دلِ تنگ
- یک:
هفته قبل، جمعه، با (...) قرار گذاشتیم تا در باره یه موضوع معیّن، پایان نامه کارشناسی ارشد معماری، حرف بزنیم. با این که من از اوّل بنا داشتم نهایتش تا 8 برگردم، امّا تا نزدیک 10 حرف زدیم و آخرش هم در باره اون موضوع معیّن حرف نزدیم. قرار شد یه موقع دیگه. آخر سر (...) گفت: مازیار! این روزا خیلی تنها شدم. دلم لک زده بود واسه یه ارتباط صمیمی قدیمی. گفت: بعد از این ماجراهای انتخابات، هر کی منو می بینه به احمدی نژاد وصلم می کنه. انگار که من آوردمش. یه قدری درددل کردیم در باره این اوضاع که همه یه جوری با هم نامهربون شدن و این که از بالا تا پایین همه دارن بدترش میکنن. از خوشبختی خودمون گفتیم که خیلی با هم فرق داریم، اما دو سه ساعت حرف زدیم. گفت و گو کردیم... دست دادیم وخداحافظی کردیم.
- دو:
چند شبِ پیش، خسته و کلافه بودم. داشتم با (...) تلفنی حرف می زدم. گفتم باید برم باز یه نامه بنویسم. به شوخی گفتم: مازی اومد تو ایوون، نامه نوشت به مادر. گفت: فک کن اگه تو خونه هامون ایوون داشتیم چی میشد. گفتم آره. مثِ قدیما. آدم غروب می رفت یه آبی میپاشید تو حیاط، تو ایوون. غم و غصّه دنیا لابد میرفت از سرش. گفتم فک کن اگه یه حوض داشتیم. آدم می رفت دمِ حوض. دستشو می زد تو آب، خیس میشد. حالّ آدم خوب می شد حتماً. چی دیگه می خواست واسه خوب شدن؟ می شد حتّی هندونه انداخت توی آب تا خنک بشه. گفت: چیه این اوضاع ما؟ از سرِ شب همه می شینن پای تلویزیون تا شب شه و بخوابن. فک کردم چقد ما بدبختیم که هر چی جیزِ خوب داشتیم، یه جا، یه سره، خودمون زدیم و نابودش کردیم. از اون شب فکرِ ایوون . حیاط و حوض تو سرمه. حسرت میخورم. دلتنگِ چیزایی هستم که هیچ وقت تجربه اش نکردم.
- سه:
دیشب، پنجشنبه شب، کانال یک رو که زدم، برنامه (این شب ها) بود. وسطای گفت و گوی کوروش علیانی با محمّدرضا شهیدی فر. اگه می دونستم مهمونش شهیدی فره، زودتر میاومد سراغش. چه دلتنگش شده بودم. قرار بود از عید فطر پارسال برنامه جدیدش رو ببره رو آنتن، امّا هنوز این اتفاق نیفتاده. اواخر برنامه، از دغدغه های این روزهاش گفت که یه جوری مرتبطه با طرح برنامه آینده اش. از بحران گفت و گو گفت و این که اگه صدا و سیما از مدّت ها قبل، شکل های مختلفی از گفت و گو رو نمایش می داد، الآن با این بحران مواجه نبودیم شاید. به این 2، 3 ماه اخیر یه گریزی زد و از این گفت که در سطوح مختلف ناتوان هستیم از گفت و گو و از اون بالا گفت که حتّی کاندیداهای ریاست جمهوری ما هم بلد نبودن با هم حرف بزنن. حرف ها، حدّ اقل برای من، جدید نبود. دغدغه همیشگی منه. امّا حسابی به دلم نشست. فکر کردم به این که بر خلافِ چیزی که اغلب فکر میکنیم، شاید اون قدرها هم به حرفِ تازه محتاج نیستیم. شاید بیشتر به یه جور همدلی نیاز داریم. به این که یکی بیاد و حرف های ما رو بزنه.
- چهار:
امروز ظهر، تو راهِ دکّهی روزنامه فروشی، (...) اس ام اس زد و خبر داد که خانومِ یکی از دوستای عزیزمون به رحمتِ خدا رفته. از اون موقع حالم گرفته اس. حالِ همهی اونایی که شنیدن، گرفته اس.مُدام دارم فکر می کنم به این که چقدر همهی ما معطّلیم. چه قدر تعطیلیم. به این فکر می کنم که زندگی، هیچ چیز و هیچ چیز و هیچ چیزش دستِ ما نیست. دستِ ما هست، اما نه همه اش. به این فکر میکنم که چقدر نگرانی ها، دغدغه ها و بیقراری هامون بی اعتباره. امشب پای تلفن به (...) گفتم آدم به جای همه این فکر ها که چی کم و کسر داره تو زندگی، فقط اگه بتونه قانع باشه و راضی، به همهی اون چیزهایی که داره، و همهی اون چیزهایی که نداره، هر لحظه می تونه مهیّای تموم شدن باشه. با خیالِ راحت.