تبليغاتX
شهر خیالاتِ سبُک
چنانچه مایلید از به روز شدن وبلاگ با خبر شوید، در "خبرنامه"-زیر پیوندها- عضو شوید.
خطّ سفید در آسمانِ آبی

۲۰ سپتامبر ۲۰۰۹، مرکز شهر مونترآل، کانادا

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 7:39  توسط مازیار دهقانی  | 

و نپرسیم کجاییم ...

-          یک:

گمونم سوّم راهنمایی بودم که خواهرم کاست (باران عشق) ناصر چشم آذر رو واسه ام خرید. اون موقع ها خیلی معروف شده بود بین ملّت. واسه همین جلد کاست رو عوض کرده بودن. کاور قبلی ساده بود با زمینه آبی کمرنگ و سفید. و کاور جدید یه چیزِ جواد بود. آب بود که گلِ رُز روش شناور بود! قطعاتش انصافاً خیلی قوی بود. بعدها که این تریپ ریلکسیشن و اینا مُد شده بود، دکترا اینو توصیه می کردن به مردم. کامپیوترمون رو که عوض کردیم، اوّلین سی دی آودیوکه خریدم، همین بود. از پایتخت گرفتم. بعدها هم که رادیوپیام تو بخشِ گزارش ترافیک، کلّ آلبوم رو به قولِ میرحسین لجن مال کرد. اخبارِ هواشناسی سیما هم ایضاً. سی دی ما هم خش پیدا کرد و دیگه نمی خوند. تلاشی هم نکردم واسه خریدنِ دوباره اش. گفتم دیگه حالِ سابق رو نداره لابد. با اون همه لجن مال شدن! مثِ بوی پیراهنِ یوسف مجید انتظامی که تو محرّم و ارتحال و غیره، وقت و بی وقت پخش شد. مثِ ای ایران ایرانِ محمّد نوری.

امروز داشتم تو اینترنت دنبال یه آهنگ احسان خواجه امیری می گشتم که داونلودش کنم. بارانِ عشق چشم آذر رو پیدا کردم یه جا. آلبوم رو دانلود کردم. اینترنتِ مفتی و آلبوم مفتی. باران عشق رو که گوش دادم، دیدم به همون خوبیِ همون موقعشه بنده خدا! خوشحال شدم.

-          دو:

دیروز با کسرا رفتیم جیمِ مک گیل. (جیم همون ورزشگاه و ایناس. اسمِ آدم نیست!) رفتیم پینگ پونگ بازی کردیم یه ساعت. خیلی حال داد. قدّ پارسال که تو دانشگاه کیش، بعد از کلاس، غروبِ جمعه با رضا بازی می کردیم. قرار شد بازم بریم بازی کنیم. بازی هم تنگاتنگ بود. فعلاً یه ست مالِ منه، یه ست مالِ کسرا. ستِ سرنوشت ساز موکول شد به بعد.

-          سه:

هوا اینجا سرد شد دوباره. می گن دیگه گرم نمی شه. همینجوری هی سرد می شه الی ما شاءالله. یه دستکش با خودم آوردم که فعلاً زوده هنوز. به دردِ همون الی ما شاءالله می خوره. این یکی دو روز غصّه می خوردم که چرا یادم رفته اون دستکش های معمولی بافتنی رو با خودم بیارم. امروز کاپشنم رو در آوردم که بپوشم. دستمو که کردم تو جیبش، دیدم دستکش ها اونجاس. از زمستونِ پارسال مونده بود توش. انقد ذوق کردم. انقد ذوق کردم. گفتم کاش یه چیز دیگه می خواستم از خدا.

-          چهار:

چند شب پیش نشستم و یه سیاه مشق آماتور نوشتم. طبیعتاً اینو نوشتم: روشنیِ خانه تویی. خانه بمگذار و مرو. فردا صبحش بردمش دانشگاه و با سوزن زدم رو بُردِ بالایِ میزم تو آتلیه ی تحصیلات تکمیلی. باید یه کاری می کردم که به اونجا یه احساس تعلّقی پیدا کنم. چنگ ژنگ (همکلاسیِ چینی) اومده بود وایساده بود دمِ سیاه مشق. با تحیّر. (مرو) رو یه ده باری نوشته بودم کنارِ هم. پرسید اینا همه اش یه کلمه اس؟! گفتم نه. اینا تکرارِ همین یه دونه اس.

