بده آن بادهی جانی که چنانیم همه
که می از جام و سر از پای ندانیم همه
همه سرسبز تر از سوسن و از شاخِ گُلیم
روحِ مطلق شده و تابشِ جانیم همه
همه در بندِ هوا اند و هوا بندهی ماست
که برون رفته از این دُورِ زمانیم همه
مُصحف آریم و به ساقی همه سوُگند خوریم
که جُز از دست و کَفَت می نستانیم همه
دلِ ما چون دلِ مُرغ است ز اندیشه برون
که سبُکدل شده زان رطلِ گرانیم همه
جانِ ما را به صفِ اوّلِ پیکار طلب
زان که در پیشرَوی تیر و سنانیم همه
در پسِ پردهی ظُلماتِ بشر ننشینیم
زان که چون نورِ سحر پرده درانیم همه
شام بودیم، ز خورشیدِ جهان صبح شدیم
گُرگ بودیم، کنون شهره شبانیم همه
مولانا جلال الدین محمّد بلخی، گزیدهی غزلیاتِ شمس
به کوششِ محمّدرضا شفیعی کدکنی، غزل شماره 384