تبليغاتX
شهر خیالاتِ سبُک
چنانچه مایلید از به روز شدن وبلاگ با خبر شوید، در "خبرنامه"-زیر پیوندها- عضو شوید.

میدان تجریش، صُبح یکشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۸۷

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 4:10  توسط مازیار دهقانی  | 

بده آن باده­ی جانی که چنانیم همه

که می از جام و سر از پای ندانیم همه

 

همه سرسبز تر از سوسن و از شاخِ گُلیم

روحِ مطلق شده و تابشِ جانیم همه

 

همه در بندِ هوا اند و هوا بنده­ی ماست

که برون رفته از این دُورِ زمانیم همه

 

مُصحف آریم و به ساقی همه سوُگند خوریم

که جُز از دست و کَفَت می نستانیم همه

 

دلِ ما چون دلِ مُرغ است ز اندیشه برون

که سبُکدل شده زان رطلِ گرانیم همه

 

جانِ ما را به صفِ اوّلِ پیکار طلب

زان که در پیشرَوی تیر و سنانیم همه

 

در پسِ پرده­ی ظُلماتِ بشر ننشینیم

زان که چون نورِ سحر پرده درانیم همه

 

شام بودیم، ز خورشیدِ جهان صبح شدیم

گُرگ بودیم، کنون شهره شبانیم همه

 

مولانا جلال الدین محمّد بلخی، گزیده­ی غزلیاتِ  شمس

به کوششِ محمّدرضا شفیعی کدکنی، غزل شماره 384

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 4:7  توسط مازیار دهقانی  | 

ببریم این همه سُرخ، این همه سبز

 

-          دمِ عیدِ هر سال، یادِ همه­ی عید های قبل می­اُفتم. اینه که سال به سال، حسّش عجیب غریب تر می­شه. دلتنگِ همه­ی عید های قبل می­شم. امشب داشتم فکر می­کردم کاش می­شد آدم دلتنگِ عید های بعد بشه. چرا نمی­شه؟

-          اگه اینجوری می­شُد، اون وقت آدم وقتی به عیدِ سالِ دیگه می­رسید، غصّه اش نمی­گرفت که یه سالِ دیگه ام گذشت. اون وقت آدم تازه دلش وا می­شد. کیف می­کرد.

-          آدم حالش نمی­گرفت از این که روزا تُند تُند می­گذرن. آدم همیشه منتظر بود. منتظرِ اون چیزی که دلش واسه اون تنگه.

-          نمی­دونم همه اینجوری هستن یا نه. ولی انگار آدم همه اش یه جورایی تو روزهای الآنش دنبال گذشته اش می­گرده. خوب که چی؟ انگار همه اش مطمئنیم که روز هایِ پیشِ رو چیزی کم خواهند داشت از روزهای قبل. اینجوری قبل از رسیدن به روزهای بعد، تکلیفِ اونا رو معلوم کردیم. روزها به خودیِ خود هیچ طعمی ندارن. طعمش دستِ خودِ آدمه. اینو این روزا خیلی بهتر از قبل می­فهمم.

 

...ونپرسم که فوّاره­ی اقبال کجاست.

و نپرسیم چرا قلبِ حقیقت آبی است.

و نپرسیم پدرهایِ پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته اند.

پشتِ سر نیست فضایی زنده.

پشتِ سر مرغ نمی­خواند.

پشتِ سر باد نمی­آید.

پشتِ سر پنجره­ی سبزِ صنوبر بسته است.

پشتِ سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است.

پشتِ سر خستگیِ تاریخ است.

پشتِ سر خاطره­ی موج به ساحل صدفِ سردِ سکون می­ریزد.

 

لبِ دریا برویم،

تور در آب بیندازیم

و بگیریم طراوت را از آب...

 

پرده را برداریم:

بگذاریم که احساس هوایی بخورد.

بگذاریم بلوغ، زیرِ هر بوته که می­خواهد بیتوته کند.

بگذاریم غریزه پیِ بازی برود.

کفش ها را بکند، و به دنبالِ فصول از سرِ گل­ها بپرد.

بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.

چیز بنویس.

به خیابان برود...

 

-          کاش همه مون، همیشه منتظرِ روزهایی باشیم که مطمئنیم بهتر از روزهای قبل خواهند بود. گمونم اینجوری حتماً احتمالِ بهتر بودنشون بالاتر می­ره. برای همه اونایی که دوستشون دارم، از تهِ تهِ دلم، سالِ 88 رو پُر از لذّتِ نابِ انتظار آرزو می­کنم. پُر از زندگی. پُر از روزهایی بهتر از روزهایِ قبلِ اون روزها.

 

-          خدایا. تو رو به بزرگی ات قسم می­دم که ما رو اسیرِ چیزهایی نکن که دوست نداری. خدایا. دستِ ما رو سفت بگیر، ببرمون اون جایی که خوب تر از اون جا نیست. خدایا. نگذار که خودمونو به بهای ناچیز بفروشیم. خدایا. از ما زیاد بخواه و قدرِمون رو نشونمون بده.

