تبليغاتX
شهر خیالاتِ سبُک - ما و مسلمانی ما
چنانچه مایلید از به روز شدن وبلاگ با خبر شوید، در "خبرنامه"-زیر پیوندها- عضو شوید.

گُم شده، گُم کرده

-          توی مرکز خرید پردیس2 کیش، نمازخونه رو اتّفاقی پیدا می­کنم. فک می­کنم به این که اگه صبر کنم تا برسم تهرون، قضا می­شه. یه راه فرعی که از راسته فروشگاه ها منشعب می­شه منو می­رسونه به یه راهروی دیگه که یه طرفش نمازخونه اس و یه طرفش بخش اداری و از پلّه ها که بری پایین می­رسی به دستشویی­ها. می­رم وضو می­گیرم و برمی­گردم سمت نمازخونه.

-          توی نمازخونه که می­رم. می­بینم که کفش عین بیرونه. همون سنگی که بیرونه. فقط دمِ درش نوشته که لطفاً با کفش وارد نشوید. با مزّه اس که وقتی نود و نمی­دونم چند درصدمون به صورت رسمی مسلمون هستیم، باز باید دمِ درِ یه جایِ تابلویی مثِ نمازخونه نوشت که لطفاً... یه کتابخونه اس که توش یه سری قرآن و کتاب دعاس و قفسه پایین یه چندتایی سجّاده که تا شده و شلخته ریخته روی هم. مُهر ها هم توی یه جعبه که نمی­دونم جعبه چی بوده قبلاً. ولی مارک داره. هیچ کس توی نمازخونه نیس. یه سجّاده ورمی­دارم و یه مُهر و یه گوشه ای پهن می­کنم و می­شینم روش.

-           تویِ اتاق رو نگاه می­کنم. اوّل ذوق می­کنم که دیواراش اقلّاً فرق داره با بیرون. کفِ صیقلی اش بیخودی یادِ حرمِ امام رضا می­اندازدم. از این خیال ذوق می­کنم باز. دیوارها آجُریه. یه چیزی تو مایه های آجر نما که آجر نما نیست. بیشتر مث کاشی می­مونه. کِرِم رنگ و شبیه آجرِ سه سانتی. دیوارها از کمر به پایین از یه چیزای دیگه پوشیده اس مثِ همون بالایی ها امّا با لعاب آبی. از این آبی های معنویت زا! دیوارِ چپ همینجوری هی الکی رفته تو. یعنی عرض اون ورِ اتاق با این ورش کلّی فرق داره. این تورفتگی ها هرکدوم لابُد تحتّ تأثیرِ نیروهاییه که از اون ورِ دیوار، از طرفِ فروشگاه ها وارد شده.

-          دمِ درِ اتاق با یه چیزایی از جنس همون سرامیک ها با همون آبیِ معنویت زا مشبّک درست کردن. یعنی از مشبّک توی اتاق رو می­بینی و سمتِ چپت درِ نمازخونه اس. یادِ ورودی مسجدِ سپهسالار می­افتم که مسجد رو نشونت می­ده امّا بعد می­چرخی و از اون ور واردش می­شی. کی قراره چی رو از این سوراخ ها ببینه مثلاً؟

-          دو تا قابِ بی­ربط روی دیوارها چسبوندن. یکی سوره یاسین و اون یکی یه ساعت دیواری که پایینش نوشته یا علی ابن موسی الرضا. یه گُل منگُلی هایی هم یه جاهایی بین آجرا درست کردن که معنویت رو به حدّ اعلا برسونن توی اتاق 15، 16 متری که هر یه ربع یه نفر به زور میاد توش. یادِ مسجد هایی می­افتم که 2 سالِ پیش تو کُنگ و هنگام و بندر لنگه و لافت دیدم و هیچی تزیین نداشتن. سادگی شون عجیب آدمو می­بردن تو خودش. خیال می­کنم خوبه که هیچّی تزیین نباشه تو کار. امّا یادِ صحنِ گوهرشاد هم می­افتم با اون همه تزیین و انواع و اقسام خط و رنگ که باز می­بردت تو آسمون. فکر می­کنم به طنزی که در همه چیزمان نهفته که نه، آشکار است.

-          یه نفر می­آد تو. سجّاده و مهر برمی­داره و چند قدم جلوتر از من پهن می­کنه. می­آد مشغول خوندن نماز بشه. پشیمون می­شه. سجّاده رو جمع می­کنه و می­ره کنارِ دیوارِ روبه­رو. اونم مثِ همین یکی رفته تو، امّا باز دوباره نرفته تو. اومده بیرون. و این تو رفتگی یه طولِ سجّاده رو توی خودش جا می­ده. اونجا پهن می­کنه و می­خونه. کیف می­کنم از این کارش. فکر می­کنم که چرا واسه من مهم نبود پس؟ مگه باید حتماً تو حرم رضا باشی که بگردی دنبالِ کُنج؟ چه می­دونم.

-          به این فکر می­کنم که این جور گوشه ها لابُد جای خوبی هستن واسه نماز. به پلانِ یه نمازخونه فکر می­کنم پُر از دیوار که تو رفته و اومده بیرون و هیچ دو تا تورفتگی روبه­روی هم نیستن. خیال می­کنم طرحِ بدی نیست برای نماز خوندن. معماری از سه طرف محدودت کنه و تو پناه بگیری توی اون. باز فکر می­کنم که همچین نمازخونه غیرمتعارفی خوبه اصلاً؟

-          همون­جور که نشسته ام، سَرَمو بر میگردونم. پُشتِ سرم یه پنجره گُنده می­بینم. تا حالا ندیده بودمش. شبه و چیزی از بیرون نمی­بینم. فکر می­کنم که خوبه چه منظره ای داشته باشه پنجره نمازخونه؟ اصلاً خوبه پنجره باشه توش یا نه. پا می­شم می­رم دمِ پنجره وامیستم.­ بیرونو نگاه می­کنم. 4،5 تا مخزنِ جمع آوریِ زباله اس. یه حیاطِ خلوت که کلّاً مالِ زباله اس انگار. می­گم خاک تو سرت با این پنجره ات. مجبورت کرده بودن مگه؟

-          نمازمو خوندم. می­گم همین که اینواینجا ساختی، دستت درد نکنه. وصله پینه ای، رفعِ تکلیفی یا هر چیزِ دیگه. بازم خوب بود. نیم ساعتی نشستم و پامو دراز کردم و به کلّی چیز فکر کردم. اصلاً چه خوب که ملّت نماز نمی­خوندن. چه خوب که خلوت بود و دنج. پا می­شم و می­آم بیرون. قاطیِ هیاهوی جمعیت.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 0:23  توسط مازیار دهقانی  |