تبليغاتX
شهر خیالاتِ سبُک
چنانچه مایلید از به روز شدن وبلاگ با خبر شوید، در "خبرنامه"-زیر پیوندها- عضو شوید.

به چه دانش ...؟

 

تا کی ای آتشِ سودا ز سرم برخیزی؟

تا کی ای ناله ی زار از جگرم برخیزی؟

 

تا کی ای چشمه ی سیماب که در چشمِ منی

از غمِ دوست به رویِ چو زرم برخیزی؟

 

ای دل از بهرِ چه خونابه شدی در برِ من؟

زود باشد که تو نیز از نظرم برخیزی

 

به چه دانش زنی ای مرغِ سحر نوبتِ روز؟

که نه هر صبح به آهِ سحرم برخیزی

 

ای غم از همنفسیِ تو ملالم بگرفت

هیچت افتد که خدا را ز سرم برخیزی؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 12:12  توسط مازیار دهقانی  | 

من و خسرو و شهرام و مهدی حجّت!

  

-          معمولاً هیچی از خواب هایی که می­بینم یادم نمی­مونه. یعنی مثلاً صبح که پا می­شم، فقط یادمه که یه خوابی دیدم دیشب و اگه خیلی به مغزم فشار بیارم ممکنه یکی دو تا از آدماش هم یادم بیاد. دیروز صبح(تقریباً ظهر) هنوز تو خوابی که دیده بودم سیر می­کردم. دلم می­خواست همون دیروز صبح می­نوشتمش. اونجوری احتمالاً خیلی چیزا یادم می­اومد. ولی باید می­رفتم دانشگاه. اینه که یه چیزایی ازش رو به اختصار رو یه کاغذ نوشتم که شب که برمی­گردم تایپ کنم امّا شب هم که اومدم خیلی خسته بودم. شد الآن. مث خواب های افسانه بایگان خوابِ خاصی نیست ولی دیروز صبح خیلی بهش فک می­کردم و هیچ ارتباطی بین آدم های توی خواب و آدم ها و دغدغه های این روزام پیدا نکردم. به هر حال...

-          کنسرت شهرام ناظری بود. تو یه جای عجیب. جایی که ندیده بودمش قبلاً. به یه محوّطه باستانی شبیه بود. جایی که کنسرت برگزار می­شد شبیه آمفی­تئاتر های روباز یونان قدیم بود. امّا معماری اش هخامنشی بود. مگه از این آمفی تئاتر ها تو معماری پارسی هم بوده؟ شهرام ناظری خیلی جوون بود و سرحال. گروه بزرگی بود. خسرو شکیبایی هم بود. قرار بود دکلمه کنه یه جاهایی اش رو. یه جا که گروه ساکت شد، خسرو شروع کرد به خوندنِ شعر. خسرو هم جوون بود و سرحال. هیچ ربطی نداشت به خسرویی که یه سال پیش تو شبکه خبر دیده بودمش. تا شروع کرد به خوندن، زدم زیر هق هقِ گریه. همه می­دونستن که خسرو یه چند وقته که مرده امّا واسه هیچ کس عجیب نبود که اونجاس و داره شعر می­خونه. خیلی گریه کردم. رخشان بنی اعتماد توی ردیف های اوّل نشسته بود. اومد و دلداری ام داد. نمی­دونم چی گفت. اصلاً نمی­فهمیدم چی می­گه. من فقط گریه می­کردم و نفس نفس می­زدم. می­گفتم این که مُرده. این که دیگه نیست. اون آروم بود. هیچ کس حالی اش نبود که عجیبه... کنسرت تموم شد. کلّی از بچّه های دانشگاه اونجا بودن. با مهدی حجّت اومده بودن بازدید. بالای آمفی تئاتر یه مسیر عبور بود. اون طرفش دوباره می­رفت پایین. شاید 200، 300 متر اون طرف تر یه چیزی می­دیدم شبیه چیزی که توی نقش رستم وجود داره. عین کعبه زرتشت. تعجّب کردم. اونجا دور و برِ تهران بود. مهدی حجّت اون پایین رو سنِ آمفی تئاتر بود و چند تا از بچّه ها دور و برش بودن و طبقِ معمول مسحورِ کلامِ حجّت. من اون بالا بودم. بین آمفی تئاتر و محوّطه پستی که مشابه کعبه زرتشت توش بود. داد زدم خطاب به حجّت که صدامو بشنوه: آقای حجّت! از اینا یه دونه اش هم تو نقش رستم هست. مگه نه؟ تأیید کرد. گفتم: یعنی اینا یه جور بنای تیپِ آرامگاهی بوده واسه هخامنشی؟ گفت: بله! و بعدش یه کیلومتر توضیح داد. نیازی نبود داد بزنه. وقتی حرف می­زد همه ساکت بودن و گوش می­دادن. عین سرِ کلاسش. تا همین جاش یادمه. الآن یه کم پُرس و جو کردم دیدم که اصلاً بنای آرامگاهی نبوده کعبه زرتشت. من از کجا فرضم این بوده که بنای آرامگاهیه؟

