بود تو خط حمله مون ولی هرگز به خوبی فرشاد پیوس نبود تو قرمزها. ولی خوب یه وقتایی گلای عجیب غریب میزد. مث گُلی که تو پکن90 زد به کره شمالی گمونم، یا به الجزایر تو تهران تو جام بین قارّه ای. و یه شیر تو دروازه داشتیم، عابدزاده که از تامِ اصفهان اومده بود استقلال. شاهرخ و شاهین بیانی و ...
- چیزی به اسمِ پخش مستقیم وجود نداشت. بازی های حسّاس رو گاهی با تأخیر نشون میدادن. مثِ همون بازی استقلال و ملوان. رادیو مستقیم گزارش میکرد و اکثر اوقات آقای ارمنده. همزمان از رادیو و تلویزیون بازی رو دنبال میکردیم دیگه. معمولاً بازی های استقلال رو تو تلویزیون صالح نیا گزارش میکرد. اعصاب نداشتم وقتایی که میدادن به بهروان گزارش کنه!
- وقتایی که استقلال به پرسپولیس میباخت، مدرسه رفتن سخت بود. آدم یه جورایی احساسِ سرافکندگی میکرد. بچّه ها یه موقع میاومدن کُرکُری میخوندن و من خودم اوّل کار تسلیم میشدم. میگفتم من دوس ندارم اینجوری، ولش کن اصلاً!و حرف رو عوض میکردم. چه غصّه ای داشت وقتی بعد اینکه یه دوست جدید پیدا می کردی، میفهمیدی که پرسپولیسیه!
- تنها برنامه های ورزشی توی اون 2 تا کانال یکی ورزش و مردم بود که نصف شب یکشنبه ها پخش میشد. بعد از سریال خارجی، مثلاً ازسرزمین های شمالی. یواشکی بیدار میموندم تا بعد از کلّی آیتم مزخرف پینگ پونگ و والیبال و کشتی و اینا یه فسقلی فوتبال بذاره. اون یکی هم ورزش از شبکه 2 بود که جمعه شب ها میذاشتن. با استقلال بزرگ میشدیم!
3- روزهای راهنمایی:
- شبکه 3 تأسیس شده بود. بازی های لیگ آزادگان پنجشنبه ها و جمعه ها بود. یه برنامه داشت، جمعه ها. اسمش بود آخرین روز هفته با ورزش. به طرز ابلهانه ای روزای پنجشنبه همون برنامه با همون تیتراژ وجود داشت، امّا اسمش بود ششمین روز هفته با ورزش! بیشتر وقتا با امیر مینشستیم و بازی ها رو میدیدیم. من به هوای اون بازی های پرسپولیس رو و اون به هوای من بازی های استقلال رو! مرام و اینا دیگه!
- هفته نامه استقلال جوان کم کم سر و کلّه اش پیدا شد. عکسا رو قیچی میکردم و به درِ کُمُد اتاقم میچسبوندمشون. ادموند اختر، علی اکبریان(روماریو ی ایران!)، علیرضامنصوریان، صادق ورمزیار و ... فصل 73-74 ظهورِ پدیده منصوریان بود. شد پدیده لیگ اون سال. یادش به خیر. چه گُلی زد به پاس از شونصد متری! چه اعصابی از ما خورد میکرد مایلی کهن که تازه دقیقه 70 میآوردش تو زمین. تیم ملّی پُر از قرمزا بود و امید ما به منصوریان و یکی دو تای دیگه. اون بازی سال 73 بود که دعوا شد توش فک کنم. بگذریم!
4- امروز:
- فکر میکنم به اون مجلّه کیهان ورزشی 18 سال پیش. این همه استرس و هیجان و خوشی و ناخوشی و بغض و خنده. یعنی همه اش بسته به همون یه روز بوده؟ اگه استقلال نبود، زندگی یه چیزایی کم داشت. خیلی چیزا کم داشت. طعم زندگی به این چیزاشه. امروز که از یه ساعت قبل بازی انتظار شروعشو میکشیدم، قدّ قدیما انگار شوق و شور داشتم. جه عجیبه! چرا وقتی علی منصوریان خداحافظی میکنه، بغضم میگیره؟ چرا وقتی گُل سوّم رو میزنه میپّرم هوا؟ انگار بعضی چیزا تو آدم همیشه کودک میمونن. با آدم بزرگ نمیشن. حالا آدم بشینه حساب کنه مجموع ساعت هایی رو که تو همه این 18 سال، پای تلویزیون و رادیو بوده، داشته مجلّه میخونده و روزنامه، داشته عکس قیچی میکرده، چه رقم عجیبی میشه. بعضیا میگن خوب که چی؟ خوب که چی که نشد حرف. بقیّه زندگی مگه خوب که چی؟ همه اش بازیه دیگه. امروز داشتم به اینا فک میکردم. به اینکه اصلاً عشقو تعصّب و اینا از کجا میآد؟ به نتیجه شازده کوچولو رسیدم. اونجا که میگه: ارزش یه گُل به اندازه عُمریه که واسه اش صرف کردی. فک میکنم ارزش همه چیز به همین اندازه اس. آدمی که تو عُمرش فوتبال تماشا نکرده، نمیتونه، نباید بگه که فوتبال تماشا کردن، تلف کردن عُمره. ارزش استقلال هم واسه من به اندازه عُمریه که پاش گذاشتم، و در ازای همین عُمری که پاش گذاشتمه که امروز به خاطرش میپّرم هوا، اونم تو روزگاری که آدم به ندرت از چیزی انقدر به وجد میآد که بپّره هوا.