 

یا مقلّب القلوب والابصار

یا مدبّر اللیل والنهار

یا محوّل الحول و الاحوال

حوّل حالنا الی احسن الحال

 

-          بهارِ همه مبارک. J

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 4:4  توسط مازیار دهقانی  | 

نرم نرمک می­رسد اینک...

-          تا همین 2، 3 روزِ پیش دلِ خوشی نداشتم از اینکه هر روز نزدیک تر می­شه. همیشه از وسطای بهمن منتظر بودم. به تولّدم که می­رسید دیگه اون یه ماه چیزی نبود. امسال اینجوری نبودم. خیال می­کردم خیلی زود داره می­آد. الآنم همین خیال رو دارم. هر جور هم که حساب می­کنم انگار فوقِ فوقش 6، 7 ماه گذشته از عیدِ پارسال.

-          احساسِ دستپاچگی داشتم. مثِ حسّ آدمی که یهو مهمون داره می­آد واسه اش و نه حال و حوصله­ی مهمونو داره و نه یه دونه میوه تو یخچالش پیدا می­شه! (هه! این جمله آخر برگرفته از تمام سریال های تلویزیون بود!!) نمی­دونم این حس از کجا بود. شاید خیال می­کردم یه کارایی رو حتماً تا آخرِ 87 انجام خواهم داد و حالا که می­دیدم بارِشونو مجبورم با خودم ببرم به سالِ جدید، حسّ خوبی نداشتم.

-          یکشنبه شب نشستم کلّی فک کردم. دیدم با این وضعیت اگه صب کنم که بیاد، گند زدم به تنها دلخوشیِ موندگار زندگی. فک کردم اگه امسال منتظر نباشم دیگه سال بعد و سال بعدش واسه منتظر نبودنم عذاب وجدان هم نخواهم داشت. تصمیم گرفتم بی­خیال همه دغدغه هایی که می­دونم و نمی­دونم بشم. تصمیم گرفتم این 10 روز رو منتظر باشم. دوربینمو ور دارم برم تو کوچه دنبال درختی که شکوفه زده باشه. هر روز برم دمِ دکّه­ی روزنامه فروشی، ببینم کدوم مجلّه ویژه نامه عیدش دراومده. پیاده راه بیفتم تو شهر، قاطیِ هیاهویِ دمِ عیدِ ملّت، توی شهرکتاب، توی کتابفروشی های انقلاب. عیدی بخرم واسه خودم. هی برم از اون آقاهه بپرسم سی دی جدید اومده یا نه.

-          حالا دو سه روزه که منتظرم. نمی­دونم مثِ همیشه یا نه. امّا بهاری تر از قبلم، و حالم خوب تره. بهار رو باید جدّی گرفت. دیروز تو مترو داشتم فک می­کردم همه چیزهایی که یه زمانی همه­ی دلخوشی آدم بودن، الآن دیگه نیستن. حتّی تولّدِ آدم هم طعمِ قدیما رو نداره. امّا بهار، همیشه بهاره. همیشه، اگه آدم نخواد مقاومت کنه، بوش از همه جا می­آد. باد می­آد. یه جوری که هیچ وقتِ دیگه­ی سال نمی­آد. باید منتظرش بود. منتظر لحظه­ی تحویل سال. باید بشینی و تخم مرغ رنگ کنی تا این دلخوشی هم از دستت نره. تا بمونه واسه همیشه ات.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 3:55  توسط مازیار دهقانی  | 

زکویِ یار می­آید...

خیابونِ رودبار، نزدیکِ میدونِ مُحسنی، 21 اسفند 1387

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 3:47  توسط مازیار دهقانی  | 

آن نگار کو؟*

 

ای دل، به کوی او ز که پرسم که یار کو

در باغِ پُرشکوفه، که پرسد بهارکو

 

نقش و نگارِ کعبه نه مقصودِ شوقِ ماست

نقشی بلندتر زده ایم، آن نگارکو

 

جانا، نوای عشقِ خموشانه خوش­تر است

آن آشنای ره که بُوَد پرده دار کو

 

ماندم درین نشیب و شب آمد، خدای را

آن راهبر کجا شد و آن راهوار کو

 

چنگی به دل نمی­زند امشب سرودِ ما

آن خوش ترانه چنگیِ شب زنده دار کو

 

یک شب چراغِ روی تو روشن شود، ولی

چشمی کنارِ پنجره­ی انتظار کو

 

هـ. ا. سایه، "سیاه مشق"

-چشمی کنار پنجره انتظار-

صفحه 85

 

*3 بیت از شعر رو به دلخواه خودم حذف کردم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 3:41  توسط مازیار دهقانی  |