رحمی کن، بیا!
پرده بردار، ای حیاتِ جان و جان افزایِ من
غمگسار و همنشین و مونسِ شبهای من
ای شنیده وقت و بیوقت از وجودم ناله ها
ای فکنده آتشی در جملهی اجزای من
در صدای کوه افتد بانگِ من چون بشنوی
جفت گردد بانگ کُه با نعره و هیهای من
ای زهر نقشی تو پاک و ای ز جانها پاکتر
صورتت نی، لیک مقناطیس صورتهای من
چون ز بی ذوقی دلِ من طالبِ کاری بود
بسته باشم، گرچه باشد دلگشا صحرای من
بی تو باشد جیش و عیش و باغ و راغ و نَقل و عقل
هریکی رنجِ دماغ و کُنده ای بر پایِ من
تا ز خود افزون گریزم، در خودم محبوستر
تا گشایم بند از پا، بسته بینم پای من
ناگهان در نا امیدی یا شبی یا بامداد
گوئیم: «اینک برآ، بر طارم بالای من.»
امشب از شبهای تنهایی است، رحمی کن، بیا
تا بخوانم برتو امشب دفترِ سودای من
درد و رنجوریّ ما را دارویی غیر تو نیست
ای تو جالینوسِ جان و بوعلی سینای من
مولوی، "گزیدهی عزلیّات شمس"
به کوشش محمّدرضا شفیعی کدکنی
غزل شماره 318