-          پنج:

سه چهار شب پیش با علی رفتیم چلوکباب خوردیم. تو یکی از معدود رستوران های ایرانیِ مونترآل. جایِ همه خالی بود. آش رشته هم آورد قبلش. بعد از یه مدّت، یه غذای درست و حسابی خوردیم. غذاهای اینا که غذا نیس. این عرب ها زرت و زرت همه جا رستوران زدن و کوفته کباب می دن، اون وقت یه نفر کباب برگ و کوبیده ی ما رو نمی شناسه. خداوکیلی انصاف نیس. واسه خودشون می گم. من نمی دونم این همه ایرانی که ریخته ان همه جای دنیا، کلاً انگیزه ای نداره واسه صادر کردنِ فرهنگ. این که خیلی بده.

-          شش:

تو این هفته هر بار که رفتم بیرون، گذاشتم کلّی سریال ایرانی داونلود شه. این سریال (خورشید پنجم) رو تا قسمت یازدهم که ایران بودم دیده بودم. همه ی قسمت های باقی مونده رو داونلود کردم و هر شب 5، 6 قسمتش رو دیدم. البتّه هر جاش کش پیدا می کرد می زدم جلو. دیشب هم تا 6 صبح همین کارم بود! صبح که می خواستم بخوابم، حس می کردم تو اتاق خودم تو تهرونم. یعنی جدّی جدّی توهّم ورم داشته بودا. کلّی هم خوابم می اومد. وقتی کارایی رو می کنی که اونجا هم می کردی، واقعاً خیال می کنی اینجا همون جاس. پا شدم رفتم بیرون که مسواک بزنم. دوباره برگشتم به اینجا.

-          هفت:

یه قالیچه و یه گلیم انداختم تو اتاقم. از ایران آوردم با خودم. گمونم همین دو تا به این اتاق گرما داده. اون هفته ازمون خواسته بودن یه چیزی بنویسیم در باره جایِ دوست داشتنی مون تو مونترآل. منم که جایی رو نمی شناختم. از طرفی اینجا رو، اتاقم رو، خیلی دوست دارم. وقتی یکِ نصفِ شب از دانشگاه به اینجا می رسم و در رو باز می کنم، یه جورایی همون حسّی رو دارم که وقتی از دانشگاه تهران دیروقت بر می گشتم خونه. همون، نه که همون! شبیهِ همون آرامش رو پیدا می کنم. خیلی خوبه. حسّ خونه، از بهترین حسّ های دنیاس. خلاصه در باره همین دو وجب اتاقم نوشتم. هیچ امیدی نداشتم که نمره خوبی بگیرم. امّا نمره ام خوب شد. J

-          هشت:

تو این یه هفته، فیس بوک دو بار رو اعصاب بوده. مسأله اینه که اقلّاً دو سوّمِ آدم های لیستِ دوستای من، کسانی هستن که سال هاست حتّی یه بار هم ندیدم شون. بعضی ها رو هم که کلاً ندیدم. این که هیچ اولویّتی بین همه ی اعضای لیستت وجود نداره، خیلی بده. یه چیزی می نویسی اون بالا. که تازه منم اونقدی شخصی نمی نویسم. بعد یه آدمی که هیچ وقت باهاش هیچ دیالوگی نداشتی، می آد و خیلی شیک (یادِ مهدی بخشیان افتادم یهو! آقا! خوش باشی اون یکی سرِ دنیا.) تو رو به گند می کشه. خوب ننویس برادرِ من. مجبور که نیستی. اونی که می نویسی شاید واسه تو نقل و نبات باشه، واسه من فحشه. نوشتم از فیس بوک خسته شدم. مجتبی نوشت اگه مردی، بکش کنار! دیدم راس می گه. وقتی می ری اون تو، نه راهِ پس داری، نه راهِ پیش! با این پدیده جدّاً باید چه جوری تا کرد؟ فیس بوک معلولِ دوریِ ماست از همدیگه. بدبختی اینه که نزدیک هم نمی کنه عمراً. به چه دردی می خوره پس؟

-          نه:

پُست قبلی رو که گذاشتم، گمونم خیلیا خیال کردن من اینجا خیلی ناراحتم و دارم با نوستالژی های سابق زندگی می کنم. این که با نوستالژی زندگی می کنم، البتّه یه حرفِ دیگه اس. من اصولاً آدمِ خاطره بازی هستم. مالِ امروز و دیروز و اینجا و اون جا نیست. جهت ایجاد انبساط خاطر و راحتیِ خیالِ همه ی دوستان، باید بگم که حالِ من خوبه. عموماً خوبه. و حتّی از اون چیزی که پیش بینی می کردم قبل از اومدن، خیلی بهتره شکرِ خدا. نگران نباشید. دعام کنید ولی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 12:4  توسط مازیار دهقانی  | 

قایق از تور تُهی، و دل از آرزوی مروارید

-          یک:

