تبليغاتX
شهر خیالاتِ سبُک - چه می جویی دگر تو؟
چنانچه مایلید از به روز شدن وبلاگ با خبر شوید، در "خبرنامه"-زیر پیوندها- عضو شوید.

من چه دانم؟

 

مرا گویی: «کرایی؟» من چه دانم

«چنین مجنون چرایی؟» من چه دانم

مرا گویی: «بدین زاری که هستی

به عشقم چون برآیی؟» من چه دانم

منم در موج دریاهای عشقت

مرا گویی: «کجایی؟» من چه دانم

مرا گویی: «به قربانگاه جان­ها

نمی­ترسی که آیی؟» من چه دانم

مرا گویی: «اگر کُشته­ی خدایی

چه داری از خدایی؟» من چه دانم

مرا گویی: «چه می­جویی دگر تو؟

ورای روشنایی؟» من چه دانم

مرا گویی: «تو را با این قفس چیست

اگر مرغِ هوایی؟» من چه دانم

مرا راهِ صوابی بود گم شد

از آن تُرکِ خطایی من چه دانم

بلا را از خوشی نشناسم ایرا

به غایت خوش بلایی من چه دانم

شبی بربود ناگه شمسِ تبریز

زمن یک تا دوتایی من چه دانم

 

«شمس پرنده»، 48 غزل از دیوان شمس تبریزی، صفحه 128

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 20:33  توسط مازیار دهقانی  |