تبليغاتX
شهر خیالاتِ سبُک
چنانچه مایلید از به روز شدن وبلاگ با خبر شوید، در "خبرنامه"-زیر پیوندها- عضو شوید.

شهرِ خاموشِ من

 

شهرِ خاموشِ من! آن روحِ بهارانت کو؟

شور و شیداییِ انبوهِ هَزارانت کو؟

می­خزد در رگِ هر برگِ تو خونابِ خزان،

نکهتِ صبحدم و بویِ بهارانت کو؟

کوی و بازارِ تو میدانِ سپاهِ دشمن،

شیهه­ی اسب و هیاهویِ سوارانت کو؟

زیرِ سرنیزه­ی تاتار چه حالی داری؟

دلِ پولادوَشِ شیر شکارانت کو؟

سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند،

نعره و عربده­ی باده گُسارانت کو؟

چهره ها درهم و دل­ها همه بیگانه زهم،

روزِ پیوند و صفایِ دلِ یارانت کو؟

آسمانت، همه جا، سقفِ یکی زندان است،

روشنایِ سحرِ این شبِ تارانت کو؟

 

«آیینه ای برای صداها»، هفت دفترِ شعر محمّدرضا شفیعی کدکنی

خموشانه، صفحه 296

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 20:26  توسط مازیار دهقانی  | 

من چه دانم؟

 

مرا گویی: «کرایی؟» من چه دانم

«چنین مجنون چرایی؟» من چه دانم

مرا گویی: «بدین زاری که هستی

به عشقم چون برآیی؟» من چه دانم

منم در موج دریاهای عشقت

مرا گویی: «کجایی؟» من چه دانم

مرا گویی: «به قربانگاه جان­ها

نمی­ترسی که آیی؟» من چه دانم

مرا گویی: «اگر کُشته­ی خدایی

چه داری از خدایی؟» من چه دانم

مرا گویی: «چه می­جویی دگر تو؟

ورای روشنایی؟» من چه دانم

مرا گویی: «تو را با این قفس چیست

اگر مرغِ هوایی؟» من چه دانم

مرا راهِ صوابی بود گم شد

از آن تُرکِ خطایی من چه دانم

بلا را از خوشی نشناسم ایرا

به غایت خوش بلایی من چه دانم

شبی بربود ناگه شمسِ تبریز

زمن یک تا دوتایی من چه دانم

 

«شمس پرنده»، 48 غزل از دیوان شمس تبریزی، صفحه 128

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 20:33  توسط مازیار دهقانی  | 

جهتِ در رفتن از زیرِ کار

-          خوبم؛ بارون می­آد. البتّه الآن بند اومده. امّا 2 روزه که باز داره بارون می­آد. دمِ غروب اگه هوا بخواد صاف شه، باز آسمونش رنگی می شه.

-          متحیّرم؛ داشتم از ولی عصر می­اومدم بالا. بارون تندِ بهاری یه کاری کرده بود با خیابون ولی عصر که ... سیل بود رسماً. همه دارن دنده یک آروم آروم می­رن. اینا که ماشیناشون بهتره از این خطِّ کناری با سرعت. سر تا پام خیس شد. خوب که چی؟ مثِ آدم برو خوب.

-          خوشحالم؛ یعنی خوشحال شدم کلّی. استقلال تو روزی که انتظارشو نداشتم قهرمان شد. 20 دقیقه آخرشو تو بوفه هنرهای زیبا دیدم. چه اوضاعی بود. ملّت 5 دقیقه به آخرش که مونده بود، می­خوندن: استقلال قهرمان می­شه، خدا می­دونه که حقّشه... اوّلاش جنتلمن نشستم بازی رو ببینم. بعدش گفتم که چی؟ مگه چند بار پیش می­آد اینجوری؟ انقد جیغ و داد کشیدم که تا فرداش صدام مثِ خروس شده بود.

-          نگرانم؛ خیال می­کنم نسلی که از ما چند سالی کوچیک ترن خیلی معلّقن. هیچّی هم واسه شون دلیل به حساب نمی­آد. یعنی از چیزی، از کسی عمراً حساب نمی­برن. نگرانم. ازاینکه یه روزی بیاد، نه خیلی دور، که دیگه واقعاً هیچ چیزِ مقدّسی وجود نداشته باشه. هیچ چیزِ محترمی.

