تبليغاتX
شهر خیالاتِ سبُک
چنانچه مایلید از به روز شدن وبلاگ با خبر شوید، در "خبرنامه"-زیر پیوندها- عضو شوید.

آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود1

-          دو ماه و دوازده روزه که تو اینجا، شهرِ خیالاتِ سبک، خبری نیست. بیشترش مالِ گرفتاری هایِ این 2، 3 ماه اخیره. یکی دو هفته اس که سرم خلوت تر شده. هی هر روز یه گوشه ای می­نویسم : به روز کردنِ "شهرِ خیالاتِ سبُک". امّا هی این کارو نکردم. دنبالِ چیزی می­گشتم واسه نوشتن. رو یه دونه کاغذ هم هی مثلاً واسه خودم کوچولو کوچولو یادداشت کردم هر چی که هر جا دیدم یا به عقلم رسیده، که سرِ فرصت در باره اینا بنویسم. امّا اینا بهونه اس همه اش. اگه نوشتنت بیاد، می­آد. اگه نه، نه.

-          بعضی از دوستان این چند وقت یادداشت می­ذاشتن یا یه جوری سراغ می­گرفتن که بابا یه دستی به سر و روش بکش. ممنونم. شرمنده ام دیگه. اصولاً شاید گیر از منه که نوشتنِ این تو، اولویّتِ چندمِ زندگی ام به حساب می آد. شایدم گیر نباشه. لابُد همه چی همون جوریه که باید باشه. مثلِ همیشه.

-          راستی. داره بارون می­آد اینجا. صدای بارونِ نصف شب، بهترین موسیقیِ دنیاس. خداکنه همیشه همین جور باشه.

-          اتّفاق خاصِ این روزها FACEBOOK ه. نامه دعوتش 3، 4 هفته پیش واسه ام اومد. بعد از فیلتر شدن ORKUT هیچ تلاشی نکردم برای شکستنِ قفلش. بی خیالش شدم. بعد هم انواع و اقسام نامه ها میومد تو این سال ها. در باره سایت های مشابهش. دیگه رغبتی نبود به این کارا. غیر از Yahoo!360 هیچ کدوم رو عضو نشدم. نمی­دونم چرا این دفعه ACCEPT کردم. شاید یه ولعی بود. شایدم یه جور نیاز به بازیگوشی. یه کم Fun!! بعد فهمیدم که فیلتر بوده تا حالا. بازش کردن. اون تو که رفتم، احساس کردم ارتباطم با یه ملّت که قطع شده بود، دوباره وصل شده. همه ی دوستای قدیمی هم مدرسه ای. که هر کدوم یه گوشه دنیان الآن. یا ازدواج کردن. یا بچّه دار شدن. یه جاییه که آدم ها رو توی آکواریوم می­بینی انگار. روح نداره به اون صورت. اوّل قاط زدم. خواستم بیام بیرون. بعد دیدم که چی؟ همینه دیگه. باید پذیرفت شاید. و قدر دونست همین دیدنشون رو از راه دور. از پشتِ شیشه. نوستالژی در روزهای اوّل ویران کننده بود. امّا سعی کردم این بار ازش فرار نکنم.

 

-          FACEBOOK امکان خیلی توپّی برای آپلودِ عکس داره. می­تونی توش nتا آلبوم عکس بسازی. هر کدوم با سقف 60 تا عکس. همین رو تهونه کردم که برم سراغ عکس های قدیمی. عکس های 6، 7 سالِ پیش. مالِ روز های بعد از کنکور، مالِ روزهایِ خوشِ لیسانس، آتلیه5 و 6 و... شاید 2، 3 سالِ پیش... نه. 3، 4 سال دقیق تره! 3، 4  سال پیش تماشای عکس های قدیمم رو واسه خودم ممنوع کردم. دیدنِ عکس ها و هر چیزی که منو ربط می­داد به روزهایی که تموم شده، به خصوص اون موقع که هنوز انقدی ازشون فاصله نداشتم، خیلی اذیِتم می­کرد. من باز می­رفتم سراغِ خاطرات، و نتیجه دِپ زدن های عمیق بود. این دفعه امّا تصمیم گرفتم بشکنم این پُلُمپ رو. حالا راحت ترم. نمی­دونم. شاید علّتش اینه که دیگه فاصله گرفتم از اون روزها. دیگه مطمئنّم که اونا متعلّقن به روزهایی که گذشتن. و مهم تر این که روزهای جدیدی رو جایگزینّ اون روزها کردم. با آدم های جدید. حالا راحت تر می­تونم بچرخم توی اون روزها. انقدری اذیّت نمی­شم. ام م م م ... شایدم به نوستالژی عادت کرده باشم!

 

-          دو تا فیلمِ خوب تو جشنواره امسال دیدم. یادم نمیاد هیچ وقت 2 تا فیلم دیده باشم توی جشنواره. هر دو تا هم خوب بودن. "عیار14" پرویزشهبازی (کارگردانِ نفسِ عمیق) و "تردید" واروژ کریم مسیحی (17، 18 سال بعد از پرده آخر). امروز (یعنی دیروز) هم خیلی زور زدم که "درباره­ی الی..." رو ببینم. امّا نشد. دو بار رفتم دنبالش. یه بار سینما آزادی و یه بار سینما استقلال. امّا شدنی نبود. اقلّاً به دردِ من نمی خورد! همه گردن کلفت بودن تو اون قیامتی که به جای صف بر پا بود. خوشحالم که سالِ دیگه فیلم های خوب خیلی بیشتر از همه­ی این چند سال خواهند بود.

