تبليغاتX
شهر خیالاتِ سبُک
چنانچه مایلید از به روز شدن وبلاگ با خبر شوید، در "خبرنامه"-زیر پیوندها- عضو شوید.

دوست دارم که بپرسم گاهی

 

دوستم داری، می­دانم، - باز

دوست دارم که بپرسم گاهی

 

دوست دارم که بدانم امروز –

مثل دیروز مرا می­خواهی؟

 

از هوایت قفسم را پُر کن

تُنگ، دریاست برای ماهی

 

فرصتی تا بسراییم از وهم

بس کن از فلسفه های واهی

 

عشق، عشق است، چه بر لوحه­ی زر –

بنویسند، چه برگ کاهی

 

پرسش از عقل فریبی است به خویش

تا جنون می­دهدت آگاهی

 

غیر از آن کوچه بی­شرح و نشان

خانه­ی دوست ندارد راهی

 

محمّد علی بهمنی، «از هوایت قفسم را پُر کن»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 1:49  توسط مازیار دهقانی  | 

یک شعارِ خوب

-          زیرنویس یکی از برنامه های تلویزیون نوشته بود که نهاد نمایندگی مقام رهبری در دانشگاه ها دوازدهمین دوره جشن ازدواج دانشجویی را با شعار «ازدواج بهنگام آگاهانه، آسان و پایدار» برگزار می­کند. آقا! من هیچ نقدی ندارم. خیلی هم کار خوبیه. خواستم بگم که این شعارش رو کی انتخاب می­کنه؟ نه، واقعاً!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 11:16  توسط مازیار دهقانی  | 

دیر آمدی موسا!

دوره­ی اعجازها گذشته است

عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن

که کمی بخندیم.

 

محمّد شمس لنگرودی، «باغبان جهنّم»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 17:6  توسط مازیار دهقانی  | 

... هر قطره شود خورشیدی

دستی افشان،

تا زسرِ انگشتانت صد قطره چکد،

هر قطره شود خورشیدی.

                                                    (سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 1:3  توسط مازیار دهقانی  | 

خوب، زشت، خوب!

-          بعد از مدّت ها یهو چند تا فیلم رو با هم آوردن رو پرده. چند تا فیلم که لا اقل می­شد به خاطر اسم هایی که یدک می­کشیدن روی اونا حساب کرد. حساب که نه. می­شد کنجکاو بود در باره شون و شاید مُشتاق برای تماشای اونا. نگران بودم که تو این اوضاع و احوال نرسم ببینمشون و بَرشون دارن. اون هفته دوشنبه «کنعان» رو دیدم، دیشب «آواز گنجشک ها» رو و امشب «دعوت» رو که بی­تاب بودم واسه دیدنش. «سه زن» مونده هنوز که اگه نبینمش هم انقدری دلم نمی­سوزه.