-          منتظرم؛ امشب 22 و پنجاه دقیقه، «نود» داره. دوشنبه ها هم همینجوریه. اتّفاق خاصی هم نمی­افته ها. ولی آدم منتظرشه. عادل! دستت درد نکنه. همین که یه کاری می­کنی که آدم شوق داشته باشه واسه برنامه ات، خدا خیرت بده. اون «ورزش از نگاه دو» هیچ اتفاق پیش بینی نشده ای نمی­افته توش. جهانگیر می­شینه با 4 تا آدم دیگه. دورِ هم. داورم میارن ازش می­پرسن اینجا دُرُس سوت زدی. می­گه آره. می­گن خوب! باز خدا پدرشونو بیامرزه. یه کاری کرده بودن اوّلای لیگ. چند هفته تماشاگرِ نمونه هفته رو هم می­آوردن. بی­خیالش شدن ظاهراً. یه بار یه تماشاگرِ صبا رو آورده بودن که تو بازی پرسپولیس و صبا تو آزادی بود. بعد یارو گفت من طرفدار استقلالم! بعد جهانگیر گفت بچّه های ما یه سری تصویر گرفتن تو بازی از ایشون. با هم ببینیم. یارو نشسته بود. گاهی پا می­شد با دو تا انگشتاش یه سوت می­زد. بعد می­نشست سرِ جاش. اونوقت بین یه میلیون نفر به عنوان تماشاگر نمونه انتخاب شده بود. ایده عالی بود!

-          ناخوشم؛ دیروز دمِ صبح گمونم سرما خوردم یه کم. پنجره باز بود. صبح بارون گرفته بود و باد و ... سرد شده بود.

-          حال ندارم؛ باید برم بشینم سرِ کارام. امّا حال ندارم. نشستم دارم «شهرِ خیالات سبُک» به روز می­کنم.

-          خوشحالم؛ 2 ماه و خورده ای از تولّدم گذشته. امّا امروز کادو گرفتم. این ملّت چرا انقد بی­معرفت شدن؟ واسه خودم نمی­گم. واسه خودشون می­گم خوب. لذّتِ کادو تولّد گرفتن و حتّی کادو تولّد دادن... خوبه به خدا. اونم به جهنّم. چرا تبریک هم یادشون می­ره کم کم؟ خدا کنه سنّتِ کادو تولّد وَر نیفته یه وقت.

-          دلم تنگه؛ چند روزه که دلم تنگ شده واسه ح. چند شب پیش که داشتم واسه پیدا کردنِ یه سری عکس، عکسای 4، 5 سال پیش رو زیر و رو می­کردم، عکساشو دیدم. عکسای قدیما رو. دلم کلّی تنگ شد واسه اش. هنوزم هست. دلم نمی­خواد برم ببینمش انگار. همینجوری تنگ بمونه این دل فک کنم بهتر باشه. آخرش نفهمیدم خوبه یا بد. این که تاریخ یه بار اتّفاق می­افته. مصطفی یه چیزی می­گفت اون وقتا. یکی از این فلاسفه یه چیزی گفته بود. یه سنگی که تو یه رودخونه اس و رودخونه آبش جاریه و یه لحظه بعد نه این رودخونه اون رودخونه اس، نه این سنگه اون سنگه. یه چیزی تو همین مایه ها بود. در مجموع به نظرم خوبه که تکرار نمی­شه. حتّی اگه خیلی هم دلت بخواد.

-          شاکی­ام؛ یه ربع پیش یه شعری از مولانا خوندم. کلّی ذوق کردم. هی دارم فک می­کنم چه جوری به عقلش می­رسیده اینا رو بگه. بعد از دستِ خودم شاکی شدم چه طور تا حالا ندیده بودمش تو گزیده غزلیات شمس شفیعی کدکنی. حالا رفتم گشتم، دیدم اصلاً توش نیس. شاکی­ام فعلاً از دستِ شفیعی کدکنی. خیلی بهش اعتماد داشتم آخه.

-          کلّی خندیدم؛ یه فایل تصویری گذاشته بود سعید تو Facebook. یه یارویی داره ادای الهی قمشه ای رو درمی­آره. خیلی بی­نظیره. یادش هم که می­افتم خنده ام می­گیره. اینه:

http://www.youtube.com/watch?v=dmvdE-nul5c

-          راضی­ام؛ از این حرکتِ خودم راضی­ام که جهتِ در رفتن از زیرِ کار اومدم همینجوری شروع کردم به نوشتن. از این که وبلاگم به روز می­شه باز.

-          اعصابم خورده؛ اینترنت از صبح قاط زده. زنگ زدم، می­گه امروز با کُندیِ سرعت مواجه­ایم. بچّه ها دارن تلاش می­کنن دُرُس شه. گفتم پس دُرُس می­شه؟ گفت صد در صد!

-          قشنگه؛ این مصرع از یه شعرِ هوشنگ ابتهاج سایه اس. به دلم نشست. یه ماه پیش خوندمش حدوداً: هوای روی تو دارم، نمی­گذارندم...

-          امیدوارم؛ بعید به نظر می­آد که موسوی رأی بیاره با این اوضاع. امّا چه می­شه کرد؟ امیدوارم.

-          دیگه چیزی به عقلم نمی­رسه. مثِ بچّه خوب باید برم بشینم سرِ کارام. دیگه بازیگوشی بسّه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 20:30  توسط مازیار دهقانی  |