 

-          توی سایت جشنواره فیلم فجر، یه لینک بود واسه دیدنِ مراسم افتتاحیه و اختتامیه. من موقعی به سایت سر زدم که وسطای جشنواره بود. مشخّصاتمو وارد کردم، یه ای­میل اومد واسه ام و شناسه و رمز عبور داد. خیلی امیدی نداشتم که به دردی بخوره. از بچّگی آرزو داشتم که یه بار اختتامیه رو مثِ آدم از تلویزیون نشون بدن. چه حرصی می­خوردم اون موقع ها که راهنمایی و دبیرستان بودم وقتی نصف شب به صورت نصف و نیمه پخشش می­کردن. خلاصه تماشای مراسم اختتامیه فیلم فجر یه جورایی مثِ یه حسرت همیشگی بوده واسه من. امروز نزدیکای 7 و نیم، رفتم تو سایت. دیدم یه لینک جدید هست واسه پخش زنده. شناسه و رمز عبور رو وارد کردم و با کمال تعجب دیدم که می­شه! آقا! برای اوّلین بار توی عمرم کلّ مراسم اختتامیه رو به طور مستقیم تماشا کردم و هی منتظر بودم به اون جای جالبش برسه که حتماً همیشه در حسرتش می­سوختم. امّا خبری نبود. اصولاً آشِ دهن سوزی نبود. سیمرغِ آخر (فیلمِ برگزیده تماشاگران) رو هم دادن و تموم شد. داشتم فکر می­کردم که لابد دیگه هیچ وقت روزِ اختتامیه هیچ ولعی نخواهم داشت برای دیدنش. و خوب. نفهمیدم مثلاً واسه چی همیشه از من دریغش می­کردن.

 

-          خاتمی 2،3 روز پیش رسماً اعلام کرد که نامزد انتخابات ریاست جمهوری 4 ماه دیگه می­شه. دلم می­خواست که نامزد نشه. یعنی دل که نه. اگه دلم می­خواست، وقتی دیدم اومدنی شد که قند تو دلم آب نمی­کردم. عقل و منطقم اینو می­گفت. فکر می­کردم اگه میرحسین بیاد بهتره. خودشم ظاهراً همین جوری فک می­کرده. حتّی خیال می­کردم شاید تو این اوضاع، کرّوبی گزینه بهتری باشه برای ریاست جمهوری نسبت به خاتمی. امّا چند وقت پیش فکر می­کردم به این که همه این حرفا کشکه. رییس جمهورت باید کسی باشه که بتونی دوستش داشته باشی. 2 ماه پیش که برای سخترانی اش رفتم فنّی، فهمیدم که قدّ همون 11 سال پیش دوستش دارم. الهی که سال دیگه این موقع کسی رییس جمهورم باشه که برای تماشای سخنرانی اش ولع داشته باشم با وجودی که بدونم حرفِ جدیدی هم نخواهد بود.

 

-          با ورق زدنِ روزهای رفته، به این فکر می­کنم که تنها دلخوشی واقعی و تنها لذّتِ نابِ زندگی، وجود و حضورِ آدم هاییه که از تهِ تهِ دلت دوستشون داری.

 

-          ... و به این فکر می­کنم که چقدر سخته تنها زندگی کردن. تنها زندگی کردن یعنی این که زیرّ دینِ هیچ کس جُز خودت و خدا و آدم هایی که لطفشون بی­دریغه نباشی. و به این فکر می­کنم که چقدر باید ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به کار باشن تا آدم بنده­ی آدم نشه و عاقبتش به خیر بشه.

 

-          چیزهایی موند برای بعد. ایشا ا... زود به زود تر بنویسم و نذارم که خاک بگیره این شهر. فعلاً تا بعد.

 

 

پی نوشت:

1-       آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

از قیصر امین پور، دفتر شعرِ آینه های ناگهان، "آواز عاشقانه"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 5:31  توسط مازیار دهقانی  | 

رحمی کن، بیا!

 

پرده بردار، ای حیاتِ جان و جان افزایِ من

غمگسار و همنشین و مونسِ شبهای من

 

ای شنیده وقت و بی­وقت از وجودم ناله ها

ای فکنده آتشی در جمله­ی اجزای من

 

در صدای کوه افتد بانگِ من چون بشنوی

جفت گردد بانگ کُه با نعره و هیهای من

 

ای زهر نقشی تو پاک و ای ز جانها پاکتر

صورتت نی، لیک مقناطیس صورتهای من

 

چون ز بی ذوقی دلِ من طالبِ کاری بود

بسته باشم، گرچه باشد دلگشا صحرای من

 

بی تو باشد جیش و عیش و باغ و راغ و نَقل و عقل

هریکی رنجِ دماغ و کُنده ای بر پایِ من

 

تا ز خود افزون گریزم، در خودم محبوستر

تا گشایم بند از پا، بسته بینم پای من

 

ناگهان در نا امیدی یا شبی یا بامداد

گوئیم: «اینک برآ، بر طارم بالای من.»

 

امشب از شبهای تنهایی است، رحمی کن، بیا

تا بخوانم برتو امشب دفترِ سودای من

 

درد و رنجوریّ ما را دارویی غیر تو نیست

ای تو جالینوسِ جان و بوعلی سینای من

 

مولوی، "گزیده­ی عزلیّات شمس"

به کوشش محمّدرضا شفیعی کدکنی

غزل شماره 318

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 5:30  توسط مازیار دهقانی  | 

بگذار باز هم...

 

...آه، ای شباهتِ دور!

ای چشم هایِ مغرور!

 

این روزها که جُرئت دیوانگی کم است

بگذار باز هم به تو برگردم!

بگذار دستِ کم

گاهی تو را به خواب ببینم!

بگذار در خیالِ تو باشم

بگذار...

      بگذریم!

 

قیصر امین پور، "آینه های ناگهان"

جرئت دیوانگی، صفحه 32

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 5:30  توسط مازیار دهقانی  |