به چه دانش ...؟
تا کی ای آتشِ سودا ز سرم برخیزی؟
تا کی ای ناله ی زار از جگرم برخیزی؟
تا کی ای چشمه ی سیماب که در چشمِ منی
از غمِ دوست به رویِ چو زرم برخیزی؟
ای دل از بهرِ چه خونابه شدی در برِ من؟
زود باشد که تو نیز از نظرم برخیزی
به چه دانش زنی ای مرغِ سحر نوبتِ روز؟
که نه هر صبح به آهِ سحرم برخیزی
ای غم از همنفسیِ تو ملالم بگرفت
هیچت افتد که خدا را ز سرم برخیزی؟
من و خسرو و شهرام و مهدی حجّت!
- معمولاً هیچی از خواب هایی که میبینم یادم نمیمونه. یعنی مثلاً صبح که پا میشم، فقط یادمه که یه خوابی دیدم دیشب و اگه خیلی به مغزم فشار بیارم ممکنه یکی دو تا از آدماش هم یادم بیاد. دیروز صبح(تقریباً ظهر) هنوز تو خوابی که دیده بودم سیر میکردم. دلم میخواست همون دیروز صبح مینوشتمش. اونجوری احتمالاً خیلی چیزا یادم میاومد. ولی باید میرفتم دانشگاه. اینه که یه چیزایی ازش رو به اختصار رو یه کاغذ نوشتم که شب که برمیگردم تایپ کنم امّا شب هم که اومدم خیلی خسته بودم. شد الآن. مث خواب های افسانه بایگان خوابِ خاصی نیست ولی دیروز صبح خیلی بهش فک میکردم و هیچ ارتباطی بین آدم های توی خواب و آدم ها و دغدغه های این روزام پیدا نکردم. به هر حال...
- کنسرت شهرام ناظری بود. تو یه جای عجیب. جایی که ندیده بودمش قبلاً. به یه محوّطه باستانی شبیه بود. جایی که کنسرت برگزار میشد شبیه آمفیتئاتر های روباز یونان قدیم بود. امّا معماری اش هخامنشی بود. مگه از این آمفی تئاتر ها تو معماری پارسی هم بوده؟ شهرام ناظری خیلی جوون بود و سرحال. گروه بزرگی بود. خسرو شکیبایی هم بود. قرار بود دکلمه کنه یه جاهایی اش رو. یه جا که گروه ساکت شد، خسرو شروع کرد به خوندنِ شعر. خسرو هم جوون بود و سرحال. هیچ ربطی نداشت به خسرویی که یه سال پیش تو شبکه خبر دیده بودمش. تا شروع کرد به خوندن، زدم زیر هق هقِ گریه. همه میدونستن که خسرو یه چند وقته که مرده امّا واسه هیچ کس عجیب نبود که اونجاس و داره شعر میخونه. خیلی گریه کردم. رخشان بنی اعتماد توی ردیف های اوّل نشسته بود. اومد و دلداری ام داد. نمیدونم چی گفت. اصلاً نمیفهمیدم چی میگه. من فقط گریه میکردم و نفس نفس میزدم. میگفتم این که مُرده. این که دیگه نیست. اون آروم بود. هیچ کس حالی اش نبود که عجیبه... کنسرت تموم شد. کلّی از بچّه های دانشگاه اونجا بودن. با مهدی حجّت اومده بودن بازدید. بالای آمفی تئاتر یه مسیر عبور بود. اون طرفش دوباره میرفت پایین. شاید 200، 300 متر اون طرف تر یه چیزی میدیدم شبیه چیزی که توی نقش رستم وجود داره. عین کعبه زرتشت. تعجّب کردم. اونجا دور و برِ تهران بود. مهدی حجّت اون پایین رو سنِ آمفی تئاتر بود و چند تا از بچّه ها دور و برش بودن و طبقِ معمول مسحورِ کلامِ حجّت. من اون بالا بودم. بین آمفی تئاتر و محوّطه پستی که مشابه کعبه زرتشت توش بود. داد زدم خطاب به حجّت که صدامو بشنوه: آقای حجّت! از اینا یه دونه اش هم تو نقش رستم هست. مگه نه؟ تأیید کرد. گفتم: یعنی اینا یه جور بنای تیپِ آرامگاهی بوده واسه هخامنشی؟ گفت: بله! و بعدش یه کیلومتر توضیح داد. نیازی نبود داد بزنه. وقتی حرف میزد همه ساکت بودن و گوش میدادن. عین سرِ کلاسش. تا همین جاش یادمه. الآن یه کم پُرس و جو کردم دیدم که اصلاً بنای آرامگاهی نبوده کعبه زرتشت. من از کجا فرضم این بوده که بنای آرامگاهیه؟
یاد من باشد کاری نکنم، که ...
