تبليغاتX
شهر خیالاتِ سبُک - ز خورشیدِ جهان صبح شدیم
چنانچه مایلید از به روز شدن وبلاگ با خبر شوید، در "خبرنامه"-زیر پیوندها- عضو شوید.

بده آن باده­ی جانی که چنانیم همه

که می از جام و سر از پای ندانیم همه

 

همه سرسبز تر از سوسن و از شاخِ گُلیم

روحِ مطلق شده و تابشِ جانیم همه

 

همه در بندِ هوا اند و هوا بنده­ی ماست

که برون رفته از این دُورِ زمانیم همه

 

مُصحف آریم و به ساقی همه سوُگند خوریم

که جُز از دست و کَفَت می نستانیم همه

 

دلِ ما چون دلِ مُرغ است ز اندیشه برون

که سبُکدل شده زان رطلِ گرانیم همه

 

جانِ ما را به صفِ اوّلِ پیکار طلب

زان که در پیشرَوی تیر و سنانیم همه

 

در پسِ پرده­ی ظُلماتِ بشر ننشینیم

زان که چون نورِ سحر پرده درانیم همه

 

شام بودیم، ز خورشیدِ جهان صبح شدیم

گُرگ بودیم، کنون شهره شبانیم همه

 

مولانا جلال الدین محمّد بلخی، گزیده­ی غزلیاتِ  شمس

به کوششِ محمّدرضا شفیعی کدکنی، غزل شماره 384

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 4:7  توسط مازیار دهقانی  |