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 12:41  توسط مازیار دهقانی  | 

یاد من باشد کاری نکنم، که ...

 

 

-          این روزها، ترافیکِ قفل شده ی خیابونا آزاردهنده ترین چیز زندگیه واسه من. تصوّر این که هیچ آدم مسؤولی تو این قطعه از زمین وجود نداشته و نداره که به این فکر کنه که تهران مدّت هاست که ظرفیتش تکمیل شده آزارم می­ده. عجیبه که هنوز اهلی نشدم. هنوز گاهی اذیّت می­شم از چیزهایی که شده جزئی از زندگی ما در اینجا. چند روز پیش داشتم فک می­کردم که توی اون دنیا که ظاهراً همه اینها بیش از من بهش معتقدن، حق دارم که حلالشون نکنم، فقط به خاطر ترافیک و سوهانی که می­کشه رو اعصابم، و این دودِ لعنتی که هر روز سردرد می آره و صدای بوق ماشین ها و گاز موتور ها که همیشه روی اعصابه. من چرا به اینا خو نمی­گیرم؟ هر پیک موتوری که از تو کوچه رد می­شه به هم می­ریزم از صداش. عکس های تهران قدیم رو که می­بینم، دلم ضعف می­ره. حسرت می­خورم چرا کوچه ها و خیابونایی رو تجربه نکردم که ساختموناش روی من سیطره نداشته باشن. تهران جای زندگی نیست انگار. زنده ایم فقط. باز دیروز بود که به علی گفتم انگار خدا از تهران رفته. هیچ کس خدا رو نمی­شناسه. تنازع برای بقا تو همه چیزش بیداد می­کنه و ... تهرانِ امروز مجالِ آرامش رو از آدم می گیره. هیچ کس قرار نداره و دوده روی همه چیز نشسته. تلخ شد یه کم. امّا لابد دوستش دارم که به بدی هاش عادت نمی­کنم. همین جمله آخر احتمالاً گویاست که احساسم نفرت نیست و دوست هم ندارم که نفرت رو تکثیر کنم.

 

-          هر بار که پسر دایی ام می آد پیشم و آهنگ های تو موبایلشو با اشتیاق واسه ام می­ذاره، خدا رو شکر می­کنم که کودکی من با اندی و شهرام شب­پره و اِبی و اینا گذشت و نه با ساسی مانکن و رضا یا و دی. جی محسن و سعید پانتر و یاس و هیچکس و حسین تهی و تتلّو. به خدا شکر می­کنما. همینجوری نمی­گم. مسخره ام می­کنه و می­گه انقد آهنگای زاغارت گوش نده مازیار! چی بگم بهش؟ دلم می­سوزه. هرجا هم که سوار تاکسی می­شی، بغلت یکی نشسته و با هدفون موبایلش داره از همین خُزعبلات گوش می­ده و همه شونم انقدر بلندش کردن که منم می­شنوم چیزایی رو که هیچ نسبتی با درک من از موسیقی ندارن. و... این موسیقی ها دل ها رو به هم نزدیک می­کنه؟ گُناهِ کیه؟ گُناه بچّه های این نسل که نیست قطعاً. همه نسل ها یه جورایی نسلِ سوخته ان پس.