- این روزها، ترافیکِ قفل شده ی خیابونا آزاردهنده ترین چیز زندگیه واسه من. تصوّر این که هیچ آدم مسؤولی تو این قطعه از زمین وجود نداشته و نداره که به این فکر کنه که تهران مدّت هاست که ظرفیتش تکمیل شده آزارم میده. عجیبه که هنوز اهلی نشدم. هنوز گاهی اذیّت میشم از چیزهایی که شده جزئی از زندگی ما در اینجا. چند روز پیش داشتم فک میکردم که توی اون دنیا که ظاهراً همه اینها بیش از من بهش معتقدن، حق دارم که حلالشون نکنم، فقط به خاطر ترافیک و سوهانی که میکشه رو اعصابم، و این دودِ لعنتی که هر روز سردرد می آره و صدای بوق ماشین ها و گاز موتور ها که همیشه روی اعصابه. من چرا به اینا خو نمیگیرم؟ هر پیک موتوری که از تو کوچه رد میشه به هم میریزم از صداش. عکس های تهران قدیم رو که میبینم، دلم ضعف میره. حسرت میخورم چرا کوچه ها و خیابونایی رو تجربه نکردم که ساختموناش روی من سیطره نداشته باشن. تهران جای زندگی نیست انگار. زنده ایم فقط. باز دیروز بود که به علی گفتم انگار خدا از تهران رفته. هیچ کس خدا رو نمیشناسه. تنازع برای بقا تو همه چیزش بیداد میکنه و ... تهرانِ امروز مجالِ آرامش رو از آدم می گیره. هیچ کس قرار نداره و دوده روی همه چیز نشسته. تلخ شد یه کم. امّا لابد دوستش دارم که به بدی هاش عادت نمیکنم. همین جمله آخر احتمالاً گویاست که احساسم نفرت نیست و دوست هم ندارم که نفرت رو تکثیر کنم.
- هر بار که پسر دایی ام می آد پیشم و آهنگ های تو موبایلشو با اشتیاق واسه ام میذاره، خدا رو شکر میکنم که کودکی من با اندی و شهرام شبپره و اِبی و اینا گذشت و نه با ساسی مانکن و رضا یا و دی. جی محسن و سعید پانتر و یاس و هیچکس و حسین تهی و تتلّو. به خدا شکر میکنما. همینجوری نمیگم. مسخره ام میکنه و میگه انقد آهنگای زاغارت گوش نده مازیار! چی بگم بهش؟ دلم میسوزه. هرجا هم که سوار تاکسی میشی، بغلت یکی نشسته و با هدفون موبایلش داره از همین خُزعبلات گوش میده و همه شونم انقدر بلندش کردن که منم میشنوم چیزایی رو که هیچ نسبتی با درک من از موسیقی ندارن. و... این موسیقی ها دل ها رو به هم نزدیک میکنه؟ گُناهِ کیه؟ گُناه بچّه های این نسل که نیست قطعاً. همه نسل ها یه جورایی نسلِ سوخته ان پس.