امشب بیستمین شبه که توی یه سرزمین دیگه، زیرِ آسمونی که رنگش خیلی آبی تر از آسمون تهرانه و روی خاکی که غریبه، به معنای واقعی کلمه، سرم رو می ذارم و می خوابم. اقلاً دو هفته اس که دلم می خواد بیام و بنویسم. امّا وقت نمی شه. وقتی قرار باشه تمام آداب و ترتیب های سابق رو بذاری کنار و همه چیز رو جورِ دیگه یاد بگیری، مدام احساس خستگی می کنی. تیکبه تیکّه هایی از اتفاقات این مدّت رو روی یه کاغذ نوشتم و اینجا کنارِ دستمه. امّا همه بیات شدن دیگه. تصمیم گرفتم بی خیالِ همه شون بشم و بدون فکرِ قبلی بنویسم. اینجوری خیالم راحت تره که زود به زود تر خواهم نوشت و شاید کوتاه تر.

-          دو:

امروز اوّل مهر بود و من یادِ هنرهای زیبام و آتلیه­ی پنج معماری که اگه اینجا نبودم، الآن لابد اون جا بودم. احتمالاً طبق معمول 4شنبه هیچ کلاسی شروع نمی شه و شنبه هم که بیان معماریه و ترم هم که با بیان معماری شروع نمی شه. گمونم یکشنبه زودترین وقتی باشه که آتلیه شروع بشه. امّا باز هم انقدی فرق نمی کنه. اگه اینجا نبودم، حتماً همون طرفا بودم. دلم تنگ شده و می شه و خواهد شد و این اصلاً چیز غیر قابل پیش بینیی واسه ام نبود. کاملاً طبیعیه. به قول صالح علاء، زلفِ ما به اون جا و آدم هایی که اونجان گره خورده و به قولِ یکی از دوستان،مگه قرار بوده دلم تنگ نشه؟

-          سه:

فشار کلاس ها بی امانه! با این که به قصد این می اومدم که اقلاً یک سال مثِ چی (چی؟) درس بخونم، امّا خداوکیلی تصوّر همچین اوضاعی رو نداشتم. ظاهراً این دوره، قبلاً یک سال و نیم بوده و از امسال قراره تو یه سال تموم بشه. غیر از همه­ی توجیهاتِ همیشگی که معماری بومیه و مالِ اونجا به دردِ اینجا نمی خوره و مالِ اینجا به دردِ اونجا، به این فکر می­کنم که واقعاً توی این 7،8 سال چیزی بیشتر از خیلی (یعنی همون قدی که همیشه فکرش رو می­کردم) اوقاتم توی دانشکده معماری به بطالت گذشته. بطالت هم مثِ همه­ی چیزهای دیگه، نسبیه و خوب، طبیعیه که من این نتیجه رو در قیاس با اونجا دارم می­گیرم. درمقابل همه­ی بدبختی های اینجا که هر روز اقلاً یه بار تا حوالی نقطه تسلیم آدم رو می بره و برمی گردونه، یه خوبی بزرگ هم داره. قبل تر ها یادمه همیشه به این فکر می کردم که فلانی چقدر استاده. یعنی من چقدر می­تونم بهش به عنوانِ استاد اعتماد کنم. اینجا انقدر فاصله­ی استادت باهات زیاده که اصلاً جرأت عرض اندام رو جلوش پیدا نمی کنی. به هرحال، همه چیز از نقطه صفر، یا حتّی پایین تر از اون شروع شده.

-          چهار:

اینجا(یعنی خارج!) با اون چیزی که خیلی­ها فکر می­کنن، خیلی تفاوت داره. اینجا اصولاً به آدم انقدی خوش نمی­گذره. تمام روز رو که درس بخونی، باز هم کلّی عقبی و مگه می شه این فاصله ها رو به این سرعت پر کرد؟ دیگه بماند که آدم به انواع و اقسام کارهایی که تا حالا طرفش هم نرفته باید تن بده. برای من این دسته از کارها، شست و شو، پخت و پز، خرید و ... بوده.

-          پنج:

یه روز ظهر که از دانشگاه اومده بودم خونه، و از شدّت دلتنگی بغضم گرفته بود، زود خودم رو جمع و جور کردم. پا شدم که برگردم دانشگاه و توی سایبرتک(سالن مطالعه زیرِ کتابخونه) درس بخونم. در رو که باز کردم، داشت نمِ بارون می­زد. و حالم خوب شد. فکر کردم به این که حتّی وقتی خیال می کنی هیچ کدوم از چیزهای سابق رو کنارت نداری، هنوز خیلی چیزها هستن که سرِ جاشون هستن. بارونِ اینجا مثِ بارون همون جا بود. خوب بود. خوبِ خوبِ خوب.