 

-          علی کریمی رو هیچ وقت خیلی دوستش نداشتم. اینجور نیست که کلّاً بهش حق ندم به خاطرِ نیومدنش. بیشتر اذیت می­شم از این که همه روزنامه باز طرفِ کریمی رو گرفتن بعدِ این ماجراها. هیچ کس هم یادش نیست زمانی رو که مایلی کهن با یه دندگی علی دایی رو گذاشت کنار تا با اصغر مدیرروستا نوک خطّ حمله رو پُر کنه و مثلاً بگه که بازیکن سالاری نداریم و آخرش با فشار مردم و روزنامه ها دعوتش کرد دوباره و علی دایی یه دونه از این ادا اصول ها رو در نیوورد. جمعه اینجا بازی می­کرد و شب می­رفت آلمان و شنبه اونجا. همیشه هم با سَر می اومد. و بزرگ شد. حتّی اگه هیچ کس نخواد این رو قبول کنه. یکی از روزنامه ها تیتر زده بود که : کریمی دایی را بُرد، به یک ملّت باخت. تیتر بدی نبود، ولی به نظر من کریمی خیلی وقته که به دایی باخته امّا ما هنوز بعد از 3، 4 سال بی خاصیتی اش، با 4 تا گُلی که می­زنه رعشه به انداممون می­افته.

 

-          بهش گفتم تو بندگی چو گدایان به شرطِ مُزد مکن. گفت نمی دونم چرا تازگیا انقد مصلحتی شده همه کارام. گفتم خاصیت زندگیامونه. هرچی می­ریم جلو باید بیشتر زور بزنیم واسه آزاده بودن. دیگه همه چی خرج داره. بازی های بُرد-بُرد دوره اش تموم شده. آدم همه اش باید انتخاب کنه. همه اش هی عیارت واسه ات معلوم می­شه. نمی­شه زیر سیبیلی رد کرد امورات زندگی رو. جمعِ خدا و خرما دیگه ممکن نیست. یا اینه یا اون. اختیارِ آدم زیاد می­شه انگار و معلوم می­شه چقدر سخته مُختار بودن. گاهی دُعا می­کنم که اختیار رو ازم بگیر خودت ببرم هرجا. یاد لیلی با من است می افتم.

 

-          مدّت هاست که بی معرفت شدم. دیگه زیاد حوصله کسی رو ندارم. آستانه تحمّلم نسبت به آدمایی که سال هاست ازشون خبری نیست و منفعت طلبانه یادم می افتن یهو خیلی پایین اومده. دیگه بزرگ نیستم انگار. انقدر که با همه این اوصاف خوشحال بشم از این که به هرکسی کمک کنم. سرم تو کار خودمه و این وسطا یادم می­ره که بین این همه آدم 4نفر هم هستن که هیچ وقت بی معرفت نبودن. یادم می­ره که باید حواسمو جمع کنم که خودمو از وجود اونا محروم نکنم. یهو استاد خطّم زنگ می­زنه می­گه زنگ زدم مرام رو یادت بدم. نابود می شم! می­گه دلم واسه ات تنگ شده، بیا طرفای ما. یادم می آد که منم دلم واسه اش تنگه. فکر می­کنم به این که یا باید یکسره خوب بود و یا یکسره بد. خوب بودن نسبی نیست. مطلقه و یادم می آد 4، 5 سال پیش رو که افتخار می ­کردم به رویه زندگی ام. که هر چند خیلی وقت ها اذیت می شدم از دست آدم ها، امّا وقتی اون وسط یه نفر (خوب) بود، با همه وجود درک می­کردم که یه تارِ موش به همه اون عذاب ها می ارزه. حالی ام بود. می­فهمیدم که زندگی مثلِ کاسبی نیست. و الآن حالی ام نیست. و نمی فهمم. و الآن اذیت نمی شم. امّا کیف هم نمی کنم، به وجد هم نمیام. زندگی بدونِ سود و زیان مُفت نمی ارزه. باید ببازی، باید زیاد ببازی تا طعمِ بُرد رو  با همه وجودت حس کنی. قبل تر از اون، باید ببازی که اصلاً طالبِ بُردن هم باشی. و خوب بودن مطلقه. همین که بخوای یه کم خوب باشی، دیگه اصلاً خوب نیستی.

-          بهم گفت فک کن این به این غولی چه جوری رو هواس؟ گفتم راس می­گیا. این برادرانِ رایت اصلاً چه جوری به عقلشون رسید که همچین چیزی ممکنه بشه ساخت؟ گفت حالا اونو ولش کن. ما به چه اطمینانی سوارش می­شیم؟ فک کردم به اینکه خدایی اش یعنی احتمال سقوطش خیلی کمه؟ به نتیجه نرسیدم.