- علی کریمی رو هیچ وقت خیلی دوستش نداشتم. اینجور نیست که کلّاً بهش حق ندم به خاطرِ نیومدنش. بیشتر اذیت میشم از این که همه روزنامه باز طرفِ کریمی رو گرفتن بعدِ این ماجراها. هیچ کس هم یادش نیست زمانی رو که مایلی کهن با یه دندگی علی دایی رو گذاشت کنار تا با اصغر مدیرروستا نوک خطّ حمله رو پُر کنه و مثلاً بگه که بازیکن سالاری نداریم و آخرش با فشار مردم و روزنامه ها دعوتش کرد دوباره و علی دایی یه دونه از این ادا اصول ها رو در نیوورد. جمعه اینجا بازی میکرد و شب میرفت آلمان و شنبه اونجا. همیشه هم با سَر می اومد. و بزرگ شد. حتّی اگه هیچ کس نخواد این رو قبول کنه. یکی از روزنامه ها تیتر زده بود که : کریمی دایی را بُرد، به یک ملّت باخت. تیتر بدی نبود، ولی به نظر من کریمی خیلی وقته که به دایی باخته امّا ما هنوز بعد از 3، 4 سال بی خاصیتی اش، با 4 تا گُلی که میزنه رعشه به انداممون میافته.
- بهش گفتم تو بندگی چو گدایان به شرطِ مُزد مکن. گفت نمی دونم چرا تازگیا انقد مصلحتی شده همه کارام. گفتم خاصیت زندگیامونه. هرچی میریم جلو باید بیشتر زور بزنیم واسه آزاده بودن. دیگه همه چی خرج داره. بازی های بُرد-بُرد دوره اش تموم شده. آدم همه اش باید انتخاب کنه. همه اش هی عیارت واسه ات معلوم میشه. نمیشه زیر سیبیلی رد کرد امورات زندگی رو. جمعِ خدا و خرما دیگه ممکن نیست. یا اینه یا اون. اختیارِ آدم زیاد میشه انگار و معلوم میشه چقدر سخته مُختار بودن. گاهی دُعا میکنم که اختیار رو ازم بگیر خودت ببرم هرجا. یاد لیلی با من است می افتم.
- مدّت هاست که بی معرفت شدم. دیگه زیاد حوصله کسی رو ندارم. آستانه تحمّلم نسبت به آدمایی که سال هاست ازشون خبری نیست و منفعت طلبانه یادم می افتن یهو خیلی پایین اومده. دیگه بزرگ نیستم انگار. انقدر که با همه این اوصاف خوشحال بشم از این که به هرکسی کمک کنم. سرم تو کار خودمه و این وسطا یادم میره که بین این همه آدم 4نفر هم هستن که هیچ وقت بی معرفت نبودن. یادم میره که باید حواسمو جمع کنم که خودمو از وجود اونا محروم نکنم. یهو استاد خطّم زنگ میزنه میگه زنگ زدم مرام رو یادت بدم. نابود می شم! میگه دلم واسه ات تنگ شده، بیا طرفای ما. یادم می آد که منم دلم واسه اش تنگه. فکر میکنم به این که یا باید یکسره خوب بود و یا یکسره بد. خوب بودن نسبی نیست. مطلقه و یادم می آد 4، 5 سال پیش رو که افتخار می کردم به رویه زندگی ام. که هر چند خیلی وقت ها اذیت می شدم از دست آدم ها، امّا وقتی اون وسط یه نفر (خوب) بود، با همه وجود درک میکردم که یه تارِ موش به همه اون عذاب ها می ارزه. حالی ام بود. میفهمیدم که زندگی مثلِ کاسبی نیست. و الآن حالی ام نیست. و نمی فهمم. و الآن اذیت نمی شم. امّا کیف هم نمی کنم، به وجد هم نمیام. زندگی بدونِ سود و زیان مُفت نمی ارزه. باید ببازی، باید زیاد ببازی تا طعمِ بُرد رو با همه وجودت حس کنی. قبل تر از اون، باید ببازی که اصلاً طالبِ بُردن هم باشی. و خوب بودن مطلقه. همین که بخوای یه کم خوب باشی، دیگه اصلاً خوب نیستی.
- بهم گفت فک کن این به این غولی چه جوری رو هواس؟ گفتم راس میگیا. این برادرانِ رایت اصلاً چه جوری به عقلشون رسید که همچین چیزی ممکنه بشه ساخت؟ گفت حالا اونو ولش کن. ما به چه اطمینانی سوارش میشیم؟ فک کردم به اینکه خدایی اش یعنی احتمال سقوطش خیلی کمه؟ به نتیجه نرسیدم.