کنعان

-          فیلم خوبی بود به نظرم. دوستش داشتم. بعد از فیلم احساسِ خوبی داشتم و از مانی حقیقی ممنون بودم که فیلمی ساخته که به من حسّ خوب و حالِ خوب داده. یه چیزایی بود توش که تو ذوق می­زد یه کم. دلم نمی­خواست علی (بهرام رادان) بعد از اینکه مینا و مرتضی (ترانه علیدوستی و محمّدرضا فروتن) ازدواج کردن دانشگاه رو وِل کرده باشه. بد تر اینکه گفت که با مینا شاگرد ممتازهای کلاس مرتضی بودن. که چی؟ درستو بخون بچّه! یا اونجایی که مینا به یه درخت دخیل بست. لزومی نداشت که اگه بعدا قراره بفهمیم که اونجا با خدا معامله کرده حتماً دیده باشیم که اونجا دخیل بسته به درخت. بعد هم اینکه درختی که به شاخه هاش اون همه دخیل بستن اونجا چی کار می­کنه؟ اگه خواب هم می­دید باز فرقی نمی­کرد. همه چیزایی رو که باید منتقل می­کرد، بدون اونم منتقل می­کرد. امّا خیلی چیزای خوب داشت. بهترین چیزش این بود که همه چی نسبی بود توش و از اوّل خلاصت می­کرد از اینکه دنبال آدمِ بد و آدمِ خوب بگردی. به نظرم بهترین جای فیلم اونجاس که بعد از اینکه دعوای مینا و مرتضی رو دیدیم و دستگیرمون شده که هفته  بعد دادگاه دارن که از هم جُداشن، مینا رو می­بینیم که چشماشو آروم آروم باز می­کنه و از خواب پا می­شه. مرتضی رو می­بینه بالا سرش. لبخند می­زنه (اینا رو سعی کن با معصومیتِ ذاتیِ چهره ترانه علیدوستی جمع ببندی)، می­گه: کی اومدی؟ خوش تیپ شدی. بهت میاد. از این چیزا زیاد داشت و لذّت می­بردم از این که هم با هم خوب بودن و هم همدیگه رو دوست داشتن. از اینکه مینا هنوز تردید داشت روی تصمیمی که معلوم بود خودشو کُشته تا این تصمیم رو گرفته، حال می­کردم و همذات پنداری می­کردم باهاش. که مطمئن نبود و فرار می­کرد از حرف زدن راجع به درستی یا نادرستی تصمیمش که یه وقت منصرف نشه. تردیدش ملموس بود. اقلّاً واسه من ملموس بود. یه چیزِ دیگه ام یادم مونده که آخرای فیلمه. مینا فک می­کنه خواهرش آذر (افسانه بایگان) خودکُشی کرده و از ماشین پیاده می­شه و می­دّوه طرفِ خونه. ما هم خیال می­کنیم خودکُشی کرده. وقتی می­رسه خونه کلّی آدمو می­بینیم که پایین تو لابی ساختمون جمع شدن. و این به طرز ظریفی ما رو مضطرب می­کنه. می­بینیم که آسانسور خرابه و یارو داره آسانسور رو درست می­کنه و آچاراش پهنه رو زمین. مطمئن هم می­شیم که اون شولوغی مالِ همین خرابیِ آسانسوره. امّا احساسمون از منطقمون جلوتره و این شولوغی فقط مارو هم همراه مینا تا اون بالا مضطرب نگه می­داره. اینجور بازی گرفتنِ احساسِ تماشاگر به نظرم کاملاً ظریف و هوشمندانه بود و بازم از این چیزا توی فیلم هست. مثِ جایی که مرتضی داره بالای ساختمونِ نیمه کاره به سگ ها غذا می­ده. با این که هیچ سررشته ای از فنّ سینما و نقد فیلم و اینا ندارم، گمونم فضا سازی های فیلم هوشمندانه بود. یه چیزی تهش بگم. وسطای فیلم که مینا و مرتضی بعد از کلّی کش و قوس بالاخره می­رن شمال دیدنِ مادرِ مرتضی که حالش خوب نیست و وقتی می­رسن که اون مُرده و آمبولانس دمِ درِ خونه اس، داشتم به این فک می­کردم که قبل تر ها اگه از این چیزا می­دیدم توی یه فیلم حالم بد می­شد و شاکی می­شدم که خوب که چی که دقیقاً وقتی رسیدن که اون مُرده؟ امّا الآن اصلاً به نظرم غیرِ طبیعی نمیاد این چیزا. به نظرم زندگی، زندگیِ واقعیِ ما پُره از این همزمانی ها. از این لحظه ها و اتّفاق هایی که عجیب جُفت و جور می­شن با هم و گاهی به وجد می­آرنت و گاهی هم حالتو می­گیرن.

