شهرِ خاموشِ من
شهرِ خاموشِ من! آن روحِ بهارانت کو؟
شور و شیداییِ انبوهِ هَزارانت کو؟
میخزد در رگِ هر برگِ تو خونابِ خزان،
نکهتِ صبحدم و بویِ بهارانت کو؟
کوی و بازارِ تو میدانِ سپاهِ دشمن،
شیههی اسب و هیاهویِ سوارانت کو؟
زیرِ سرنیزهی تاتار چه حالی داری؟
دلِ پولادوَشِ شیر شکارانت کو؟
سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند،
نعره و عربدهی باده گُسارانت کو؟
چهره ها درهم و دلها همه بیگانه زهم،
روزِ پیوند و صفایِ دلِ یارانت کو؟
آسمانت، همه جا، سقفِ یکی زندان است،
روشنایِ سحرِ این شبِ تارانت کو؟
«آیینه ای برای صداها»، هفت دفترِ شعر محمّدرضا شفیعی کدکنی
خموشانه، صفحه 296
من چه دانم؟
مرا گویی: «کرایی؟» من چه دانم
«چنین مجنون چرایی؟» من چه دانم
مرا گویی: «بدین زاری که هستی
به عشقم چون برآیی؟» من چه دانم
منم در موج دریاهای عشقت
مرا گویی: «کجایی؟» من چه دانم
مرا گویی: «به قربانگاه جانها
نمیترسی که آیی؟» من چه دانم
مرا گویی: «اگر کُشتهی خدایی
چه داری از خدایی؟» من چه دانم
مرا گویی: «چه میجویی دگر تو؟
ورای روشنایی؟» من چه دانم
مرا گویی: «تو را با این قفس چیست
اگر مرغِ هوایی؟» من چه دانم
مرا راهِ صوابی بود گم شد
از آن تُرکِ خطایی من چه دانم
بلا را از خوشی نشناسم ایرا
به غایت خوش بلایی من چه دانم
شبی بربود ناگه شمسِ تبریز
زمن یک تا دوتایی من چه دانم
«شمس پرنده»، 48 غزل از دیوان شمس تبریزی، صفحه 128
جهتِ در رفتن از زیرِ کار
- خوبم؛ بارون میآد. البتّه الآن بند اومده. امّا 2 روزه که باز داره بارون میآد. دمِ غروب اگه هوا بخواد صاف شه، باز آسمونش رنگی می شه.
- متحیّرم؛ داشتم از ولی عصر میاومدم بالا. بارون تندِ بهاری یه کاری کرده بود با خیابون ولی عصر که ... سیل بود رسماً. همه دارن دنده یک آروم آروم میرن. اینا که ماشیناشون بهتره از این خطِّ کناری با سرعت. سر تا پام خیس شد. خوب که چی؟ مثِ آدم برو خوب.
- خوشحالم؛ یعنی خوشحال شدم کلّی. استقلال تو روزی که انتظارشو نداشتم قهرمان شد. 20 دقیقه آخرشو تو بوفه هنرهای زیبا دیدم. چه اوضاعی بود. ملّت 5 دقیقه به آخرش که مونده بود، میخوندن: استقلال قهرمان میشه، خدا میدونه که حقّشه... اوّلاش جنتلمن نشستم بازی رو ببینم. بعدش گفتم که چی؟ مگه چند بار پیش میآد اینجوری؟ انقد جیغ و داد کشیدم که تا فرداش صدام مثِ خروس شده بود.
- نگرانم؛ خیال میکنم نسلی که از ما چند سالی کوچیک ترن خیلی معلّقن. هیچّی هم واسه شون دلیل به حساب نمیآد. یعنی از چیزی، از کسی عمراً حساب نمیبرن. نگرانم. ازاینکه یه روزی بیاد، نه خیلی دور، که دیگه واقعاً هیچ چیزِ مقدّسی وجود نداشته باشه. هیچ چیزِ محترمی.
