تبليغاتX
شهر خیالاتِ سبُک - برایِ احمد آقالو
چنانچه مایلید از به روز شدن وبلاگ با خبر شوید، در "خبرنامه"-زیر پیوندها- عضو شوید.

روحش شاد.

-          کوچیک که بودیم، دهه فجرها هم طعم داشت. باید منتظر می­موندی تا دهه فجر برای برنامه های ویژه کودک. چاق و لاغر مالِ یکی از همین دهه های فجر بود. یه سریال هم بود مالِ کانال یک شاید. که هرسال تکرارشو می­ذاشتن. یه چند تا بچّه بودن و یه لوکیشنِ قهوه خونه و یه آدم ساواکی و اینا که تو کارِ اعلامیه پخش کردن بودن و ارتشی های رژیم شاه. اسم یکی­ از بچّه ها هم یدالله بود. قاعدتاً باید هم سنّ و سالای من یادشون بیاد. امّا هربار از هرکی پرسیدم یادش نبوده. می­گم لابُد فقط من بودم که می­نشستم پایِ اینا! یه برنامه ای بود که اسمش خبرچین بود و یه خواهر برادر که تو باغچه حیاط خونه شون یه چیزی چال شده بود و یه یارو که مُدام می­خواست پاشه بیاد اون تو و طبیعتاً ساواکی بود. این یکی بدفُرم رو اعصاب بود. استرس می­گرفتم. یه قسمتش رو هم مثِ آدم نگاه نکردم. یه سریال دیگه ام بود که لوکیشنش یه مُسافرخونه بود و باز چند تا بچّه که همه فکر و ذکرشون درست کردنِ کوکتل مولوتوف بود. ما چقدر توی ذهنیاتمون کوکتل مولوتوف چیز مهمّی بود! و یه صاحبِ مسافرخونه که فک می­کردی آدمِ بدیه. اون (احمد آقالو) بود. اوّلین جایی بود که احمد آقالو رو دیدم. خاص بود و شاید واسه همین یادم مونده هنوز.

-          پارسال قرار بود یه سریال بذاره به اسم (یک مُشت پرِ عقاب). تبلیغشو چند بار دیدم. شاید حضور رضاکیانیان انگیزه بود که ببینمش. اونم تو دورانی که هیچ سریالی رو غیر از این سریالای ماه رمضونی دنبال نمی­کنم. بخصوص که سه روز تو هفته گذاشتنش که زود تموم شه. یه نقشی داشت که یه گروهبان بود (پرویز پورحسینی) تو پادگانی که پسره (حامدبهداد) اونجا سرباز بود. آدم خوبی بود و بعد معلوم شد که ضدّ رژیمه. بعدتر فراری شد و با پسره و نامزد پسره (خزر معصومی) یه جایی دم و دستگاه اعلامیه چاپ کردن راه انداختن. وسطای سریال یه جا رو یه صحنه تصویرو نگه داشتن و یه یارویی گفت که از اینجا به بعد، این نقش رو (احمد آقالو) بازی می­کنه. خوشحال شدم. خیال می­کردم شاید واسه پورحسینی مشکلی پیش اومده. امّا بعدتر فهمیدم که سکانس ها رو به ترتیب توی سریال فیلمبرداری نکرده بودن و برعکس، احمد آقالو مریض شده از وسطای کار.

-          اون هفته همین روز، از دانشگاه که برمی­گشتم خونه، شهاب اس ام اس زد که: آقالو مُرد. تا دو وز حالم گرفته بود. نه فقط واسه آقالو. واسه چیزای دیگه و واسه آقالو هم. الآن فقط خوشحالم که آخرین تصویر پخش شده اش رو هم دیدم. نمی­دونم چرا دوستش داشتم. بچّه که بودم ازش می­ترسیدم امّا این سال ها دوستش داشتم. خدا بیامرزدش.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 0:22  توسط مازیار دهقانی  |