تبليغاتX
شهر خیالاتِ سبُک
چنانچه مایلید از به روز شدن وبلاگ با خبر شوید، در "خبرنامه"-زیر پیوندها- عضو شوید.
پرواز کن!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 3:46  توسط مازیار دهقانی  | 

آغازِ ثبتِ نامِ خبرنامه "شهر خیالاتِ سبُک" !

 

-          اوّل اینکه والله به خدا من خودم هم از اوّلش احساس خوبی نداشتم از این نامه های الکترونیکی که واسه شونصد نفر بفرستم و بگم که:

 ملّت!

is now updated! BooyeBaaraan

-          اون اوّلا (پارسال، شهریور) که یه کم ذوق زده بودم وتو دو روز اوّل 4،5 تا پُست گذاشته بودم و هِی واسه همه نامه می­فرستادم و به روز شدنم رو به اطّلاع می­رسوندم، یکی از دوستان گفت که باید سیستمِ وبلاگت pull باشه و نه push. راست می­گفت. ولی من می­دونستم که قرار نیست مرتّب به روز بشم. بنابر این در صورت عدم ارسال نامه، آدم ها احتمالاً چند بار می­اومدن و می­دیدن که خبری نیست و دیگه به کُل یادشون می­رفت که همچین وبلاگی هم بوده. به هر حال الآن نزدیک یه سالی هست که ادامه اش دادم و خداوکیلی همون هفته اوّل فکر می­کردم که به زودی تعطیلش خواهم کرد. خودم هم نمی­دونم که چه طوری همین تعداد مطلب رو هم نوشتم و هیچ پیش بینی هم ندارم از این که تا کی ادامه داره. یکی دو ماه پیش سعی کردم خودمو مجبور کنم که هر هفته سه شنبه شب یه چیزی بنویسم که مثلاً یه نظمی داشته باشه این به روز شدن ها، ولی همون جوری که فک می­کردم آدمِ این حرفا نبودم. خلاصه اینکه فعلاً همینه که هست.

-          از طریق وبلاگ یکی از رفقا متوجّه شدم که یه امکان جدید فراهم شده که آدم رو شرمنده ملّت و دچار عذاب وجدان نمی­کنه و اون عضو شدنِ آدماس تو وبلاگ. این چیزی که از دیشب زیر پیوند ها و بالای آمار "شهر خیالات سبک" می­بینین، مثلاً فُرمِ عضویته و فایده اش اینه که هر وقت یه بلایی سرِ وبلاگ بیاد، خود به خود به اطّلاعتون می­رسه. واسه همین از همه درخواست می­کنم اگه یه تمایُلِ نصف و نیمه هم دارن که ببینن من این تو چی می­نویسم، ثبت نام کنن که از این به بعد هم من راحت باشم از فرستادنِ نامه، هم اعصابِ یه تعداد زیادی آدم بی­خود خط خطی نشه با این نامه ها. ( منظورم همون Email ه. تابلوئه دیگه؟ )

-          آهان! یه چیزِ دیگه! شما که زحمت می­کشین اسم و پُست الکترونیکی­تون رو می­نویسین، لّطف کنین اسمای عجیب غریب ننویسین. اینا رو کسی نمی­بینه. نزد من محفوظه! والله من اعصاب ندارم هی فک کنم که کدوم دوستم ممکنه اسم مستعارش مثلاً اُختاپوس باشه یا ...

-          همین دیگه. لُطف می­کنین. خوب و خوش و سلامت باشین. J

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 19:22  توسط مازیار دهقانی  | 

گه گاه شوری بوزان ...

 

صبح

شوری ابعاد عید

ذایقه را سایه کرد.

عکس من افتاد در مساحت تقویم:

در خمِ آن کودکانه های مورّب،

روی سرازیریِ فراغت یک عید

داد زدم:

«به، چه هوایی!»

در ریه هایم وضوح بال تمام پرنده های جهان بود.

آن روز

آب، چه تر بود!

باد به شکل لجاجت متواری بود.

من همه مشق­های هندسی ام را

روی زمین چیده بودم.

آن روز

چند مثلث در آب

غرق شدند.

من

گیج شدم،

جست زدم روی کوه نقشه جغرافیایی:

«آی، هلیکوپتر نجات!»

حیف:

طرح دهان در عبور باد به هم ریخت.

 

ای وزش شور، ای شدیدترین شکل!

سایه لیوان آب را

تا عطش این صداقت متلاشی

راهنمایی کن.

J

سهراب سپهری، (ما هیچ، ما نگاه)

ای شور، ای قدیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 2:36  توسط مازیار دهقانی  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 2:35  توسط مازیار دهقانی  | 

 

-          عصره. توی شهرکتاب میرداماد دنبال کتاب می­گردم واسه تولّد رفیقم. موسیقی خارجی گذاشتن. کم کم حالی ام می­شه که کریس دی برگه. حس می­کنم قشنگه. سعی می­کنم به خاطر بسپرم که دمِ آخر، موقع پول دادن، ازشون بپرسم کدوم آلبومشه و اینکه اصلاً شاید بخرمش. کم کم حس می­کنم که دارم دِپ می­زنم. فکر می­کنم به اینکه حالم خوب بود که. موفّق به توجیه دل گرفتگی الآنم نمی­شم! تصوّر می­کنم زیرِ سرِ جناب کریس دی برگ می­باشد. به این فکر می­کنم که یه چیزی بنویسم واسه وبلاگم در باره موسیقی، که چقد الکی الکی حال آدمو زیر و رو می­کنه، که همچین لزوماً دلیل لازم نیس که دلِ آدم بگیره، به یه تارِ مو بنده و ... به هر حال 2،3 تا کتاب تو دستمه، می­رم پایین که یه سی­دی هم بگیرم. از پلّه ها که می­رم پایین، حال و هوا کم کم عوض می­شه. خیال می­کردم پایین هم باید همونی رو که بالا صداش میومد گذاشته باشن. ولی صدای سه تار و نی میاد. سنّتیه. یه کم چرخ می­زنم لای کتابای معماری و گرافیک و اینا. حالم داره خوب می­شه انگار. اِ اِ اِ! ماهوره که! دستگاهش ماهوره که! ماهور که باید بشنوی دِپ بزنی! چه معنی داره که حال آدم خوب شه؟! باز به همونایی فک می­کنم که چند دقیقه پیش بالا داشتم بهشون فک می­کردم. اَی ناقلا! همون نوارِ ماهوره که! منتظر می­شم ببینم شجریان شروع می­کنه یا نه... هزار جهد بکردم که سرّ عشق بپوشم... انقد وول می­زنم اون پایین تا به اونجا برسه که ... به راهِ بادیه رفتن، به از نشستنِ باطِل... در حال پروازم انقد که حالم خوبه! به شجریان فکر می­کنم. به این که لابد تا حالا چقد آدم مثِ من، حالشون با نفسِ تو از این رو به اون رو شده. به این که خوش به حالت که تا ابد باقیات الصالحات داری. به این که... گفته بودم نوار ماهورم گُم شده بود. پیدا نشد که نشد. به یارو می­گم همینو داری؟ سرّ عشقه دیگه؟ می­گه سی­دی شو ندارم. می­گم همون نوارشو بده. اصلاً بهتر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 2:14  توسط مازیار دهقانی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 2:10  توسط مازیار دهقانی  | 

 

به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن

که دعای دردمندان ز سرِ نیاز باشد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 2:48  توسط مازیار دهقانی  |