تبليغاتX
شهر خیالاتِ سبُک
چنانچه مایلید از به روز شدن وبلاگ با خبر شوید، در "خبرنامه"-زیر پیوندها- عضو شوید.

اِستاده ام چو شمع...1

 

-          12 سالِ پیش بود، کلاس سومِ راهنمایی بودم. خُرداد 76 انتخاباتِ هفتمین دوره ریاست جمهوری بود و کاندیداها ناطق نوری، زواره ای، ری­شهری، جاسبی و سیّد محمّدِ خاتمی. (امیدوارم حافظه درست یاری کرده باشه) با 14 سال نمی­شد رأی داد. نمی­دونم چه دلیلِ منطقی می­تونم پیدا کنم برای این که خاتمی رو از همون اوّل دوست داشتم. تابلو بود که همه همه جوره داشتن از ناطق حمایت می­کردن. یادمه یه ساختمون بود نزدیکای هفتِ تیر که کل ارتفاع ساختمون عکسِ ناطق بود و این اون موقع خیلی چیزِ عجیب غریبی به حساب می­اومد. خودش هم رئیس مجلس بود بالاخره. الآن که ناطق رو گاهی توی تلویزیون می­بینم، به نظرم اصلاً آدمِ بدی نمی­آد. خوبه. ولی... خاتمی رو می­شُد دوست داشت. چرا؟ نمی­دونم.

-          تویِ راه برگشت با سرویسِ مدرسه (سرویسِ ما یه تاکسی بود، من و حامد و احسان و ... آهان! بهروز که سال اوّلی بود و حسین که دوّم راهنمایی بود.) تفریحِ دمِ انتخاباتمون این بود که دمّ ستاد های انتخاباتی وایستیم و بریم پوستر بگیریم ازشون. راننده مون اساسی پایه بود. نه غُر می­زد نه بدش می­اومد. یه بار که رفتم تو ستادِ ری­شهری، پُر بود از پوستر و بروشور و اینا. دو نفر توش بودن. کلّی خوشحال شدن. یه عالمه پوستر بزرگ و کوچیک­شو دادن بهم. انقد که تازه بعد از تقسیم کردنشون، تا همین چند وقتِ پیش هم چند تاشو داشتم! پُشتِ پوسترا به دردِ نقاشی کردن و خطاطی با ماژیک می­خورد. ستادهای خاتمی کم بودن و پوستر هم نداشتن زیاد. همونایی هم که بود کارِ کارگزاران بود و کرباسچی (که الآن شده رئیسِ ستاد انتخاباتی کرّوبی). پوستر نمی­دادن به ما. می­فهمیدن که می­خوایم حرومشون کنیم. یه دونه ستاد- ستاد که نه. یه بنگاه املاک بود که تو اون یکی دو هفته شده بود دفتر ستادِ خاتمی- سرِ خیابونِ ما بود. انقد رفتم اونجا تا بالاخره از هر کدوم از پوستراش یکی دو تا گرفتم. چه حرصی می­زدم واسه اون پوسترِ معروفش که "او آمد، پرده و پر بگشایید.". پوستری بود که هنرمندا، سینماگرا و ناشرا واسه اش چاپ کرده بودن. همونایی که از دوران وزارت ارشادش تو دولتِ موسوی می­شناختنش. عکس خاتمی سیاه و سفید بود تو یه کادر که پایینش با گُل و مرغ پوشیده شده بود با یه بک گراندِ سورمه ای که انصافاً اون موقع همچین پوستری بی­نظیر بود. بالاخره یه دونه از اون هم گیرم اومد از یه جایی و هنوز هم دارمش. بعد ها توی انتخابات مجلس 78، دار و دسته­ی مشارکتی ها یه دونه پوستر شبیه اون رو واسه داداشِ خاتمی کار کردن. به جاش نوشتن "همرهِ یار آمد، پرده و پر بگشایید." متأسّفانه اصلاً به محمّدرضا خاتمی نمی­اومد!

-          اون موقع خبری ازروزنامه نبود به اون صورت. کیهان و اطّلاعات و همشهری و ... سلام هم بود و دو سه تای دیگه مثِ جمهوری اسلامی و جهان اسلام. ایران هم دو سال بود که داشت چاپ می­شد. "سلام" تنها حامیِ خاتمی بود. ما هم که بچّه بودیم. روزنامه نمی­خوندیم که. "کیهان ورزشی" و "دنیای ورزش" و "استقلال جوان" و... گاهی "ابرار ورزشی". البتّه "همشهری" رو مرتّب می­گرفتیم و هنوز هم ­طبقِ عادت می­گیریم. نزدیکای انتخابات، کرباسچی همه زورشو می­زد که یه جورایی توی همشهری از خاتمی حمایت کنه. یه ضمیمه پنجشنبه ها هم داشت. "روز هفتم". توی اون یه کمی راحت تر از خاتمی می­نوشتن. اون موقع یه بساطی بود سرِ حمایت ورزشکارا از کاندیداها. مثلاً حمایتِ استقلالی ها و ناصر حجازی یه مسأله حیثیتی بود!! همه جا می­نوشتن که از ناطق حمایت کردن. خودمو می­کشتم یه جا پیدا می­کردم که نوشته باشه از خاتمی حمایت کردن!! همینجوری. اَلَکیِ اَلَکی!!