-          شش:

اینجا همه چیز به شدّت مطابق برنامه پیش می­ره. چونه زدن و اینا سرِ تاریخ تحویل و این جور چیزها اصولاً تعریف نشده اس. از همون روزِ اوّل تا تهِ کار معلومه. با این حال، پنج شنبه­ی اون هفته، سرِ کلاس که نشسته یودیم، یه خانومی اومد و گفت آقای لوکا مریض هستن و امروز نمیان. واقعاً فکر نمی کردم که استادای اینجا هم مریض بشن و کلاس بپیچه. خدایی­اش یکی از بهترین خاطرات من تو این مدّت همون نیومدنِ آقای لوکا سرِ کلاس اون روز بود.

-          هفت:

وقتی تو خیابونای مونترآل قدم می­زنم، هنوز یه جورایی احساس تعلیق می­کنم. انگار که پاهام روی زمین نیست. اینا، اینجا، خیلی چیزا دارن که ما نداریم و خیلی وقت ها حسرتش رو می­خوریم. امّا همه­ی چیزهایی که دارن، مالِ خودشونه. مالِ من نیس. و من هم هرجا که باشم، می دونم و باید بدونم که چه چیزهایی دارم و چه چیزهایی ندارم. نمی شه سرِ خودت رو گول بمالی. بالا بری یا پایین بیای، به اون چیزی که مالِ تو نیست، احساسِ تعلّق پیدا نمی کنی. اتّفاق دیگه ای که اینجا می بینم اینه که تقریباً همه­ی اروپایی ها و آمریکایی ها روابطشون مثِ همشهری ها و هموطن ها با همدیگه اس. همه با هم خوبن و هوای هم رو دارن. این در شرایطیه که ایرانی ها بعضاً از دو کیلومتری که همدیگه رو می بینن، راهشون رو کج می کنن. حکایت ملّت ما از اوّل تا آخرش تلخه. هیچ دو تایی از ما تعریف هموطن رو بلد نیستیم و هیچ دو تایی مون انگار در چیزی به نام ملّت با هم اشتراک نداریم. ولی خوب. همه دنبال رأی شون هستن شکرِ خدا. پوووووف!

-          هشت:

موقعی که از ایران می­اومدم، کتاب جدید جعفر مدرّس صادقی رو گذاشتم توی کوله پشتی ام که توی هواپیما یا توی فرودگاه لندن بخونم. الآنم کنارِ تختمه ولی هنوز فرصت نشده اون چند صفحه­ی باقی مونده اش رو بخونم و تمومش کنم. دیگه دارم نا امید می­شم.

-          نه:

دیروز ظهر از دانشگاه اومدم خونه که قسمت اوّل سری جدید برنامه «نود» رو ببینم. خونه (خوابگاه) من خیلی نزدیک دانشگاهه و اینترنت بی­سیمِ دانشگاه رو می­گیره. با این حال سرعت اینترنت مناسبِ دیدنِ زنده­ی نود نبود. همون یه کمی که عادل رو دیدم، کلّی ذوق کردم. علی اینترنت پر سرعت داره خونه اش. قرار گذاشتیم درسامونو یه جوری بخونیم که ساعت سه بعد از ظهر دوشنبه ها (فعلاً 10 و نیم ایران) بریم اونجا و نود ببینم جهت انبساط خاطر.

-          ده:

با وجود قرار اوّلیه، نوشته اوّل کمابیش شبیه یه جور یادداشت خاطرات شد. به هر حال خوشحالم که دوباره شروع کردم به نوشتن. شاید از این به بعد راحت تر و کوتاه تر بنویسم.

 

پی­نوشت 1: فاصله­ی بین ویزا گرفتن و پرواز من انقدر کوتاه بود که نتونستم با خیلی ها خداحافظی کنم. هر چند خیال می­کنم که حتماً برمیگردم به همون خاکِ آشنا، برای همه اس ام اس فرستادم، امّا به خیلی ها نرسید. ممکنه بعضیا که این نوشته رو بخونن، هنوز خبر نداشته باشن که من اومدم این سرِ دنیا. می بخشید منو لابُد. مخلص همه هستم. خوب باشید.

پی­نوشت 2: چهار روز پیش، (شهرِ خیالاتِ سبک) 2 سالش تموم شد. باز هم بی خبر بودم و یکی از دوستان خبرش رو داد. به هر بدبختی که بوده تا حالا بزرگش کردیم. شدیداً از سوء تغذیه رنج می بره ولی خوب، زنده اس. J

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 8:16  توسط مازیار دهقانی  |