تبليغاتX
شهر خیالاتِ سبُک - روحِ بهارانت کو؟
چنانچه مایلید از به روز شدن وبلاگ با خبر شوید، در "خبرنامه"-زیر پیوندها- عضو شوید.

شهرِ خاموشِ من

 

شهرِ خاموشِ من! آن روحِ بهارانت کو؟

شور و شیداییِ انبوهِ هَزارانت کو؟

می­خزد در رگِ هر برگِ تو خونابِ خزان،

نکهتِ صبحدم و بویِ بهارانت کو؟

کوی و بازارِ تو میدانِ سپاهِ دشمن،

شیهه­ی اسب و هیاهویِ سوارانت کو؟

زیرِ سرنیزه­ی تاتار چه حالی داری؟

دلِ پولادوَشِ شیر شکارانت کو؟

سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند،

نعره و عربده­ی باده گُسارانت کو؟

چهره ها درهم و دل­ها همه بیگانه زهم،

روزِ پیوند و صفایِ دلِ یارانت کو؟

آسمانت، همه جا، سقفِ یکی زندان است،

روشنایِ سحرِ این شبِ تارانت کو؟

 

«آیینه ای برای صداها»، هفت دفترِ شعر محمّدرضا شفیعی کدکنی

خموشانه، صفحه 296

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 20:26  توسط مازیار دهقانی  |