- روشنیِ خانه تویی، خانه بمگذار و مرو عشرتِ چون شکّرِ مارا تو نگهدار و مرو
... نه با آنم، نه با اینم
گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم
ز جام وصل می نوشم، ز باغ عیش گُل چینم
شرابِ تلخِ صوفی سوز بُنیادم بخواهد بُرد
لبم بر لب نه ای ساقیّ و بستان جانِ شیرینم
مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز
سخن با ماه میگویم، پری در خواب میبینم
لبت شکّر به مستان داد و چشمت می به میخواران
منم کز غایتِ حرمان نه با آنم نه با اینم
رموزِ مستی و رندی زمن بشنو نه از حافظ
که با جام و قدح هر شب ندیمِ ماه و پروینم
پی نوشت:
کلّ شعر در نسخه ای که از روش نوشتم 9 بیت بود. 5 تاش رو که بیشتر دوست داشتم نوشتم.

هرگزم نقشِ تو از ... ؟!
- رفتم توی بانک. خیال نمیکردم بانک ملّی هم اینجوری شده باشه که شماره بگیری و بشینی تا نوبتت بشه. یعنی دفعه قبل اینجوری نبود. 86 نفر قبل از من بودن و این یعنی باید اقلّاً 40 دقیقه منتظر باشم. نشستم روی یکی از صندلی هایی که ردیف ردیف مث اتوبوس چیده بودن اون وسط. یه کمی که گذشت، یه دختر و یه پسر اومدن نشستن روی صندلی های جلویی. درست جلوی من. اونا هم لابد همون حدوده آدم جلوترشون تو صف بود. احتمالاً حوصله شون داشت سر میرفت. دختره کیف پولش رو باز کرد و از توی یکی از جیباش هی عکس های 3 در چار و شیش در چار در اورد. پسره هم هی تعجّب میکرد مثلاً. اِ! این تویی؟ چه قد عوض شده قیافه ات! حالا عکس مثلاً مال دوران دبستان دختره بودا. اوووه! عکسا مگه تموم میشد؟! دختره ظاهراً بسیار به نگهداری یادگار از گذشته علاقه مند بود که عکس همه فک و فامیلاشونو همه جا دنبال خودش میبرد. تعجّب ها ادامه داشت. گاهی میزدن زیرِ خنده. و خوب، مسلّماً کلِ این پروسه خیلی خیلی جالب انگیز ناک بود برای پسر! یه عکسی اون وسطا اومد بیرون که ظاهراً مالِ دوست پسرِ قبلی اش بود. عکس رو کنار نگه داشت. همه عکسا رو که دیدن و برگردوند توی جیبِ کیفِ پول، نوبت این عکس رسید. دختره در حضور چشم های مُشتاقِ پسر، عکس پسر قبلی رو به عوامل اوّل تجزیه کرد. پسر ذوق زده بود. دختر هم یه قیافه ای گرفته بود که مثلاً یعنی ببین چه قد دوسِت دارم، ببین چقد هیچکسِ دیگه رو تو دنیا دوس ندارم... دلم خیلی گرفت. به این فکر کردم که خوب! از اوّل اصلاً عکسِ اون بنده خدا رو نمیگرفتی. تا موقعی که عکس رو میخواستی که خودِ اون رو هم میدیدی...همین!
شهرِخیالاتِ سبُک جان!
تولّدت مبارک!
- من خودم یادم نبود ولی یکی از دوستان عزیز یادش بود و برای مطلبِ اوّل وبلاگ (27 شهریور 86) 5 روزِ پیش کامنت گذاشته که بوی باران یک ساله شد. منم امروز دیدم. گفتم خودم یادم رفته بود. گفت چه پدری که تولّد بچّه اش یادش میره؟! راست میگفت. خیلی چیزی ندارم واسه نوشتن، فقط این که تولّدش مبارک. ایشاا... تا سالِ دیگه باشه، اون موقع از خجالتش در بیام.
- راستی! پاییز شد. نمیدونم باید چی گفت. یه اس ام اس اومد واسه ام از اینایی که یه ملّت واسه هم فوروارد میکنن. آخرش این بود که پاییز مبارک. ممکنه بعضیا دوستش نداشته باشن. خودمم خیلی دوستش ندارم. بهار خوبه با زمستون. ولی خوب، وقتی میآد باید بهش گفت خوش اومدی. الهی پاییزِ همه خوب باشه، خوش بگذره.