- منتظرم؛ امشب 22 و پنجاه دقیقه، «نود» داره. دوشنبه ها هم همینجوریه. اتّفاق خاصی هم نمیافته ها. ولی آدم منتظرشه. عادل! دستت درد نکنه. همین که یه کاری میکنی که آدم شوق داشته باشه واسه برنامه ات، خدا خیرت بده. اون «ورزش از نگاه دو» هیچ اتفاق پیش بینی نشده ای نمیافته توش. جهانگیر میشینه با 4 تا آدم دیگه. دورِ هم. داورم میارن ازش میپرسن اینجا دُرُس سوت زدی. میگه آره. میگن خوب! باز خدا پدرشونو بیامرزه. یه کاری کرده بودن اوّلای لیگ. چند هفته تماشاگرِ نمونه هفته رو هم میآوردن. بیخیالش شدن ظاهراً. یه بار یه تماشاگرِ صبا رو آورده بودن که تو بازی پرسپولیس و صبا تو آزادی بود. بعد یارو گفت من طرفدار استقلالم! بعد جهانگیر گفت بچّه های ما یه سری تصویر گرفتن تو بازی از ایشون. با هم ببینیم. یارو نشسته بود. گاهی پا میشد با دو تا انگشتاش یه سوت میزد. بعد مینشست سرِ جاش. اونوقت بین یه میلیون نفر به عنوان تماشاگر نمونه انتخاب شده بود. ایده عالی بود!
- ناخوشم؛ دیروز دمِ صبح گمونم سرما خوردم یه کم. پنجره باز بود. صبح بارون گرفته بود و باد و ... سرد شده بود.
- حال ندارم؛ باید برم بشینم سرِ کارام. امّا حال ندارم. نشستم دارم «شهرِ خیالات سبُک» به روز میکنم.
- خوشحالم؛ 2 ماه و خورده ای از تولّدم گذشته. امّا امروز کادو گرفتم. این ملّت چرا انقد بیمعرفت شدن؟ واسه خودم نمیگم. واسه خودشون میگم خوب. لذّتِ کادو تولّد گرفتن و حتّی کادو تولّد دادن... خوبه به خدا. اونم به جهنّم. چرا تبریک هم یادشون میره کم کم؟ خدا کنه سنّتِ کادو تولّد وَر نیفته یه وقت.
- دلم تنگه؛ چند روزه که دلم تنگ شده واسه ح. چند شب پیش که داشتم واسه پیدا کردنِ یه سری عکس، عکسای 4، 5 سال پیش رو زیر و رو میکردم، عکساشو دیدم. عکسای قدیما رو. دلم کلّی تنگ شد واسه اش. هنوزم هست. دلم نمیخواد برم ببینمش انگار. همینجوری تنگ بمونه این دل فک کنم بهتر باشه. آخرش نفهمیدم خوبه یا بد. این که تاریخ یه بار اتّفاق میافته. مصطفی یه چیزی میگفت اون وقتا. یکی از این فلاسفه یه چیزی گفته بود. یه سنگی که تو یه رودخونه اس و رودخونه آبش جاریه و یه لحظه بعد نه این رودخونه اون رودخونه اس، نه این سنگه اون سنگه. یه چیزی تو همین مایه ها بود. در مجموع به نظرم خوبه که تکرار نمیشه. حتّی اگه خیلی هم دلت بخواد.
- شاکیام؛ یه ربع پیش یه شعری از مولانا خوندم. کلّی ذوق کردم. هی دارم فک میکنم چه جوری به عقلش میرسیده اینا رو بگه. بعد از دستِ خودم شاکی شدم چه طور تا حالا ندیده بودمش تو گزیده غزلیات شمس شفیعی کدکنی. حالا رفتم گشتم، دیدم اصلاً توش نیس. شاکیام فعلاً از دستِ شفیعی کدکنی. خیلی بهش اعتماد داشتم آخه.
- کلّی خندیدم؛ یه فایل تصویری گذاشته بود سعید تو Facebook. یه یارویی داره ادای الهی قمشه ای رو درمیآره. خیلی بینظیره. یادش هم که میافتم خنده ام میگیره. اینه:
http://www.youtube.com/watch?v=dmvdE-nul5c
- راضیام؛ از این حرکتِ خودم راضیام که جهتِ در رفتن از زیرِ کار اومدم همینجوری شروع کردم به نوشتن. از این که وبلاگم به روز میشه باز.
- اعصابم خورده؛ اینترنت از صبح قاط زده. زنگ زدم، میگه امروز با کُندیِ سرعت مواجهایم. بچّه ها دارن تلاش میکنن دُرُس شه. گفتم پس دُرُس میشه؟ گفت صد در صد!
- قشنگه؛ این مصرع از یه شعرِ هوشنگ ابتهاج سایه اس. به دلم نشست. یه ماه پیش خوندمش حدوداً: هوای روی تو دارم، نمیگذارندم...
- امیدوارم؛ بعید به نظر میآد که موسوی رأی بیاره با این اوضاع. امّا چه میشه کرد؟ امیدوارم.
- دیگه چیزی به عقلم نمیرسه. مثِ بچّه خوب باید برم بشینم سرِ کارام. دیگه بازیگوشی بسّه.