-          روشنیِ خانه تویی، خانه بمگذار و مرو     عشرتِ چون شکّرِ مارا تو نگهدار و مرو

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 14:36  توسط مازیار دهقانی  | 

... نه با آنم، نه با اینم

گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم

ز جام وصل می نوشم، ز باغ عیش گُل چینم

 

شرابِ تلخِ صوفی سوز بُنیادم بخواهد بُرد

لبم بر لب نه ای ساقیّ و بستان جانِ شیرینم

 

مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز

سخن با ماه می­گویم، پری در خواب می­بینم

 

لبت شکّر به مستان داد و چشمت می به میخواران

منم کز غایتِ حرمان نه با آنم نه با اینم

 

رموزِ مستی و رندی زمن بشنو نه از حافظ

که با جام و قدح هر شب ندیمِ ماه و پروینم 

پی نوشت:

کلّ شعر در نسخه ای که از روش نوشتم 9 بیت بود. 5 تاش رو که بیشتر دوست داشتم نوشتم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 13:19  توسط مازیار دهقانی  | 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 14:14  توسط مازیار دهقانی  | 

هرگزم نقشِ تو از ... ؟! 

- رفتم توی بانک. خیال نمی­کردم بانک ملّی هم اینجوری شده باشه که شماره بگیری و بشینی تا نوبتت بشه. یعنی دفعه قبل اینجوری نبود. 86 نفر قبل از من بودن و این یعنی باید اقلّاً 40 دقیقه منتظر باشم. نشستم روی یکی از صندلی هایی که ردیف ردیف مث اتوبوس چیده بودن اون وسط. یه کمی که گذشت، یه دختر و یه پسر اومدن نشستن روی صندلی های جلویی. درست جلوی من. اونا هم لابد همون حدوده آدم جلوترشون تو صف بود. احتمالاً حوصله شون داشت سر می­رفت. دختره کیف پولش رو باز کرد و از توی یکی از جیباش هی عکس های 3 در چار و شیش در چار در اورد. پسره هم هی تعجّب می­کرد مثلاً. اِ! این تویی؟ چه قد عوض شده قیافه ات! حالا عکس مثلاً مال دوران دبستان دختره بودا. اوووه! عکسا مگه تموم می­شد؟! دختره ظاهراً بسیار به نگهداری یادگار از گذشته علاقه مند بود که عکس همه فک و فامیلاشونو همه جا دنبال خودش می­برد. تعجّب ها ادامه داشت. گاهی می­زدن زیرِ خنده. و خوب، مسلّماً کلِ این پروسه خیلی خیلی جالب انگیز ناک بود برای پسر! یه عکسی اون وسطا اومد بیرون که ظاهراً مالِ دوست پسرِ قبلی اش بود. عکس رو کنار نگه داشت. همه عکسا رو که دیدن و برگردوند توی جیبِ کیفِ پول، نوبت این عکس رسید. دختره در حضور چشم های مُشتاقِ پسر، عکس پسر قبلی رو به عوامل اوّل تجزیه کرد. پسر ذوق زده بود. دختر هم یه قیافه ای گرفته بود که مثلاً یعنی ببین چه قد دوسِت دارم، ببین چقد هیچکسِ دیگه رو تو دنیا دوس ندارم... دلم خیلی گرفت. به این فکر کردم که خوب! از اوّل اصلاً عکسِ اون بنده خدا رو نمی­گرفتی. تا موقعی که عکس رو می­خواستی که خودِ اون رو هم می­دیدی...همین!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 14:6  توسط مازیار دهقانی  | 

شهرِخیالاتِ سبُک جان!

تولّدت مبارک!

- من خودم یادم نبود ولی یکی از دوستان عزیز یادش بود و برای مطلبِ اوّل وبلاگ (27 شهریور 86) 5 روزِ پیش کامنت گذاشته که بوی باران یک ساله شد. منم امروز دیدم. گفتم خودم یادم رفته بود. گفت چه پدری که تولّد بچّه اش یادش می­ره؟! راست می­گفت. خیلی چیزی ندارم واسه نوشتن، فقط این که تولّدش مبارک. ایشاا... تا سالِ دیگه باشه، اون موقع از خجالتش در بیام.

- راستی! پاییز شد. نمی­دونم باید چی گفت. یه اس ام اس اومد واسه ام از اینایی که یه ملّت واسه هم فوروارد می­کنن. آخرش این بود که پاییز مبارک. ممکنه بعضیا دوستش نداشته باشن. خودمم خیلی دوستش ندارم. بهار خوبه با زمستون. ولی خوب، وقتی می­آد باید بهش گفت خوش اومدی. الهی پاییزِ همه خوب باشه، خوش بگذره.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 14:3  توسط مازیار دهقانی  |