دوست دارم که بپرسم گاهی
دوستم داری، میدانم، - باز
دوست دارم که بپرسم گاهی
دوست دارم که بدانم امروز –
مثل دیروز مرا میخواهی؟
از هوایت قفسم را پُر کن
تُنگ، دریاست برای ماهی
فرصتی تا بسراییم از وهم
بس کن از فلسفه های واهی
عشق، عشق است، چه بر لوحهی زر –
بنویسند، چه برگ کاهی
پرسش از عقل فریبی است به خویش
تا جنون میدهدت آگاهی
غیر از آن کوچه بیشرح و نشان
خانهی دوست ندارد راهی
محمّد علی بهمنی، «از هوایت قفسم را پُر کن»
یک شعارِ خوب
- زیرنویس یکی از برنامه های تلویزیون نوشته بود که نهاد نمایندگی مقام رهبری در دانشگاه ها دوازدهمین دوره جشن ازدواج دانشجویی را با شعار «ازدواج بهنگام آگاهانه، آسان و پایدار» برگزار میکند. آقا! من هیچ نقدی ندارم. خیلی هم کار خوبیه. خواستم بگم که این شعارش رو کی انتخاب میکنه؟ نه، واقعاً!!
دیر آمدی موسا!
دورهی اعجازها گذشته است
عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن
که کمی بخندیم.
محمّد شمس لنگرودی، «باغبان جهنّم»
دستی افشان،
تا زسرِ انگشتانت صد قطره چکد،
هر قطره شود خورشیدی.
(سهراب سپهری)
خوب، زشت، خوب!
- بعد از مدّت ها یهو چند تا فیلم رو با هم آوردن رو پرده. چند تا فیلم که لا اقل میشد به خاطر اسم هایی که یدک میکشیدن روی اونا حساب کرد. حساب که نه. میشد کنجکاو بود در باره شون و شاید مُشتاق برای تماشای اونا. نگران بودم که تو این اوضاع و احوال نرسم ببینمشون و بَرشون دارن. اون هفته دوشنبه «کنعان» رو دیدم، دیشب «آواز گنجشک ها» رو و امشب «دعوت» رو که بیتاب بودم واسه دیدنش. «سه زن» مونده هنوز که اگه نبینمش هم انقدری دلم نمیسوزه.
کنعان
- فیلم خوبی بود به نظرم. دوستش داشتم. بعد از فیلم احساسِ خوبی داشتم و از مانی حقیقی ممنون بودم که فیلمی ساخته که به من حسّ خوب و حالِ خوب داده. یه چیزایی بود توش که تو ذوق میزد یه کم. دلم نمیخواست علی (بهرام رادان) بعد از اینکه مینا و مرتضی (ترانه علیدوستی و محمّدرضا فروتن) ازدواج کردن دانشگاه رو وِل کرده باشه. بد تر اینکه گفت که با مینا شاگرد ممتازهای کلاس مرتضی بودن. که چی؟ درستو بخون بچّه! یا اونجایی که مینا به یه درخت دخیل بست. لزومی نداشت که اگه بعدا قراره بفهمیم که اونجا با خدا معامله کرده حتماً دیده باشیم که اونجا دخیل بسته به درخت. بعد هم اینکه درختی که به شاخه هاش اون همه دخیل بستن اونجا چی کار میکنه؟ اگه خواب هم میدید باز فرقی نمیکرد. همه چیزایی رو که باید منتقل میکرد، بدون اونم منتقل میکرد. امّا خیلی چیزای خوب داشت. بهترین چیزش این بود که همه چی نسبی بود توش و از اوّل خلاصت میکرد از اینکه دنبال آدمِ بد و آدمِ خوب بگردی. به نظرم بهترین جای فیلم اونجاس که بعد از اینکه دعوای مینا و مرتضی رو دیدیم و دستگیرمون شده که هفته بعد دادگاه دارن که از هم جُداشن، مینا رو میبینیم که چشماشو آروم آروم باز میکنه و از خواب پا میشه. مرتضی رو میبینه بالا سرش. لبخند میزنه (اینا رو سعی کن با معصومیتِ ذاتیِ چهره ترانه علیدوستی جمع ببندی)، میگه: کی اومدی؟ خوش تیپ شدی. بهت میاد. از این چیزا زیاد داشت و لذّت میبردم از این که هم با هم خوب بودن و هم همدیگه رو دوست داشتن. از اینکه مینا هنوز تردید داشت روی تصمیمی که معلوم بود خودشو کُشته تا این تصمیم رو گرفته، حال میکردم و همذات پنداری میکردم باهاش. که مطمئن نبود و فرار میکرد از حرف زدن راجع به درستی یا نادرستی تصمیمش که یه وقت منصرف نشه. تردیدش ملموس بود. اقلّاً واسه من ملموس بود. یه چیزِ دیگه ام یادم مونده که آخرای فیلمه. مینا فک میکنه خواهرش آذر (افسانه بایگان) خودکُشی کرده و از ماشین پیاده میشه و میدّوه طرفِ خونه. ما هم خیال میکنیم خودکُشی کرده. وقتی میرسه خونه کلّی آدمو میبینیم که پایین تو لابی ساختمون جمع شدن. و این به طرز ظریفی ما رو مضطرب میکنه. میبینیم که آسانسور خرابه و یارو داره آسانسور رو درست میکنه و آچاراش پهنه رو زمین. مطمئن هم میشیم که اون شولوغی مالِ همین خرابیِ آسانسوره. امّا احساسمون از منطقمون جلوتره و این شولوغی فقط مارو هم همراه مینا تا اون بالا مضطرب نگه میداره. اینجور بازی گرفتنِ احساسِ تماشاگر به نظرم کاملاً ظریف و هوشمندانه بود و بازم از این چیزا توی فیلم هست. مثِ جایی که مرتضی داره بالای ساختمونِ نیمه کاره به سگ ها غذا میده. با این که هیچ سررشته ای از فنّ سینما و نقد فیلم و اینا ندارم، گمونم فضا سازی های فیلم هوشمندانه بود. یه چیزی تهش بگم. وسطای فیلم که مینا و مرتضی بعد از کلّی کش و قوس بالاخره میرن شمال دیدنِ مادرِ مرتضی که حالش خوب نیست و وقتی میرسن که اون مُرده و آمبولانس دمِ درِ خونه اس، داشتم به این فک میکردم که قبل تر ها اگه از این چیزا میدیدم توی یه فیلم حالم بد میشد و شاکی میشدم که خوب که چی که دقیقاً وقتی رسیدن که اون مُرده؟ امّا الآن اصلاً به نظرم غیرِ طبیعی نمیاد این چیزا. به نظرم زندگی، زندگیِ واقعیِ ما پُره از این همزمانی ها. از این لحظه ها و اتّفاق هایی که عجیب جُفت و جور میشن با هم و گاهی به وجد میآرنت و گاهی هم حالتو میگیرن.