آوازِ گنجشک ها

-          موسیقی حسین علیزاده خیلی خوب بود به نظرم. از سازهای سنّتی خیلی هوشمندانه و دقیق و به جا استفاده کرده و آدم رو امیدوار می­کنه که موسیقی ما پُتانسیل های نهفته زیاد داره و البتّه کشف اونا هم از هر کسی ساخته نیست. آهنگسازی علیزاده رو قبل تر ها دوست نداشتم. یعنی دوست که نه. به دلم نمی­نشست. جذبم نمی­کرد. از خود بیخودم نمی­کرد. و البته زیاد هم گوش نداده بودم. باید اعتراف کنم که هیچ وقت سعی نکرده بودم دلم رو بسپارم به موسیقی علیزاده. تابستونِ پارسال کنسرت علیزاده و گروه هم آوایان رو رفتم بیش از همه به انگیزه از بین بُردنِ این فاصله. نمی­خواستم حتماً یه کاری کنم که دوستش داشته باشم. فقط سعی کردم که جلوش گارد نگیرم. از پارسال به علیزاده جورِ دیگه ای احترام می­ذارم. ولی هنوز معتقدم که گاهی از احساسِ آدم جا می­مونه. گاهی اونجا که دلت می­خواد باهات پرواز کنه، پرواز نمی­کنه! می­مونه سرِجاش و حالت رو می­گیره. اینا همه حسّ شخصی منه و هیچ ربطی هم به نوازندگی کم نظیرش و هوش و خلّاقیتِ شاید بی نظیرش نداره. همین که اعتماد می­کنه به موسیقی سنّتی و همه جوره تلاش می­کنه واسه بیرون کشیدنِ اتّفاق های جدید از اون بی­نهایت جای تحسین داره. به هرحال من منتقد فیلم نیستم. فیلم رو بهونه می­کنم لابُد که یه چیزای دیگه بگم. موسیقی اش خوب بود خُلاصه! فیلمبرداری اش هم خیلی خوب بود و یه نوآوری هایی هم داشت که تا حالا کمتر دیده بودم. و به جا هم بود انصافا. یعنی مثلاً دیدِ پرنده می­داد از کریم آقا  و همخوانی داشت با درموندگی و تنهایی اش. بازی رضا ناجی (کریم آقا) فوق العاده بود امّا فیلم، فیلم نبود. خوبی اش این بود که چیزی خلافِ انتظارم نبود. یعنی اگه خوب بود کیف می­کردم. برخلافّ خیلی ها (تقریباً همه!) معتقدم که «بیدِ مجنون» یکی از بهترین فیلم های مجیدیه و فیلم تر از بقیه. زشت ترین چیز تو یه فیلم به نظرم اینه که تماشاگر حس کنه که کارگردان همه زورشو زده که اونو تحتِ تأثیر قرار بده ولی آدم هر چی که تلاش می­کنه می­بینه که تحتِ تأثیر قرار نمی­گیره ( افتضاح ترین نمونه ای که یادم می­آد مالِ فیلمِ «اخراجی ها» ی ده نمکیه که مجید سوزوکی (کامبیز دیرباز) روی میدونِ مین قدم می­زنه و کارهای بدش یادش می­آد و موسیقی شهبازیان هم به اوج می­رسه و می­مونیم ما که باید بُغضمون بگیره. ولی متأسّفانه خنده مون می­گیره!)  از این چیزا زیاد داشت تو آواز گنجشک ها. بعضی جاها موسیقی تا حدّی جورِ فیلمنامه رو می­کشید. امّا من چه طور باور کنم آقای موتورسواری که با کریم آقا دعوا کرده که نوبتِ اونه که مسافر ببره سه سوت بعدش موتورش خراب می­شه و مسافرش نصیب کریم آقا؟ گفتم که این همزمانی ها رو باور می­کنم، امّا نه که دم به دقیقه پاداش و مجازاتِ آدمو بذارن کفِ دستِ آدم. گیرم که همه اینا استعاره بوده باشه. دیگه بدتر. به نظرم بدترین جای فیلم اون تهشه که شتر مُرغی که فرار کرده بود بعد از چند ماه برمی­گرده به مزرعه شتر مرغ ها و واسه کریم آقا که خیلی اتّفاق های درونیِ خوب خوب واسه اش افتاده تو این مدّت به رقصِ سَماع می­آد! یاد «ازکرخه تا راین» افتادم که اصغر نقی­زاده سعی می­کرد برقصه واسه علی دهکُردی (متأسّفانه اسمِ نقش هاشون یادم نمی­آد) و این همراه می­شد با تصاویر جنگ و موسیقی حیرت انگیزِ مجید انتظامی. آقا! یکی بیاد به نظرم این بساطِ سینمای معناگرا رو جمع کنه.

