میدان تجریش، صُبح یکشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۸۷
بده آن بادهی جانی که چنانیم همه
که می از جام و سر از پای ندانیم همه
همه سرسبز تر از سوسن و از شاخِ گُلیم
روحِ مطلق شده و تابشِ جانیم همه
همه در بندِ هوا اند و هوا بندهی ماست
که برون رفته از این دُورِ زمانیم همه
مُصحف آریم و به ساقی همه سوُگند خوریم
که جُز از دست و کَفَت می نستانیم همه
دلِ ما چون دلِ مُرغ است ز اندیشه برون
که سبُکدل شده زان رطلِ گرانیم همه
جانِ ما را به صفِ اوّلِ پیکار طلب
زان که در پیشرَوی تیر و سنانیم همه
در پسِ پردهی ظُلماتِ بشر ننشینیم
زان که چون نورِ سحر پرده درانیم همه
شام بودیم، ز خورشیدِ جهان صبح شدیم
گُرگ بودیم، کنون شهره شبانیم همه
مولانا جلال الدین محمّد بلخی، گزیدهی غزلیاتِ شمس
به کوششِ محمّدرضا شفیعی کدکنی، غزل شماره 384
ببریم این همه سُرخ، این همه سبز

- دمِ عیدِ هر سال، یادِ همهی عید های قبل میاُفتم. اینه که سال به سال، حسّش عجیب غریب تر میشه. دلتنگِ همهی عید های قبل میشم. امشب داشتم فکر میکردم کاش میشد آدم دلتنگِ عید های بعد بشه. چرا نمیشه؟
- اگه اینجوری میشُد، اون وقت آدم وقتی به عیدِ سالِ دیگه میرسید، غصّه اش نمیگرفت که یه سالِ دیگه ام گذشت. اون وقت آدم تازه دلش وا میشد. کیف میکرد.
- آدم حالش نمیگرفت از این که روزا تُند تُند میگذرن. آدم همیشه منتظر بود. منتظرِ اون چیزی که دلش واسه اون تنگه.
- نمیدونم همه اینجوری هستن یا نه. ولی انگار آدم همه اش یه جورایی تو روزهای الآنش دنبال گذشته اش میگرده. خوب که چی؟ انگار همه اش مطمئنیم که روز هایِ پیشِ رو چیزی کم خواهند داشت از روزهای قبل. اینجوری قبل از رسیدن به روزهای بعد، تکلیفِ اونا رو معلوم کردیم. روزها به خودیِ خود هیچ طعمی ندارن. طعمش دستِ خودِ آدمه. اینو این روزا خیلی بهتر از قبل میفهمم.
...ونپرسم که فوّارهی اقبال کجاست.
و نپرسیم چرا قلبِ حقیقت آبی است.
و نپرسیم پدرهایِ پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته اند.
پشتِ سر نیست فضایی زنده.
پشتِ سر مرغ نمیخواند.
پشتِ سر باد نمیآید.
پشتِ سر پنجرهی سبزِ صنوبر بسته است.
پشتِ سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است.
پشتِ سر خستگیِ تاریخ است.
پشتِ سر خاطرهی موج به ساحل صدفِ سردِ سکون میریزد.
لبِ دریا برویم،
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب...
پرده را برداریم:
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ، زیرِ هر بوته که میخواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پیِ بازی برود.
کفش ها را بکند، و به دنبالِ فصول از سرِ گلها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویس.
به خیابان برود...
- کاش همه مون، همیشه منتظرِ روزهایی باشیم که مطمئنیم بهتر از روزهای قبل خواهند بود. گمونم اینجوری حتماً احتمالِ بهتر بودنشون بالاتر میره. برای همه اونایی که دوستشون دارم، از تهِ تهِ دلم، سالِ 88 رو پُر از لذّتِ نابِ انتظار آرزو میکنم. پُر از زندگی. پُر از روزهایی بهتر از روزهایِ قبلِ اون روزها.
- خدایا. تو رو به بزرگی ات قسم میدم که ما رو اسیرِ چیزهایی نکن که دوست نداری. خدایا. دستِ ما رو سفت بگیر، ببرمون اون جایی که خوب تر از اون جا نیست. خدایا. نگذار که خودمونو به بهای ناچیز بفروشیم. خدایا. از ما زیاد بخواه و قدرِمون رو نشونمون بده.