آوازِ گنجشک ها
- موسیقی حسین علیزاده خیلی خوب بود به نظرم. از سازهای سنّتی خیلی هوشمندانه و دقیق و به جا استفاده کرده و آدم رو امیدوار میکنه که موسیقی ما پُتانسیل های نهفته زیاد داره و البتّه کشف اونا هم از هر کسی ساخته نیست. آهنگسازی علیزاده رو قبل تر ها دوست نداشتم. یعنی دوست که نه. به دلم نمینشست. جذبم نمیکرد. از خود بیخودم نمیکرد. و البته زیاد هم گوش نداده بودم. باید اعتراف کنم که هیچ وقت سعی نکرده بودم دلم رو بسپارم به موسیقی علیزاده. تابستونِ پارسال کنسرت علیزاده و گروه هم آوایان رو رفتم بیش از همه به انگیزه از بین بُردنِ این فاصله. نمیخواستم حتماً یه کاری کنم که دوستش داشته باشم. فقط سعی کردم که جلوش گارد نگیرم. از پارسال به علیزاده جورِ دیگه ای احترام میذارم. ولی هنوز معتقدم که گاهی از احساسِ آدم جا میمونه. گاهی اونجا که دلت میخواد باهات پرواز کنه، پرواز نمیکنه! میمونه سرِجاش و حالت رو میگیره. اینا همه حسّ شخصی منه و هیچ ربطی هم به نوازندگی کم نظیرش و هوش و خلّاقیتِ شاید بی نظیرش نداره. همین که اعتماد میکنه به موسیقی سنّتی و همه جوره تلاش میکنه واسه بیرون کشیدنِ اتّفاق های جدید از اون بینهایت جای تحسین داره. به هرحال من منتقد فیلم نیستم. فیلم رو بهونه میکنم لابُد که یه چیزای دیگه بگم. موسیقی اش خوب بود خُلاصه! فیلمبرداری اش هم خیلی خوب بود و یه نوآوری هایی هم داشت که تا حالا کمتر دیده بودم. و به جا هم بود انصافا. یعنی مثلاً دیدِ پرنده میداد از کریم آقا و همخوانی داشت با درموندگی و تنهایی اش. بازی رضا ناجی (کریم آقا) فوق العاده بود امّا فیلم، فیلم نبود. خوبی اش این بود که چیزی خلافِ انتظارم نبود. یعنی اگه خوب بود کیف میکردم. برخلافّ خیلی ها (تقریباً همه!) معتقدم که «بیدِ مجنون» یکی از بهترین فیلم های مجیدیه و فیلم تر از بقیه. زشت ترین چیز تو یه فیلم به نظرم اینه که تماشاگر حس کنه که کارگردان همه زورشو زده که اونو تحتِ تأثیر قرار بده ولی آدم هر چی که تلاش میکنه میبینه که تحتِ تأثیر قرار نمیگیره ( افتضاح ترین نمونه ای که یادم میآد مالِ فیلمِ «اخراجی ها» ی ده نمکیه که مجید سوزوکی (کامبیز دیرباز) روی میدونِ مین قدم میزنه و کارهای بدش یادش میآد و موسیقی شهبازیان هم به اوج میرسه و میمونیم ما که باید بُغضمون بگیره. ولی متأسّفانه خنده مون میگیره!) از این چیزا زیاد داشت تو آواز گنجشک ها. بعضی جاها موسیقی تا حدّی جورِ فیلمنامه رو میکشید. امّا من چه طور باور کنم آقای موتورسواری که با کریم آقا دعوا کرده که نوبتِ اونه که مسافر ببره سه سوت بعدش موتورش خراب میشه و مسافرش نصیب کریم آقا؟ گفتم که این همزمانی ها رو باور میکنم، امّا نه که دم به دقیقه پاداش و مجازاتِ آدمو بذارن کفِ دستِ آدم. گیرم که همه اینا استعاره بوده باشه. دیگه بدتر. به نظرم بدترین جای فیلم اون تهشه که شتر مُرغی که فرار کرده بود بعد از چند ماه برمیگرده به مزرعه شتر مرغ ها و واسه کریم آقا که خیلی اتّفاق های درونیِ خوب خوب واسه اش افتاده تو این مدّت به رقصِ سَماع میآد! یاد «ازکرخه تا راین» افتادم که اصغر نقیزاده سعی میکرد برقصه واسه علی دهکُردی (متأسّفانه اسمِ نقش هاشون یادم نمیآد) و این همراه میشد با تصاویر جنگ و موسیقی حیرت انگیزِ مجید انتظامی. آقا! یکی بیاد به نظرم این بساطِ سینمای معناگرا رو جمع کنه.