- استقلال، امروز، بعد از یه فصل عجیب غریب و اعصاب خورد کُن، قهرمان جام حذفی شد و رفت جام باشگاه های آسیا. ایشاا... این دفعه ژنرال اسامی رو هم به موقع میفرسته که تو حسرتش نمونیم! قهرمانی استقلال مبارکِ همه اونایی که گاهی دلشون واسه استقلال تُند تر میزنه. J
همزیستیِ نامسالمت آمیز
- خیابون شریعتی، سر میرداماد پیاده شدم. از پیاده روی جنوبی میرداماد داشتم میاومدم سمت خونه. درِ یه ساختمون باز بود. از این آپارتمانایی که پُر از کلاس کنکور و این جور چیزاس. یعنی تجاری بود دیگه. مث همه ساختمونایی که برِ خیابونای اصلی هستن. جمعه بود و احتمالاً تعطیلی اموراتی که توی ساختمون انجام میشه. یه پسر بچّه 4،5 ساله دمِ در وایساده بود. باباش که احتمالاً در بهترین حالت میتونست سرایدار اون ساختمون باشه، داشت یه مشت آت و آشغالو میریخت بیرون و پارکینگ و اینا رو ظاهراً میشُست. چشم بچّه افتاد تو چشم من، با دست راستش داشت خیابونو نشونم میداد. داشت میخندید. انگار که مثلاً منو میشناخت. من نگاه کردم، یه جوری که مثلاً چی رو میگی؟ خوشحال بود. گفت: ماشینه سقف نداره! باز خندید. سرمو برگردوندم، ترافیکِ پشتِ چراغ قرمز بود. اون وسطا، اون چیزی رو که این نشونم میداد پیدا کردم. یه ماشین B.M.W بود. از اینایی که سقف نداره. تازگیا زیاد شده تو تهرون. بچّه فک میکرد ماشین یه چیزی کم داره. یه لبخندی زدم و راه افتادم باز. باز برگشتم و نگاه کردم. باباش مشغول جارو زدن بود. بیرون که اومد، بچّه تلاش کرد که ماشینی رو که سقف نداره به باباش هم نشون بده، امّا باباش در حالی که دولّا شده بود، یه نگاهی کرد به خیابون و به روی خودش نیوورد.
پی نوشت: 2، 3 ماه بود که میخواستم یه مطلب مفصّل در باره فاصله دائماً در حالِ افزایش فقیر و غنی تو این تهرونِ خراب شده بنویسم. چند وقته زیاد فکر میکنم به این. و به فقر. چند بار هم اومدم بنویسم امّا بیخیال شدم. گمونم با این مطلب به وعده خودم با خودم وفا کردم. دیگه بی خیال اون مطلب مفصّل شدم.
ای که الآن گفتی، یعنی چه؟!
- تو روزنامه خوندم یکی از اعضای هیأت رئیسه فدراسیون فوتبال در مورد اخراج علی کریمی از تمرین تیم ملّی گفته: «بازیکن تیم ملّی اظهار داشته فدراسیون فوتبال به جای پیشرفت، پسرفت داشته است، (که علیرغم اینکه همچین خوشم نمی آد از این پسره، امّا خوب گفته) در حالی که در هفتمین دوره لیگ برتر شاهد سطح کیفی بالایی بودیم که حتّی نام تیم قهرمان هم تا لحظات آخر مشخّص نبود. در فوتسال نیز قهرمان آسیا شدیم و تیم ملّی هم فعلاً شرایط خوبی دارد.»