یا مقلّب القلوب والابصار
یا مدبّر اللیل والنهار
یا محوّل الحول و الاحوال
حوّل حالنا الی احسن الحال
- بهارِ همه مبارک. J
نرم نرمک میرسد اینک...
- تا همین 2، 3 روزِ پیش دلِ خوشی نداشتم از اینکه هر روز نزدیک تر میشه. همیشه از وسطای بهمن منتظر بودم. به تولّدم که میرسید دیگه اون یه ماه چیزی نبود. امسال اینجوری نبودم. خیال میکردم خیلی زود داره میآد. الآنم همین خیال رو دارم. هر جور هم که حساب میکنم انگار فوقِ فوقش 6، 7 ماه گذشته از عیدِ پارسال.
- احساسِ دستپاچگی داشتم. مثِ حسّ آدمی که یهو مهمون داره میآد واسه اش و نه حال و حوصلهی مهمونو داره و نه یه دونه میوه تو یخچالش پیدا میشه! (هه! این جمله آخر برگرفته از تمام سریال های تلویزیون بود!!) نمیدونم این حس از کجا بود. شاید خیال میکردم یه کارایی رو حتماً تا آخرِ 87 انجام خواهم داد و حالا که میدیدم بارِشونو مجبورم با خودم ببرم به سالِ جدید، حسّ خوبی نداشتم.
- یکشنبه شب نشستم کلّی فک کردم. دیدم با این وضعیت اگه صب کنم که بیاد، گند زدم به تنها دلخوشیِ موندگار زندگی. فک کردم اگه امسال منتظر نباشم دیگه سال بعد و سال بعدش واسه منتظر نبودنم عذاب وجدان هم نخواهم داشت. تصمیم گرفتم بیخیال همه دغدغه هایی که میدونم و نمیدونم بشم. تصمیم گرفتم این 10 روز رو منتظر باشم. دوربینمو ور دارم برم تو کوچه دنبال درختی که شکوفه زده باشه. هر روز برم دمِ دکّهی روزنامه فروشی، ببینم کدوم مجلّه ویژه نامه عیدش دراومده. پیاده راه بیفتم تو شهر، قاطیِ هیاهویِ دمِ عیدِ ملّت، توی شهرکتاب، توی کتابفروشی های انقلاب. عیدی بخرم واسه خودم. هی برم از اون آقاهه بپرسم سی دی جدید اومده یا نه.
- حالا دو سه روزه که منتظرم. نمیدونم مثِ همیشه یا نه. امّا بهاری تر از قبلم، و حالم خوب تره. بهار رو باید جدّی گرفت. دیروز تو مترو داشتم فک میکردم همه چیزهایی که یه زمانی همهی دلخوشی آدم بودن، الآن دیگه نیستن. حتّی تولّدِ آدم هم طعمِ قدیما رو نداره. امّا بهار، همیشه بهاره. همیشه، اگه آدم نخواد مقاومت کنه، بوش از همه جا میآد. باد میآد. یه جوری که هیچ وقتِ دیگهی سال نمیآد. باید منتظرش بود. منتظر لحظهی تحویل سال. باید بشینی و تخم مرغ رنگ کنی تا این دلخوشی هم از دستت نره. تا بمونه واسه همیشه ات.
زکویِ یار میآید...
خیابونِ رودبار، نزدیکِ میدونِ مُحسنی، 21 اسفند 1387
آن نگار کو؟*
ای دل، به کوی او ز که پرسم که یار کو
در باغِ پُرشکوفه، که پرسد بهارکو
نقش و نگارِ کعبه نه مقصودِ شوقِ ماست
نقشی بلندتر زده ایم، آن نگارکو
جانا، نوای عشقِ خموشانه خوشتر است
آن آشنای ره که بُوَد پرده دار کو
ماندم درین نشیب و شب آمد، خدای را
آن راهبر کجا شد و آن راهوار کو
چنگی به دل نمیزند امشب سرودِ ما
آن خوش ترانه چنگیِ شب زنده دار کو
یک شب چراغِ روی تو روشن شود، ولی
چشمی کنارِ پنجرهی انتظار کو
هـ. ا. سایه، "سیاه مشق"
-چشمی کنار پنجره انتظار-
صفحه 85
*3 بیت از شعر رو به دلخواه خودم حذف کردم.