دعوت
- خوب بود. نمی دونم و نفهمیدم چرا همه دارن بهش گیر میدن. از همون اوّل به ابراهیم گیر دادن هی که چرا مهناز افشار و محمّدرضا فروتن و سیامک انصاری و اینا؟ الآنم که هر نقدی رو میخونی میگن از همه فیلماش ضعیف تره. حقیقتاً به نظرِ من هم از «به نامِ پدر» بهتر بود، هم از «ارتفاعِ پست». «آژانس شیشه ای» یه چیزِ دیگه اس و حالا حالا ها فک نمیکنم فیلمی بتونه جای اونو بگیره. امّا «دعوت» خوب بود. 5 تا اپیزودِ تر وتمیز و خوش ساخت که گاهی هم تو رو تحتِ تأثیر قرار میداد امّا قرار هم نبود که آدم رو تحتِ تؤثیر قرار بده. چند تا بازیِ خوب داشت و موسیقی علیقلی هم اصلاً خودنمایی نمیکرد و با فیلم در هم تنیده بود. من میگم اگه فیلمنامه رو بپذیریم، شاید بشه گفت که بهتر از این نمیشد درش بیاری. البتّه بازیِ سحر جعفری جوزانی اذیت میکرد امّا کمتر از قبل ها. و خیال میکنم حاتمی کیا خیلی خوب از قالبِ قبلی اش در اومده. هم به لحاظِ مضمون و هم به لحاظِ فُرم و ساختار. خوشحال بودم که سالُنِ سینما پُر بود و خیال میکنم قدرِ حاتمی کیا رو باید دونست که خودش رو مقیّد به ایستادن زیرِ هیچ تابلویی نمیدونه. حرفی رو که دوست داره میزنه و این حرف رو جوری میزنه که مخاطب احساس میکنه بهش توهین نشده. در مضمون پایبندِ خودشه و تعبیرش از زمونه، و در ساختار همه کار میکنه که به من ثابت کنه که واسه اش مهم هستم. فقط نمی فهمم که مثلاً امیرقادری (منتقدِ سینما و دبیر بخشِ سینما ی شهروند امروز) به چه حقّی همین جوری بی دلیل و مدرک تشویق میکنه که آواز گنجشک ها رو چند بار ببینید و از اون طرف دعوت رو ضعیف ترین فیلمِ کارنامه حاتمیکیا میدونه و میگه حاتمی کیا هنوز سرگردونه و راهشو پیدا نکرده. به نظرم همین که یه فیلمِ متفاوت تحویلِ من میده یعنی سرِجاشه.
پی نوشت: بازهم میگم که همه اینا نظرات و عقاید و بیشتر از همه احساساتِ من بود راجع به این سه تا فیلم و یه سری آدم. بهونه بود واسه به روز کردنِ «شهرِخیالاتِ سبُک» و حرف زدن. J
نزدیکِ انبساط
... این را با که بگویم که تماشای سراسرِ موزه لوور برای من ارزشِ نیمروزی را ندارد که من و تهرانی در یکی از دشت های آن دیار در سایه یکّه درختی نشسته بودیم و عظمتِ چشم انداز ما را از میان به در بُرده بود؟ در این لحظه میاندیشم، چقدر آدم ها بیراهه میروند. از کنارِ گُل بیاعتنا میگذرند. میروند تا شعرِ گُل را در صفحه یک کتاب پیدا کنند و بخوانند. رو به روی زندگی نمیایستند تا مُشاهده کنند. برای همین است که حرف ها به دل نمینشیند، برای همین است که در شعرها شوری نیست، در نقّاشیها جوششِ زندگی گُم شده است. چرا نگویم که من صدایِ قورباغه را در بهار بر بسیاری از آهنگها برتری میدهم؟ میدانی؟ ما را ترسانده اند. ما را آموخته اند. وگرنه چرا میترسیم بگوییم اگر پایِ سنجش به میان آید، اثری که صدای قورباغه در ما میگذارد شاید هم ترازِ تأثیرِ ژرف ترین برخوردها در زندگیِ ما باشد...
سهراب، (هنوز در سفرم) ، نامه های دوستان، صفحه 85
... باید کتاب را بست.
باید بلند شد
در امتدادِ وقت قدم زد،
گُل را نگاه کرد،
ابهام را شنید.
باید دوید تا تهِ بودن.
باید به بویِ خاکِ فنا رفت.
باید به مُلتقایِ درخت و خدا رسید.
باید نشست
نزدیکِ انبساط
جایی میانِ بیخودی و کشف.
سهراب، (ما هیچ، ما نگاه)، هم سطر، هم سپید