-          اینجوری باهاش دوست شدم. دوّم خرداد وقتی می­شنیدم که توی حوزه های رأی گیری همه به خاتمی رأی می­دادن، ذوق می­کردم. هنوز هم دوستش دارم. همون روزایی که به هرکی می­رسیدی، می­گفت "خاتمی سوپاپِ اطمینانه" هم دوستش داشتم و اون روزهایی هم که می­گفتن "بی عُرضه اس"، باز دوستش داشتم. اون روزایی که خودِ مشارکتی ها طرحِ "عبور از خاتمی" راه انداخته بودن، از همه شون بدم اومد. و هنوز هم بدم می­آد. به نظر من، تابلوئه که "خاتمی" خوبه و این نیاز به هیچ سند و مدرکی نداره.  شاید رئیس جمهور خوبی نباشه (که اونم نسبی اگه حساب کنی­ می­بینی انقدی هم بد نبوده بنده خدا!) امّا خوبه. دروغ نمی­گه و به همین خاطر به دردِ سیاست نمی­خوره شاید.

-          امسال توی فنّی، وقتی ازش پرسیدن می­آی یانه؟ و جواب داد که ترجیح می­دم کسی بیاد که حسّاسیت کمتری روش باشه، با وجودی که دلم نمی­خواست کاندیدا بشه، امّا توی دلم خالی شد. با وجودی که منطق می­گفت نباید بیاد، وقتی خبر اومدنش رو توی سایتش خوندم، بغضم گرفت باز.  و باز وقتی دیدم همه، و بدتر از همه دار و دسته­ی کرّوبی دارن اذیتش می­کنن و دلم خواست که انصراف بده، وقتی تو این 2، 3 روز شایعه انصرافش جدّی تر می­شد هی انگار دلم نمی­خواست این اتّفاق بیفته. دیشب که بیانیه اش رو خوندم، باز توی دلم خالی شد. امّا آدم اگه یکی رو دوست داره، باید واسه خودِ اون آدم دوستش داشته باشه، نه واسه خودش. همه اونایی که گیر دادن که بمون، یه جورایی، کم یا زیاد، خاتمی رو می­خوان واسه خودشون. که بیاد و 4 سال بگذره و بعد باز بهش فحش بدن و بگن "بسّه دروغ".

-          انقدر خاتمی رو دوست دارم که دلم نمی­اومد و دلم نمی­آد که 4 و یا 8 سالِ دیگه پدرش رو در بیارن و انواع و اقسام اتّهام ها رو بهش بزنن و همین 4 تا دونه ریش سیاهش هم مثِ بقیه سفید بشه و دستِ آخر توی همون فنّی، همون حامیاش هم بهش بد و بیراه بگن. خاتمیِ رئیس جمهور رو نمی­خوام. دوست دارم همیشه در حسرتِ اینکه رئیس جمهورم باشه، بمونم امّا دیگه هیچ وقت رئیس جمهورم نشه. دوست دارم همیشه یادِ اون شبی بیفتم که فیلم انتخاباتی اش رو نشون دادن که بغض کرد و گفت: "وقتی هرکس از هر طریقی که به من دسترسی داره، از من می­خواهد که بیایم، من نمی­تونم خواسته خودم رو به اونا ترجیح بدم." امّا اون شب دیگه هیچ وقت تکرار نشه.

-          خوشحالم که انصراف داد. هر چند خیلی ها بگن "تو که 4 ماه نتونستی نامزدی­تو حفظ کنی، چه جوری می­خواستی 4 سال رئیس جمهور باشی؟". چه اهمّیت داره اصلاً؟ خوشحالم. که از این بازی کنار بره و همیشه دوستش داشته باشم. برای آن 8 سال تا ابد ممنون او هستم. هیچ طلبی از او ندارم و هیچ دینی به من نداره که بگم به خاطرش "باید" بیاد. 

پا نوشت:

1.        "در عاشقی گُریز نباشد ز سوز و ساز

اِستاده ام چو شمع مترسان ز آتشم"

شعری از حافظ که خاتمی روز ثبت نام انتخابات 80 توی وزارت کشور و جلوی خبرنگارا خوند.

بعد التحریر:

-          این مطلب رو اوّلین ساعت های 27 اسفند 87، بعد از بیانیه انصراف خاتمی از شرکت توی انتخاباتِ آینده نوشتم.

توضیح تصویر:

-          این طرحیه که من، همون 12 سالِ پیش، دوم خرداد 76، شب، از خاتمی کشیدم. اون موقع هنوز معلوم نشده بود که خاتمی رئیس جمهوره یا نه. تا فردا ظهرش که اخبار، پیام تبریک ناطق نوری به خاتمی رو پخش کرد. هی... یادش به خیر.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 2:17  توسط مازیار دهقانی  |