- به گزارش منبع موثّقی که نمیخواست نامش فاش شود، کلّیه رؤسا، معاونین و مسؤولین فیفا، یوفا، A.F.C و غیره پس از خواندن این مطلب در وب سایت روزنامه همشهری، رعشه به اندامشان افتاد و کفِ ایشان از این تحلیل استثنایی بُرید. آنها جملگی به صورت دو به دو از یکدیگر میپرسیدند: چرا به فکر خودمون نرسیده بود؟ روابط عمومی و امور بین الملل فیفا بلافاصله پس از آگاهی از کشف جدیدترین معیار پیشرفت و پسرفت فدراسیون های فوتبال، ضمن ارسال دعوتنامه برای این عضو عزیز هیأت رئیسه فدراسیون فوتبال ایران، آخرین رده بندی پیشرفته ترین و پسرفته ترین فدراسیون های کائنات را اعلام کرد. در این رده بندی، پس از ایران (عدم مشخّص بودن قهرمان لیگ تا لحظه های آخر)، انگلستان (عدم مشخّص بودن قهرمان لیگ تا دقیقه های آخر)، ایتالیا (عدم مشخّص بودن قهرمان لیگ تا تا یکی دو هفته آخر)و اسپانیا (عدم مشخّص بودن قهرمان لیگ تا دو سه هفته آخر) قرار گرفته اند و فدراسیون فوتبال آلمان در انتهای لیست قرار دارد که دلیل آن مشخّص بودن قهرمان لیگ از سه چهار هفته مانده به انتهای فصل عنوان شده است. در ادامه گزارش، فدراسیون های فوتبال اسپانیا و آلمان به دلیل پسرفت خیلی ناجوری که از خود نشان داده اند مورد توبیخ کتبی و رؤسای این دو فدراسیون نیز مورد تنبیه فیزیکي، جریمه شخصی و محرومیت از کلّیه مناصب دولتی تا پایان عمر قرار گرفته اند.
پُلیسی؟ خُب باش!
- نفرِ جلویی پیاده شده، سه نفر موندیم هنوز. من اینور، راست، دارم مجلّه فیلم میخونم. اونوری، چپ، داره با موبایلش ور میره. وسطی هیچ کاری نمیکنه، فقط به جای هر سه تای ما بو میده. بارون میآد، از سمت شمال به جنوب، به صورت کجکی. ماشین داره از شرق به غرب حرکت میکنه. از اوّل راه مجبور شدم که شیشه رو تا ته بکشم پایین، نصفِ کلّهمو از پنجره دادم بیرون، و صفحه مصاحبه با مهران مدیری داره خیس میشه. چاره ای نیست امّا. آخه چرا نمیره حمّام؟ همه آدمایی که نمیرن حمّام، بغل دستی های من هستن تو وسایل حمل و نقل عمومی؟ نه بابا. حتماً همه همینجوری هستن...مهران چی میگه؟ -نه، این طور نیست. اتّفاقاً در مورد این کار من تصوّر میکردم که خیلی بیش از این دستخوش ممیّزی شویم امّا خوشبختانه این اتّفاق نیفتاد و ما کمترین اشکال های پخش ...
ببینم. ممیّزی همون بو ئه؟... جناب راننده که تو این 20، 25 دقیقه ساکت بود، یهو با لحن پیروزمندانه ای، نگاه ما رو به سمت خودش میکشونه و ما رو متوجّه شاهکارش میکنه:
هِه! خُب ماشین پلیسی؟ باش! دلیل نمیشه که بهت راه بدم!
- و به این ترتیب، ما همه متوجّه میشیم که ماشین پلیس میخواسته از راننده قهرمان ما سبقت بگیره ولی ایشون گولِ هیکل ماشین پلیس رو نخورده و بهش راه نداده. به به! به به!
چون بمیرم- ای نمیدانم که؟- باران کن مرا
در مسیرِ خویشتن از رهسپاران کن مرا
خاک و باد و آتش و ابی کزان بِسرشتی ام
وا مَگیر از من، روان در روزگاران کن مرا
آب را، گیرم به قدرِ قطره ای، در نیمروز
بر گیاهی، در کویری، بار و باران کن مرا
باد را همرزمِ طوفان کن که بیخ ظلم را
بر کَنَد از خاک و باز از بیقراران کن مرا
زآتشم شور و شراری در دلِ عشّاق نِه
زین قِبَل دلگرمیِ انبوهِ یاران کن مرا
خوش ندارم، زیرِ سنگی، جاودان خفتن خموش
هرچه خواهی کُن ولی از رهسپاران کن مرا.
"خطابه بدرود"
محمّدرضا شفیعی کدکنی