تبليغاتX
شهر خیالاتِ سبُک - از مولوی ...
چنانچه مایلید از به روز شدن وبلاگ با خبر شوید، در "خبرنامه"-زیر پیوندها- عضو شوید.

رحمی کن، بیا!

 

پرده بردار، ای حیاتِ جان و جان افزایِ من

غمگسار و همنشین و مونسِ شبهای من

 

ای شنیده وقت و بی­وقت از وجودم ناله ها

ای فکنده آتشی در جمله­ی اجزای من

 

در صدای کوه افتد بانگِ من چون بشنوی

جفت گردد بانگ کُه با نعره و هیهای من

 

ای زهر نقشی تو پاک و ای ز جانها پاکتر

صورتت نی، لیک مقناطیس صورتهای من

 

چون ز بی ذوقی دلِ من طالبِ کاری بود

بسته باشم، گرچه باشد دلگشا صحرای من

 

بی تو باشد جیش و عیش و باغ و راغ و نَقل و عقل

هریکی رنجِ دماغ و کُنده ای بر پایِ من

 

تا ز خود افزون گریزم، در خودم محبوستر

تا گشایم بند از پا، بسته بینم پای من

 

ناگهان در نا امیدی یا شبی یا بامداد

گوئیم: «اینک برآ، بر طارم بالای من.»

 

امشب از شبهای تنهایی است، رحمی کن، بیا

تا بخوانم برتو امشب دفترِ سودای من

 

درد و رنجوریّ ما را دارویی غیر تو نیست

ای تو جالینوسِ جان و بوعلی سینای من

 

مولوی، "گزیده­ی عزلیّات شمس"

به کوشش محمّدرضا شفیعی کدکنی

غزل شماره 318

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 5:30  توسط مازیار دهقانی  |