دعوت

-          خوب بود. نمی دونم و نفهمیدم چرا همه دارن بهش گیر میدن. از همون اوّل به ابراهیم گیر دادن هی که چرا مهناز افشار و محمّدرضا فروتن و سیامک انصاری و اینا؟ الآنم که هر نقدی رو می­خونی می­گن از همه فیلماش ضعیف تره. حقیقتاً به نظرِ من هم از «به نامِ پدر» بهتر بود، هم از «ارتفاعِ پست». «آژانس شیشه ای» یه چیزِ دیگه اس و حالا حالا ها فک نمی­کنم فیلمی بتونه جای اونو بگیره. امّا «دعوت» خوب بود. 5 تا اپیزودِ تر وتمیز و خوش ساخت که گاهی هم تو رو تحتِ تأثیر قرار می­داد امّا قرار هم نبود که آدم رو تحتِ تؤثیر قرار بده. چند تا بازیِ خوب داشت و موسیقی علیقلی هم اصلاً خودنمایی نمی­کرد و با فیلم در هم تنیده بود. من می­گم اگه فیلمنامه رو بپذیریم، شاید بشه گفت که بهتر از این نمی­شد درش بیاری. البتّه بازیِ سحر جعفری جوزانی اذیت می­کرد امّا کمتر از قبل ها. و خیال می­کنم حاتمی کیا خیلی خوب از قالبِ قبلی اش در اومده. هم به لحاظِ مضمون و هم به لحاظِ فُرم و ساختار. خوشحال بودم که سالُنِ سینما پُر بود و خیال می­کنم قدرِ حاتمی کیا رو باید دونست که خودش رو مقیّد به ایستادن زیرِ هیچ تابلویی نمی­دونه. حرفی رو که دوست داره می­زنه و این حرف رو جوری می­زنه که مخاطب احساس می­کنه بهش توهین نشده. در مضمون پای­بندِ خودشه و تعبیرش از زمونه، و در ساختار همه کار می­کنه که به من ثابت کنه که واسه اش مهم هستم. فقط نمی فهمم که مثلاً امیرقادری (منتقدِ سینما و دبیر بخشِ سینما ی شهروند امروز) به چه حقّی همین جوری بی دلیل و مدرک تشویق می­کنه که آواز گنجشک ها رو چند بار ببینید و از اون طرف دعوت رو ضعیف ترین فیلمِ کارنامه حاتمی­کیا می­دونه و می­گه حاتمی کیا هنوز سرگردونه و راهشو پیدا نکرده. به نظرم همین که یه فیلمِ متفاوت تحویلِ من می­ده یعنی سرِجاشه.

 

پی نوشت: بازهم می­گم که همه اینا نظرات و عقاید و بیشتر از همه احساساتِ من بود راجع به این سه تا فیلم و یه سری آدم. بهونه بود واسه به روز کردنِ «شهرِخیالاتِ سبُک» و حرف زدن. J

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 0:44  توسط مازیار دهقانی  | 

بالای ابرها

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 23:48  توسط مازیار دهقانی  | 

نزدیکِ انبساط

... این را با که بگویم که تماشای سراسرِ موزه لوور برای من ارزشِ نیمروزی را ندارد که من و تهرانی در یکی از دشت های آن دیار در سایه یکّه درختی نشسته بودیم و عظمتِ چشم انداز ما را از میان به در بُرده بود؟ در این لحظه می­اندیشم، چقدر آدم ها بیراهه می­روند. از کنارِ گُل بی­اعتنا می­گذرند. می­روند تا شعرِ گُل را در صفحه یک کتاب پیدا کنند و بخوانند. رو به روی زندگی نمی­ایستند تا مُشاهده کنند. برای همین است که حرف ها به دل نمی­نشیند، برای همین است که در شعرها شوری نیست، در نقّاشی­ها جوششِ زندگی گُم شده است. چرا نگویم که من صدایِ قورباغه را در بهار بر بسیاری از آهنگ­ها برتری می­دهم؟ می­دانی؟ ما را ترسانده اند. ما را آموخته اند. وگرنه چرا می­ترسیم بگوییم اگر پایِ سنجش به میان آید، اثری که صدای قورباغه در ما می­گذارد شاید هم ترازِ تأثیرِ ژرف ترین برخوردها در زندگیِ ما باشد...

سهراب، (هنوز در سفرم) ، نامه های دوستان، صفحه 85

 

... باید کتاب را بست.

باید بلند شد

در امتدادِ وقت قدم زد،

گُل را نگاه کرد،

                   ابهام را شنید.

باید دوید تا تهِ بودن.

باید به بویِ خاکِ فنا رفت.

باید به مُلتقایِ درخت و خدا رسید.

باید نشست

                 نزدیکِ انبساط

                                     جایی میانِ بی­خودی و کشف.

 

سهراب، (ما هیچ، ما نگاه)، هم سطر، هم سپید

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 1:47  توسط مازیار دهقانی  |