نرم نرمک میرسد اینک...
- تا همین 2، 3 روزِ پیش دلِ خوشی نداشتم از اینکه هر روز نزدیک تر میشه. همیشه از وسطای بهمن منتظر بودم. به تولّدم که میرسید دیگه اون یه ماه چیزی نبود. امسال اینجوری نبودم. خیال میکردم خیلی زود داره میآد. الآنم همین خیال رو دارم. هر جور هم که حساب میکنم انگار فوقِ فوقش 6، 7 ماه گذشته از عیدِ پارسال.
- احساسِ دستپاچگی داشتم. مثِ حسّ آدمی که یهو مهمون داره میآد واسه اش و نه حال و حوصلهی مهمونو داره و نه یه دونه میوه تو یخچالش پیدا میشه! (هه! این جمله آخر برگرفته از تمام سریال های تلویزیون بود!!) نمیدونم این حس از کجا بود. شاید خیال میکردم یه کارایی رو حتماً تا آخرِ 87 انجام خواهم داد و حالا که میدیدم بارِشونو مجبورم با خودم ببرم به سالِ جدید، حسّ خوبی نداشتم.
- یکشنبه شب نشستم کلّی فک کردم. دیدم با این وضعیت اگه صب کنم که بیاد، گند زدم به تنها دلخوشیِ موندگار زندگی. فک کردم اگه امسال منتظر نباشم دیگه سال بعد و سال بعدش واسه منتظر نبودنم عذاب وجدان هم نخواهم داشت. تصمیم گرفتم بیخیال همه دغدغه هایی که میدونم و نمیدونم بشم. تصمیم گرفتم این 10 روز رو منتظر باشم. دوربینمو ور دارم برم تو کوچه دنبال درختی که شکوفه زده باشه. هر روز برم دمِ دکّهی روزنامه فروشی، ببینم کدوم مجلّه ویژه نامه عیدش دراومده. پیاده راه بیفتم تو شهر، قاطیِ هیاهویِ دمِ عیدِ ملّت، توی شهرکتاب، توی کتابفروشی های انقلاب. عیدی بخرم واسه خودم. هی برم از اون آقاهه بپرسم سی دی جدید اومده یا نه.
- حالا دو سه روزه که منتظرم. نمیدونم مثِ همیشه یا نه. امّا بهاری تر از قبلم، و حالم خوب تره. بهار رو باید جدّی گرفت. دیروز تو مترو داشتم فک میکردم همه چیزهایی که یه زمانی همهی دلخوشی آدم بودن، الآن دیگه نیستن. حتّی تولّدِ آدم هم طعمِ قدیما رو نداره. امّا بهار، همیشه بهاره. همیشه، اگه آدم نخواد مقاومت کنه، بوش از همه جا میآد. باد میآد. یه جوری که هیچ وقتِ دیگهی سال نمیآد. باید منتظرش بود. منتظر لحظهی تحویل سال. باید بشینی و تخم مرغ رنگ کنی تا این دلخوشی هم از دستت نره. تا بمونه واسه همیشه ات.