روحش شاد.
- کوچیک که بودیم، دهه فجرها هم طعم داشت. باید منتظر میموندی تا دهه فجر برای برنامه های ویژه کودک. چاق و لاغر مالِ یکی از همین دهه های فجر بود. یه سریال هم بود مالِ کانال یک شاید. که هرسال تکرارشو میذاشتن. یه چند تا بچّه بودن و یه لوکیشنِ قهوه خونه و یه آدم ساواکی و اینا که تو کارِ اعلامیه پخش کردن بودن و ارتشی های رژیم شاه. اسم یکی از بچّه ها هم یدالله بود. قاعدتاً باید هم سنّ و سالای من یادشون بیاد. امّا هربار از هرکی پرسیدم یادش نبوده. میگم لابُد فقط من بودم که مینشستم پایِ اینا! یه برنامه ای بود که اسمش خبرچین بود و یه خواهر برادر که تو باغچه حیاط خونه شون یه چیزی چال شده بود و یه یارو که مُدام میخواست پاشه بیاد اون تو و طبیعتاً ساواکی بود. این یکی بدفُرم رو اعصاب بود. استرس میگرفتم. یه قسمتش رو هم مثِ آدم نگاه نکردم. یه سریال دیگه ام بود که لوکیشنش یه مُسافرخونه بود و باز چند تا بچّه که همه فکر و ذکرشون درست کردنِ کوکتل مولوتوف بود. ما چقدر توی ذهنیاتمون کوکتل مولوتوف چیز مهمّی بود! و یه صاحبِ مسافرخونه که فک میکردی آدمِ بدیه. اون (احمد آقالو) بود. اوّلین جایی بود که احمد آقالو رو دیدم. خاص بود و شاید واسه همین یادم مونده هنوز.
- پارسال قرار بود یه سریال بذاره به اسم (یک مُشت پرِ عقاب). تبلیغشو چند بار دیدم. شاید حضور رضاکیانیان انگیزه بود که ببینمش. اونم تو دورانی که هیچ سریالی رو غیر از این سریالای ماه رمضونی دنبال نمیکنم. بخصوص که سه روز تو هفته گذاشتنش که زود تموم شه. یه نقشی داشت که یه گروهبان بود (پرویز پورحسینی) تو پادگانی که پسره (حامدبهداد) اونجا سرباز بود. آدم خوبی بود و بعد معلوم شد که ضدّ رژیمه. بعدتر فراری شد و با پسره و نامزد پسره (خزر معصومی) یه جایی دم و دستگاه اعلامیه چاپ کردن راه انداختن. وسطای سریال یه جا رو یه صحنه تصویرو نگه داشتن و یه یارویی گفت که از اینجا به بعد، این نقش رو (احمد آقالو) بازی میکنه. خوشحال شدم. خیال میکردم شاید واسه پورحسینی مشکلی پیش اومده. امّا بعدتر فهمیدم که سکانس ها رو به ترتیب توی سریال فیلمبرداری نکرده بودن و برعکس، احمد آقالو مریض شده از وسطای کار.
- اون هفته همین روز، از دانشگاه که برمیگشتم خونه، شهاب اس ام اس زد که: آقالو مُرد. تا دو وز حالم گرفته بود. نه فقط واسه آقالو. واسه چیزای دیگه و واسه آقالو هم. الآن فقط خوشحالم که آخرین تصویر پخش شده اش رو هم دیدم. نمیدونم چرا دوستش داشتم. بچّه که بودم ازش میترسیدم امّا این سال ها دوستش داشتم. خدا بیامرزدش.